Friday, August 21, 2009

گاوهای معطر!!!


اینک که گاوهای معطر

در راه منقلاب

طرح و تپاله می ریزند

و جغدهای قانونی

با عنکبوت ها

برنامه می نویسند

تا دوستان جنایت را

در حلقه حمایت گیرند

و ایستاده ها نشسته اند

و انزوائی را بوی کاغذ گرفته است

ای دوست بیا

صدائی بلبل هائی را بشنویم

که میگویند

در قدیم می خواندند


یدالله رویایی



ادامه مطلب

Saturday, July 25, 2009

سقوط توپولف یا سقوط وبلاگ نویسان


اتفاق روز 4شنبه و حرف و حدیث های بعد از آن نشان داد که ما فعلا فرهنگ کار گروهی نداریم! اما انگار دستهایی از داخل و خارج می خواهند همین تتمه ی انسجام و دوستی !میان وبلاگ نویسان قزوین از بین برود! در مورد این قضیه باید بگویم هرچند با نیت بعضی ها از این کار مشکل داشتم چون قضدشان از انجام اینکار بیشتر جلب توجه بود تاهمدردی اما من مشکلی با برده شدن اسمم ندارم و نمی خواهم نیامدنم را توجیه کنم، اما بخاظر اختلافاتی که پیش آمده و حرفهای بسیاری که نباید گفته میشد و گفته شد و حرفهای بسیاری که باید گفته میشد اما کسی نگفته میخواهم مطالبی را در این مورد را با شما در میان بگذارم!


1_ برای انجام چنین کاری بهتر بود یک مجوز رسمی برای جلوگیری از بروز مشکل گرفته میشد! حتی اگر آقایان گفتند مجوز نمیخواد! همین مظلب را کتبا نوشته شده و امضاء گردیده با خود داشتید چون در فضای فعلی کشور خیلی به تجمعات (از هر نوع و به هر دلیلی که باشد) حساس شده اند


2_حضور نیروی انتظامی که مسلما با خبر قبلی بوده حاکی از آنست که کسی از روی غرض ورزی یا مرض ورزی اطلاعات غلط و نادرست به این نیرو داده و آنها را تحریک به مواجهه با بچه های وبلاگ نویس کرده

3_ بخاطر همین مقصر اصلی کسی که اطلاعات غلط به نیروی انتظامی داده تا عقده هایش خالی شود!

4_در ضمن قضاوت یک یا چند وبلاگ نویس در مورد بقیه ی بچه ها دلیل بر درستی و اعتبار حرفهای آنها نیست

5_عدم حضور وبلاگ نویسان غایب و متفرق شدن برخی حاضرین در محل نمی تواند نشان بی جربزه گی و یا ترسو بودن آنها باشد. چراکه من بعضی از این دوستان غائب و به اصطلاح ترسو! را میشناسم و دیده ام که در موقع خودش حرکاتی انجام داده اند که همهء آن نمره ی بیست گرفته ها همچین جسارتی را ندارند!

6-باقی ماندن افراد افرادی که متفرق نشدند دلیل شجاعت آنها نیست! یحتمل برخی از آنها یا چیزی برایشان مهم نبود، ویا جو گیر شده اند و یا احساسی تضمیم گرفتند! و یا غرق در توهم ِ شجاعت بودند!

7_ شجاعت افراد اگر نسنجیده و احساسی بروز نماید تبدیل به حماقت می شود نه شجاعت!

8-متفرق شدن و یا حتی غیبت وبلاگ نویسان چیزی نیست که کسی بتواند براحتی در مورد آن قضاوت کند یا آن را تقبیح نماید! چون بعضی از این وبلاگ نویس ها شغل دولتی دارند و ممکن بود با این شجاعت (حماقت) از کار بیکار شوند! بعضی ها هم دانشجو بودند و ممکن بود ستاره دار، محروم از تحصیل و یا حتی اخراج شوند! که با اینکار آینده ی این بچه ها خراب می شد! و تمام این دوستانی که آقای خدابخش اسمشان را برده خانواده ای دارند که به آن خانواده متعهد هستند و نمی خواهند موجبات نگرانی و دردسر خانواده شان بشوند! گذشته از این بعضی از این افراد مسئولیت یک خانواده را بعهده دارند

9_ وقتی آقای خدابخش چنین مطلب تحریک آمیز و تاسف آوری را نوشته، مخاظبانش حق دارند از دست وی شاکی شوند! و تعجبی از این نبود که بعضی بخواهند جواب های را با هوی بدهند! اما از برخی از این دوستان که دستی هم در «ادب و هنر» دارند واقعا بعید بود جواب اهانت را با تهدید و فحش و بد و بیراه بدهند!

10_ در نهایت از آقای خدابخش میپرسم: آقای خدابخش ِ عزیز! مگر شما قاضی القضات وبلاگستان هستید که برای خودتان حکم صادر کرده و متهم میکنید!؟ میشود ما ( این به اصطلاح ترسو ها) بدانیم شما به چه حقی در مورد ما قضاوت کرده ایم و ما را ترسو میدانید مگر شما از باظن و ضمیر دیگران آگاهید؟ اگر کینه ای به دل داشتید و یا می خواستید آبرویشان را ببرید یا چیزی را تلافی کنید! و یا جوگیر و احساساتی شده بودید حرفهایتان ارزش توجه کردن و ناراحت شدن ندارد! اما اگر عمدا قضاوت کرده اید میشود بگوئید چه کسی به شما این حق و اجازه را داده که در مورد بجه ها قضاوت کنید آنهم با این اتهامات سظحی دلایل سظحی و کودکانه ای؟
و دست آخر باز هم تکرار می کنم که من شخصا بانوشته شدن اسمم در وبلاگ آقای خدابخش (بعنوان ترسو یا غایب) مشکلی ندارم! چون میدانم که نویسنده ی این مظلاب جوگیر شده و بخاظر تهییج و احساساتی شدن چنین حرفهای کودکانه ای را زده! (یعنی به حرف گربه سیاه بارون نمیاد!) اما از آقای خدابخش که در این چند سال برای انسجام وبلاگ نویسان این شهر زحمت کشیده میخواهم برای رفع سوء ِ این سوء ِ تفاهم ها و دلخوری ها اسم بچه ها را بردارند (حتی به جز اسم خود من!) و حرفهایشان را پس بگیرند! خدائیش این حرفها و بروز این اختلافات در شان این دوستان نیست و اگر دیگران این قضیه را بفهمند به ما می خندند! بخاظر همین از دیگران هم می خواهم که آقای خدابخش را بخاطر حرفهای نسنجیده و کودکانه اش ببخشند! کسی را متهم نکنند! اینجوری خودتان باعث آبرو ریزی خودتان و تخریب خودتان میشوید! ضادقانه بگویم من بعضی از این بچه ها اصلا انتظار نداشتم که به دوستان،خود تا این حد حد بد و بیراه بگویند و چه رسد به اینکه یکدیگر را تهدید هم بکنند!
این رفتار در شان بچه ها نیست و بیشتر باعث تخریب و تمسخر آنها میشود و باعث میشود دیگران ما را تحقیر کنند و یا به این رفتار های ما بخندند!
عاقلانه ترین کار اینست که بچه ها به جای اینکه همدیگر را متهم کنند و یا همدیگر را تهدید کنند یا به هم اهانت کنند کسی که به نیروی انتظامی اظلاعات «غلظ» داده و آنها را (در این فضای امنیتی – سیاسی) تحریک کرده، پیدا کنند و او را متهم محکوم و مطرود نمایند!
و در نهایت هم به همهء بچه ها پیشنهاد میکنم همه میخواهم که همدیگر را ببخشید و از خبط و خطای دوستانتان بگذرید این ماجرا را به تاریخ بسپرید!
ببخشید!

ادامه مطلب

Wednesday, July 22, 2009

همدردی باقربانیان یا.......


ایده ی برگزای مراسم یادبود برای قربانیان سقوط هواپیما فکر خوبی ست. من هم قصد شرکت در این مراسم را دارم فقط میخواستم بگویم اینکه بعضی ها میخواهند با انجام اینکار چیزی یا کسی را مطرح کنند کمی غیر انسانی و غیر منصفانه است.
مطمئنا اگر خانواده های قربانیان این حادثه متوجه شوند غرض ما ابراز همدردی با ایشان بوده است قطعا تسلی خاظر خوبی برای آنها خواهد بود. و بنظر من این از همه چیز مهمتر است. وگرنه اگر نیت تنها مطرح کردن و مطرح شدن باشد چندان کار پسندیده ای نیست

ببخشید

ادامه مطلب

Sunday, May 10, 2009

سالگرد وفات نادر ابراهیمی


اینروزها و در این هیاهو ها همه فراموش کردند که امروز سالگرد وفات نادر ابراهیمی بود
مردی که عاشقانه به وطن خود عشق می ورزید

ترانه ی «ایران» را که محمد نوری خوانده و اتفاقا اینروز ها زیاد شنیده میشود، سروده همین مرد بزرگ بود

روحش شاد و یادش گرامی باد


سفر به خاطر وطن

ترانه ی « سفر به خاطر وطن »

ترانه و طرح آهنگ : نادر ابراهیمی

تنظیم كننده برای اركستر و رهبر گروه نوازندگان : فریدون شهبازیان

خواننده : محمد نوری

(این ترانه بوسیله گروه خوانندگان خردسال و نوجوان رادیو نیز خوانده شده.)

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم

ما برای بوسیدن خاك سر قله ها چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم

ما برای آنكه ایران گوهری تابان شود خون دلها خورده ایم

خون دلها خورده ایم

ما برای آنكه ایران خانه خوبان شود رنج دوران برده ایم

رنج دوران برده ایم

ما برای بوئیدن بوی گل نسترن چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم

ما برای نوشیدن شورابه های كویر چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم

ما برای خواندن این قصه عشق به خاك خون دلها خورده ایم

خون دلها خورده ایم

ما برای جاودانه ماندن این عشق پاك رنج دوران برده ایم

رنج دوران برده ایم


ادامه مطلب

Thursday, April 30, 2009

نسل ما و انتخابات!

سعی من بر آن بود که در شرایط فعلی حرفی از سیاست نزنم! دلیلش را هم اکثرا میدانید! اما.....

این روزها هرچقدر که سعی کردم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و به خودم یاد اوری کردم که این مملکت برای من هم هست و من هم عضوی از این مملکت هستم ازینروست که چیزهایی را میخواهم بگویم که ممکن از به مزاج برخی از عزیزان ِ هموطن خوش نیاید اما ..... لطفا مرا معذور بدارید! آنچه هست را نباید کتمان کرد!

کمتر از دوماه به انتخابات ریاست جمهوری نمانده و اکثر رسانه های ایران زیر نفوذ این مهم هستند و متاثر از آن کاغذ و صفحه سیاه میکنند و اذهان را تاریک و یا روشن! اما.... متاسفانه اگر بخواهیم خودفریبی های رسانه ی ملی را کنار بگذاریم! باید بگوییم بخش اعظمی از مردمی که کاندیداها روی آرای شان حساب کرده اند رویکردی انفعالی نسبت به انتخابات (و کلّا سیاست) دارند و حتی خیلی هاشان اصلا نمیدانند انتخابات کی برگزار میشود و چه کسانی کاندید می شوند!

این درحالی ست که متولیان و مسئولان امر که در ستادهای انتخاباتی هستند تا بحال برنامه ی مشخصی برای انتخابات نداشته اند (البته منظورم من جناح حاکم نیست!) در شهری که ما زندگی میکنیم اکثریت قریب به اتفاق مردم و تقریبا 70 – 80 درصدشان دیدگاه و شناخت روشنی نسبت به برنامه ها و رویکردهای کاندیدا ها ندارند و خیلی ها (خاصه جوانان) برخی از کاندیداها را اصلا نمی شناسند! البته این را میدانم که در نبرد نابرابرمیان دوجناح اصلاح طلبان (یا مدعیان اصلاحات) از امکانات اقتصادی، سیاسی و رسانه ای ِ کمتری برخوردارند و همین کار را سخت تر میکند! شاید اگر پایگاه مردمی اصلاح طلبان وجود نمیداشت تجربه ی این جنگ به تحمل هزینه های ناشی از آن نمی ارزید!

اما آنچه که در میان به مشکلات دامن می زند بی برنامه گی و ناپخته گی نمایندگان کاندیداها در استان است که اگر بخواهیم با صراحت راجع به آنها صحبت کنیم باید بگوییم که متاسفانه این ستادها (حد اقل در قزوین) تا کنون نتوانسته اند با مردم ارتباط برقرار کنند و اگر تعاملی هم داشته اند مقطعی و موردی بوده و گفتگویی ایستا و فاقد پوویایی را موجب شده است!

صرف راه اندازی یک وبلاگ که بصورت نامنظم، ناشیانه و غیرحرفه ای و بدون رعایت مصالح به روز می شود را نمی توان کار رسانه ای ثمر بخش دانست. گذشته ازاین رفتار های نسنجیده و بدور از شئون برخی از حامیان کاندیداها در تخریب رقبا و یا حتی برخورد های نامناسب و زننده با مردم، نتیجه ی عکس داشته و تنور انتخابات را سردتر از این میکند!

یادمان نرود که فی الحال ما در مملکتی زندگی میکنیم که تساهل و تسامح در حال انقراض است! و بی برنامه گی، قشری گری، غیبت، تخریب و خشونت و بی عدالتی دارد تبدیل به رسومی پایدار میشود! یادمان نرود که مملکت ما دارد به جانب غیر تخصصی شدن پیش می رود و به دلیل برخی سیاست های نادرست و بعضا تاسف آور گسست بین نسل ها در حال افزایش است، و جوانان سیاست گریز تر می شوند! هرچند که در ایران امروز، احزاب که آینه ی تمام نمای جامعه ی ما هستند تنها در ایام انتخابات تشکیل می شوند و بعد از آن تقریبا از بین می رود و تنها یک اسم از آن باقی می ماند!

اینکه سخنگوی حزبی که مادر احزاب اصلاح طلب است در مصاحبه ی خود میگوید:" که شاخه و ستادهای استانی ما از هرکاندیدایی که صلاح دانستند حمایت کنند یعنی چه؟؟؟؟؟ آیا اسم این بی برنامه گی نیست! جالب این است که مردان نامی این حزب خود یکی از ناقدان دولت نهم به خاطر بی برنامه گی دولت احمدی نژاد هستند!

من سیاست های دولت فعلی را به هیچ وجه را تائید نمی کنم اما از کسانی که در جناح مخالف، دولت نهم را متهم به بی برنامه گی می کنند خواهش می کنم یک نگاه به گذشته ی حزبشان بی اندازند و ببینن که چه راهی را در پیش گرفته اند! لا اقل شما که ناقد بی برنامه ها هستید، برنامه ریزی داشته باشید!

اگر یکنفر به قشر جامعه نگاه بیندازد متوجه نمی شود که مردم این شهر خاک خورده باید کمتر از دوماه دیگر باید به «کسی» رای بدهند! از آقایان خواهش میکنم وضعیت ایران امروز را با وضعیت 3-4 ماه قبل امریکا مقایسه کنید؟ هر ابلهی می فهمد که نتیجه ی این قیاس مع الفاق چیزی جز «آه» و «افسوس» نیست!

من از آقایان ، خانوم ها و بقیه ی کسانی که به عنوان رجل سیاسی شناخته می شوند خواهش میکنم، دست از این رخوت و غفلت ِ سیاسی بردارند و به جای زدن زیرآب ِ همدیگر فکری به حال آراء ِ سرگردان و روشن و خاموش و خاکستری ِ این شهر ذاتا بی روح بکنند! و اگر فکری دارند زودتر عملی بکنند، چراکه بنده به عنوان یکی از اعضای نسل سوم به این بزرگواران می گویم، اعضای نسل ما (که می توانند مسیر انتخابات را تعیین کنند!) آگاهی چندانی از آنچه در این شهر میگذر ندارند و خیلی هاشان هم دوست ندارند آگاه شوند!

ببخشبد اگر کسی را ناراحت کردم ولی.... حقیقت را اگر نگویی، خیانت کرده ای و اگر کتمان کنی حماقت!

چون.....

نسل ما روز به روز نسبت به سرزمین خود بی تفاوت تر می شود

نسل ما روز به روز از سیاست متنفر تر می شود!

نسل ما روز به روز مذهب ستیز تر می شود!

نسل ما روز به روز بی بند و بار تر می شود!

نسل ما روز به روز بی برنامه تر می شود!

نسل ما روز به روز بی هویت تر می شود!

نسل روز به روز عاصی تر می شود!

نسل ما روز به روز معتاد تر می شود!

نسل ما روز به روز بی کار تر می شود!

نسل ما روز به روز خسته تر می شود!

نسل ما روز به روز بی عار تر می شود!

نسل ما روز به روز تنها تر می شود!

نسل ما روز به روز با کشورش غریبه تر می شود!

نسل ما روز به روز از شما نا امید تر می شود!

نسل ما.......

نسل........

نسل ما روز به روز نابود تر می شود!!!

لینک مستقیم به این مطلب

ادامه مطلب

Tuesday, April 21, 2009

هبوط زیبایی


تمام متن غزل در هبوط زیبایی
شبیه فلسفه های عجیب رویایی

در استتار تن عقل و روح استعلاست
نیچه معلم تاریخ ِ پشت دادایی

غروب علت عالم؛ غروب تبعیدی!
طلوع جملهء «انسان دچار تنهایی»

جهان فاقد هستی؛ جهان بی مضمون!
جهان مثابه متن بدون معنایی

که مینوسم و فحوای آن برایم نیست
شبیه آن هنری که بدون زیبایی

نزول طنز «حقیقت» درون یک فیلم است
درون کاغذ بی خط؛ درون «تقوایی»

ومن دوباره و باید پی ِ خودم باشم
پی ِ گذشتنم از فرم و فهم فحوایی

که در تمام زمانها تجلی ام باشد
شبیه جنس صدای تک ِ «شکیبایی»



لینک مستقیم به این مطلب
ادامه مطلب

Saturday, December 06, 2008

هنر از نگاه ویتگنشتاین


.لودویک ویتگنشتاین فیلسوفی ست که در سالهای اخیر و با توجه به رواج فلسفه تحلیلی در ایران از آن بسیار گفته ایم و شنیده ایم. از اینکه او دانشجوی مهندسی بوده و با اغفال (؟) راسل به فلسفه و منطق تحلیلی روی میآورد و بنیان هایی جدید بر این فلسفه برمی تاباند و با تئوری مشهور «بازیهای زبانی» و گفتن این که فیلسوفان در حال کوباندن سر خود به دیوار زبان هستند، دنیای تفلسف را متزلزل میکند.
اما با اینحال و با توجه به توصیفات و تذکره های زیادی که راجع به منطق و فلسفه ی ویتگنشتاین، ارائه شده و می شود، لکن در مورد دیدگاه وی نسبت به «هنر» آنطور که به ما بشناساند رویکرد این فیلسوف نسبت به هنر چگونه است، منبع و نوشتار ترجمه شده و قابل استناد و اتکایی نیست
ویتگنشتاین فیلسوفی بود که روح پژوحنده خود را از نهاد جریان ساز تمدن غرب، منفک دانسته بود.؛ و این تفکر غالب اندیشمندان آن دوران در اروپا و آمریکا بود که هنوز در آتش جنگ می سوختند. وی نهاد تمدن غربی را با روحیه ای استیلاگر که در تمام ابعاد و اوصاف فرهنگی و هنری و ... نمایانگر شده، محسوب میکرد.
به زعم نگارنده او با ابراز نارضایتی از فاشیسم و سوسیالیسم حاکم بر غرب (در آنزمان) تمام مولفه های فرهنگی و هنری غرب را تابعی برای تحمیل مدرنیته به انسان میدانست. وی انتقادات او از منوال فرهنگی غرب نیز اکثرا بر همین مهم استوار است.
از اینرو ویتگنشتاین خود را برآن میدارد تا ضمن ارائه تعریف و برداشت خود از فرهنگ، به مثابه ساختار جابرانه ای ست که اعضای خود را به انفعال در برابر حقیقت ها و حقانیت ها، براساس ضوابط تشکیلاتی؛ وامیدار.
و هم از اینرو روست که او ایجاد گسل در این ساختار ساختار را موجب گسستگی افراد ؛ سوبژه های فرهنگی و هنری، دانسته و بران است که افراد در این حال توان بر مبنای توان و تواتر نیروهای موافق و مخالف صرف میشود؛ وی در این حالت چشم انداز جامعه را به صورتی میبیند که توان و نیروی آحادش صرف اهداف شخصی و مغرضانه می شود، و تداوم این روال خود بیانگر بروز فرهنگی خودساخته از دل این فرهنگ ِ هرّاج، را فراهم میآورد. با وقوع این رخداد ، یعنی محو شدن فرهنگ ها، و به تبع آن محو شدن هنر، ابزارهای بیان کننده ی ارزشهای انسانی نیز از بین می روند .
جالب آنجاست که ویتگنشتاین نگارش و پژوهش خود در باب هنر رای برای افرادی قابل میداند که در دیگر اکناف و اطراف جهان پراکنده شده اند. بدین ترتیب وب گمانه های خود در مورد هنر را در لفافه ی همین موضوع منتقدانه بیان می دارد.
ویتگنشتاین معتقد است هنر واقعی در قالب روحی ست که بنظر میآید در ترکیبات و ساختارهای مربوط به سوبژه هنرمند و محتوای اثر هنری باشد. و این بیان و اعتقاد پیشرفت تکنولوژی و فناوری ها ی غربی و تاثیر آن در هنر موجبات بروز پیشرفتهایی صوری و فرمالیسستی بوده که در فرآیند تکوین و ارتقای روح (فحوای اثر هنری) هیچ نقشی ندارند. ویتگنشتاین دیدگاهی سوبژه محور با هنر داشته و هنرمند را کسی میداند که اثر هنری خود را در نظر ما (مخاطبان) مناسب، زیبا و جاافتاده میداند و از ما هم میخواهد همین گونه بیندیشیم.
وی هنرمندان را تلاشگرانی میداند که با خلق آثار فوق طبیعی، که موجب دمیده شدن روح در آنهاست، سربازانی برای بیان و نمایش الوهیت عالم میداند.
نکته ای که در آرائ این منطق دان خلاف واقع بنظر میآید اینست که وی خود را ملتزم به ارائه ی تعهد و دلیلی برای الوهیت جهان و الوهی بودن سرشت بشر نمیداند و تنها به ذکر این نکته بسنده میکند که، ابژه ی مافوق طبیعی برانگیزاننده ی مفهوم و امر مافوق الطبیعی ست و با ازعان براین امر آثار ماندگار هنری را مثل خورشیذ هایی می داند که یک روز از مطلعی طلوع می کنند و معتقد است که هر اثر افول کرده روزی از دل گذشته سربرآورده و باز اثرگذار می شود.
وی مقوله تاثیر هنرمندان از یکدیگر را تنها در فرم و چارچوب میداند که اثربرآن بنا شده و اعتراف میکند که بنای او صرفت شخصیت هنرمند اهمیت داشته و فرمی که او در خلق اثر به کار برده به سان پوسته ی تخم مرغی ست که آن را باید با دیده ی اغماض نگریست.
ویتگنشتاین بعنوان ناقد تئوری تولستوی در باب آثار هنری که بر مبنای آن آثار هنری را برانگیزاننده ی احساس میداند، معتقد است که مخاطب هناگم مواجهه با اثر در صورت تاثیر پذیری از آن با آن اثر و نگاه(روح) نهفته در آن همراه می شود و بنابراین اثر هنری را چیزی میداند که مدام پی تزریق و لقاح خود به مخاطب است.
همذات و پنداری و داشتن احساس مشترک ما بین هنرمند ، و مخاطی را براساس قانون کانتی ؛ که تجربه را فاقد تبسیط و تکثر میداند بی معنا دانسته و در توجیه این نگر میگوید که او هنگام تاویل اثر مفهوم اثر رو قطع و و لزوما مطابق میل و رای هنرمند نخواهد فهمید .
ویتگنشتاین با بیان ستایشگرانه از هنرمندان و شاعران و با تاثیر پذیری تئوری خوابهای فروید مانیفیست گونه بودن خواب را برای انسان با اقبال هنرمند نسبت به الهامش یکی دانسته و معتقد است که کلمه اگر کلمه یا مفهومی به شاعر القا می شود قطعا همانی نبوده که او میخواسته یا معمولا همان نیست.
وی با تاسی ار استاد خود راسل بیان میدارد که هنرمند تا زمانی چیزی را نیابد؛ و سوژه اشت را مشخص نکند نمی داند که چه می خواهد
او برآنست که دلیل برای ستایش آثار هنرمندان کلایک و پیشینی نمی بیند وی برای توجیه رای خود پای شکسپیر را به میان می کشد و با ارجاع به نگره ی مانیفیست گونه گی رویا او را نه یک شاعر بل خالق یک گویش و و یک زبان جدید می داند. و به طور ضمنی معترف است که تحت تاثیر این فضا قرار گرفته و این شاعر و نویسنده را به موازات یک پندار غیر واقعی و رویاگونه میسنجد و با این کار معیاری برای سنجش شکسپیر ایجاد میکند.
وی رویا را ضمن آنک چیزی مجاز است اما به نحوی دیالکتیکال یک انتی در برابر این گمان برنهاده و رویا را با نشانه شناسی مفهومی در عین اینکه غیر واقعی و نادرست است، صحیح، مرکّب و درست میداند.
همین ترکیب را سبب ساز تاثیر رویا در انسان میداند. هم از اینروست که وی شکسپیر را به دلیل تبحز در فضا سازی خلق جهانی تحقیقی در ژرفنای اثارش، نقاشی بدیع و چیره دست دانسته که هریک از کارکترهایش در اثر هنری در خود تامل و تاویل است. و از آنرو شکسپیر را خالق اشکال طبیعی جدیدی از زبان به حساب میآورد و براین اساس احتمالا می توان نگره ی او را در مورد سایر هنرمندان؛ به مثابه کسانی که زبان و اسلوب روایی خاص خودشان را دارند، بسط داد. اسلوبی که تا پیش و شاید تا پس از آن هنرمند تکرار نشده بود و نمی شود.


ويتگنشتاين و پژوهشهاي فلسفي نويسنده: ماري مك كين - مترجم: ايرج قانوني
ويتگنشتاين، اخلاق و زيبايى‌شناسى نویسنده: تيلمن، بنجامين مترجم: ‌سبزى، بهزاد



ادامه مطلب

Sunday, October 19, 2008

آوانگاردهای دیروز و همآورد های امروز

هنرهویتمند و هویت هنرمند، از مهمترین مقولاتی ست که می بایست در پس پشت رویدادها و اختلاقات هنری توسط اندیشمندان و هنرمندان بدان پرداخته شود. خاصه در کشور ما و برای فرهنگ و هنری که طی روال مدرنیزاسیون، آبستن حواث و رویدادهای بسیاری در رشته ها و اسلوب های هنری مختلف است، پرداختن به این موضوع را امری لازم و بدیهی می نماید.
با توجه به شرایط اجتماعی و سیاسی امروز ایران گمانه های معطوف به سنت؛خصوصا در میان هنرمندان و هنرواران جوانتر، نمایه های ِ نفی انتزاع گونه و در بسیاری از موراد سطحی و ساده اندیشانه ی سنت و مقولات مرتبط با آن در بعد فرهنگ و هنر است و براین اساس سنّت در قالب منشوری ست که به تحدید و تهدید هنر امروز (یعنی هنر مدرن؟) می پردازد.
اعتقاد به چنین خوانشی از سنّت مرتبط و متصل به بروز انتفاعی ناخودآگاه از فکر و فرهنگ مدرن در ذهن و زبان هنرمندان گردیده است. این رویه در طی تاریخ هنر معاصر ایران زمانی شکل یافته تر و منسجم تر می نماید که ما بخواهیم به سیر تحول و تطور هنر در صد سال اخیر نظر بیفکنیم. فی المثل در شعر، که نیما تناسب قافیه و عروض را ؛ که سبقه ای بالغ بر هزار سال در تاریخ شعر ایران دارد را، عامل محدودیت شاعر و سراینده در غنای اثر میدانست و بر مبنای همین گمانه به این ساختار شکنی دست یازید. چیزی بعد ها از آن زیر عنوان اقتصای زمان و مکان یاد کردند.
به غیر از نیما در شعر و ادبیات هنرمندان بسیاری بودند که در این ساختار شکنی مشارکت ورزیدند و شعر و ادبیات ایران را چه از لحاط فرم، ساختار و لحن بیان و چه از لحاظ موضوع و محتوا دستخوش تغییر و تحول کردند. این هنرمندان که امروزه به عنوان آوانگاردهای ادبیات ایران شناخته میشوند به سبب انتقاد کردن از فرهنگ و منش ها و مشرب های متصل و مرتبط به سنّت، و خلق و معرفی انگاره های جدیدی؛ که ملهم از فکر و فرهنگ مدرن بود، نه تنها توانستند تهیّجی بی تکرار را در بین مخاطبان و شاعران دیگر ایجاد کنند ، و بلکه توانستند نام خود را بر جریده عالم فرهنگ و هنر ایران ثبت نمایند. و این چنین است که فی الحال امثال نیما، شاملو، رویایی و ... ؛ در شعر، و صادق هدایت و گلشیری و ... ؛ در داستان نویسی، به عنوان قهرمان هنرمندان امروز امروزی شناخته می شوند. چه اینکه اینها توانستند با بدعتی ؛مدد یافته از مدرنیسم، سقف افلاک بدیهیات سنتی را بشکافند و طرحی نو در آسمان هنر دراندازند.
پردازش این هنرمندان آوانگار آنگونه بود که جنبش مدرنیسم به آنها آموخته بود ؛ که فحواهای کلاسیک و سنتی را از موضع ِ اکنون مورد بازبینی قرار دهید و با نگاهی انتقادی عوارض و امکانات آنها را نقد نمائید.
درواقع توفیق این هنرمندان پیشرو در آن بود که به انگاره های سنتی نگاهی از ورای تعهدّات مجزوم و سالب خلاقیّت، به اُبژه های هنری انداختند و آن تعهد و و وفاداری ای که هنرمندان پیشین نسبت به آثار هنری کلاسیک داشتند، رعایت نمی کردند. تعهدی که بر مبنای آن، به پردازش های تکرر آمیز و کسل واری می پردازند که از جایگاه و ایستار حال نیست.
اما آنچه که امروز به عنوان بداهتی نگران کنند و منجر به بحران در باطن بسیاری (خاصه قشر جوان) جاری و ساری شده اینست با اعمال تاخودآگاهی ازفحوای جان آزبورن {1} به هنر کلاسیک به چشم اُبژه ای می نگرند که تاریخ مصرف آن گذشته است و به جرم نداشتن کاربرد در دنیای امروز می بایست در موزه تاریخ و هنر ما قرار بگیرند. و اینجاست که اخلاف سنّت مذبوحانی انتزاعی پیش پای هنرمندان امروز می شوند. حال آنکه این مذبوحان؛ با آنکه تقصیر و تاثیری در این منوال ندارند، من جمله ی تنویراتی محسوب می شوند که مطرود و مناهی ذهن امروزی های احتمالا مدرن شده است. بی آنکه خوانشی دقیق و اصولی از این آثار توسط امروزی ها صورت پذیرفته باشد.
جالب آنجاست که همین کسانی که با این گمانه به نقد سطحی و احساسی و انتزاعی سنت می پردازند، و نگاه ِ تعهد گونه را به آثار کلاسیک نفی و نهی می کنند، خود اسیر چنین نگاهی بر هنرمندان آوانگارد معاصر (امثال نیما و شاملو و هدایت) هستند! حدوث این مهم سبب ساز بروز نوعی کرختی و بی حوصله گی و بی اقبالی در فضای شعر امروز ایران شده و اگر عده ی معدودی از مخاطبان را لحاظ نکنیم، باید بگوییم که اکثریت مخاطبان شعر امروز تنها خود شاعران هستند! چنین واقعه ای نه تنها حاکی از فرورفتگی ذهن هنرمندان در لاک تنهایی و درونگرایی و ابتذال ؛ در اینجا به معنای نگرش سطحی و یک بعدی، و بی تفاوتی نسبت به دنیای بیرونی ست، بلکه از تغافل جمع کثیر از هنرمندان ؛علی الخصوص در حوزه شعر و ادبیات، از فضای اجتماعی و محیط اطرافشان خبر میدهد.
هرچند اگر بخواهیم از موضع روانشناختی و جامعه شناختی این موضوع را مورد بررسی قرار دهیم می فهمیم که قدرتمندترین حامی سنت (یعنی دولت) با اعمال و اتخاذ جبرها و محدودیت های فرهنگی، اجتماعی و حتی اقتصادی و سیاسی ؛ زیر لوای سنت و مذهبی که برساخته از آن است، نقش بسزا و غیرقابل انکاری در وقوع و بروز این چالشها داشته است. و چنین وضعی را می توان این همانی تمثیل و برداشت نیچه از پررنگ ترین و شناخته شده ترین و تاثیر گذارترین نهاد مبلغ و مروج مذهب ؛ یعنی کلیسا، دانست که در آن نیچه کلیسا را عظیم ترین دفنگاه ِ خداوند ؛ به معنی برآیند و تجلی اسطوره وار او در سنت و نیز خود سنت، میدانست.

ادامه دارد_________________________________________________________________
1- Look back in anger!

ادامه مطلب

Sunday, October 05, 2008

كافه پيانو؛ رمانی برای «نسل برزخی ها» - Cafee Piano

رمان «كافه پيانو» نوشته ی «فرهاد جعفری» را كه خريدم، هرچه كتاب و مقاله براي خواندن داشتم را كنار گذاشتم تا ببينم اين رمان كه از هر دري كه وارد ميشوي، در حواشي نشريات چاپي و اينترنتي مطلبي درباب آن نوشته شده و در كتبخانه ي شخصي هركدام از دوستانم يك نسخه از آن وجود دارد، چيست و چه دارد كه از زمان اولين چاپش تا به حال كه به يك سال هم نمي رسد هشت بار تجديد چاپ شده!
اين اشتياق باعث شد تا من بروم و يك نشخه از اين رمان را كه قيمتش 4000 هزارتومن بود(به نظرمن نسبت به سطح و حجم محتوايش قيمت زيادي بود، اما با در نظر گرفتن طمع ذاتي انتشاراتي ها يك چيز منطقي و بديهي به نظر مي رسد- خريدم و آن ظرف كمتر از 48 ساعت – براي اولين بار- خواندم
از همان آغاز كه شروع به خواندن رمان كردم و تا بسيت و چند صفحه ي اول متوجه شدم اين در رمان چند قسمتي كه فهرست هم ندارد (اين يك ايراد) اگر بخواهم برگ سبزي پيدا كنم بايد تا ته رمان را دربياورم و تازه آنوقت بنشينم به اين فكر كنم كه اين رمان چه داشت و چه نداشت، اين رماني كه نويسنده اش مي خواست آن را پيچيده واري اي در عين عينيّت و سادگي نشان دهد كه از پس اينهم به خوبي برنيامده بود (اين هم ايراد دوم)
يكي از طرفند هاي نويسندگان در جذب مخاطب فضا سازي است –که از زمان صادق هدايت در ايران باب شده و انصافا هم تابحال هيچكس به خوبي او از عهده ي آن برنيامده ! نه اينكه بخواهم از او اسطوره اي لاانكار بسازم نه! فقط من اين را از داستان هايش فهميدم- جناب «فرهاد جعفري» نيز در قافله ي نويسندگان از اين قائده استفاده كرده است. تا از غبل اين مهم بتواند مخاطب را از دنياي پرهياهوي بيرون از داستان به واسطه ي كلماتي با مفاهيمي اثيري به داخل داستان بكشاند و براي همین مي بایست چونان به تبيين ماوقع و خصائص و بسترها بپرداز كه تمام فيدبك ها و ري اكشن ها در ذهن مخاطب جلوه اي قابل قبول – و باور پذير؛ يعني قابل ادراك- داشته باشد. الغرض من اينجا نه قصد و نه سواد اين را دارم كه به اصول نويسندگي بپردازم فقط برآنم كه بگويم جناب جعفري در نويسش ِ اين رمان علي رغم اينكه سعي كرده با پرداختن به جزئيات و لحاظ رويدادهايي به ظاهر تهيّج آميز در ايجاد فضاي مطلوب توفيق يابد اما در بطن داستان اينگونه نبود.(اين هم يك ايراد)
من آقاي جعفري را نمي شناسم و اصلا نمي دانم كه سبقه ي نويسندگي ايشان در كجا و چگونه بوده - این را میگویم که بدانید من هیچ پیش زمینه ی خوشآیند یا بدآیندی نسبت به این نوسینده ی محترم نداشتم- و به دليل بي اعتمادي اي كه – متاسفانه- به نويسندگان ِ ايراني جا نيفتاده دارم، تاپيش از اين چيزي از ايشان نخوانده ام (هرچند که گویا کافه پیانو اولین رمان ِ ایشان بوده است) لكن آنطور كه محتواي داستان و لحن و فرم بيان ايشان نشان میداد دريافتم اين بود كه نويسنده ي كافه پيانو نه آنقدر پخته بوده كه بتوانده توجيهاتي باورپذير و يا حداقل قابل قبول (لا اقل براي مخاطب حرفه ای) از سير كلي و بعضا جزيي جوادث و رويدادهاي اين رمان ِ كم حادثه ارائه دهد و نه آنقدر خام و نا آشنا به نوشتن است كه رمان ِ ايشان را تا حدّ رمان هاي عامه پسند تنزل دهد.
نوسنده ي كافه پيانو مثل خيلي از نويسندگان امروز ايران راوي سوم شخص را – كه معمولا روايتگري عاقل و معقول پنداشته ميشود - انتخاب نكرده و از راوي اول شخص براي توصيف داستان بهره برده كه اين امر خود در تجذيب مخاطب نقش داشته است، و باز مثل بسياري از نويسندگان ِ امروز براي رسيدن به حدّ مطلوبي از فضا سازي به پرداختن به جزئيات همّت گماشته اند، وليكن تذكار و تبيين اين جزئيات در يك نگره كلي نشان ميدهد كه اين توصيفات و جزيي پردازي هاي نويسنده نه تنها قادر نبوده با ايجاد فضا سازي مناسب، مخاطب را جذب داستان نمايد بلكه در برخي از موارد ( كه تعدادشان كم هم نبود) اين توضيحات ِ بيش بر كسل واري داستان افزوده اند.
و در عوض از آنطرف در پاره اي از موارد براي تبيين و تشريح بعضي فضا ها و كراكتر ها توضيحات ِ كافي و قابل قبول ارائه نشده، مثلا در مورد كافه پيانو كه بستر اكثر اتفاقات (اگر نگويم تمامشان) مهم اين رمان هستند نويسنده نتواسته تصويري كلي و ذهنيّت ساز از فضا و ساختار اين كافه به مخاطب ارائه بدهد و اگرهم نويسنده در پاره اي از موارد مجبور به ارائه ي توصيف در اين مورد بوده، به اجبار و اقتضاي داستان بوده است مثلا تعريف ضمني و نيمه كامل فضاي بار و اطراف كانتر و يا آشپز خانه و يا سقف و آستان ورودي و ديوار هاي كافه يا حتي جنس و چيدمان صندليهاي كافه كه ميتوانست به نحوي بسيار كاملتر بدان پرداخته شود تا از اين راه نوعي دلبستگي در ذهن مخاطب نسبت به اين فضا ايجاد شود. به نحوي كه خود من احساس كردم ديد ِ نه چندان خوشايندي كه راوي و شخصيّت ِ اصلي داستان نسبت به شغلش – قهوچي بودن- داشته در ضمير نويسنده هم تاثير گذاشته و مانع از ارائه ي يك توصيف مطلوب از كافه شده است.(این هم یک ایراد دیگر)
متاسفانه اين اغراق و اغماض در مورد ِ برخي شخصيّت هاي داستان – كه هريك نماينده و سمبل بخش يا قشري از انسان هاي امروز بودند- به طور فزاينده اي تو ذوق مخاطب ميزند. في المثل درمورد مرد معتادي كه چندان تاثيري در خط سير داستان نداشته از بيوگرافي تا بند كفشهايش براي مخاطب توضيح داده شده اما براي پري سيما - به عنوان كاركتري تاثير گذار در قصه - تذكار و موقعيت ِ مناسبي براي افعال و اعمال و رويكردهاي آن ارائه نشده، گويي اينكه نويسنده ايجاد اين تذكار و فضا سازي را بر عهده ي خود مخاطب گذاشته! (اينهم ايراد پنجم(
گذشته از اينها نويسند در زمان انتقال ِ تذكار و بطنّيت داستان از كاركتراصلي به خود ِ نويسنده؛ هرچند كه شايد ميخواسته نوعي شوك و غافلگيري در ذهن مخاطب ايجاد نمايد – آز نوع آن شوك هايي كه ما در فيلم هاي ديويدلينچ با آن مواجه مي شويم – اما در انجام اينكار و نهايتا ايجاد تهيّج و جذابيت براي مخاطب نه تنها موفق نبوده، بلكه بروز اين واقعه تداعي گر موهوم بودن بسياري از ماوقع در ضمير مخاطب مي شود.
هرچند كه نويسنده در ابتداي اين انتقال، در پايان ِ رمان و حتي پشت جلد آن با اشاره به واقعي بودن ماوقع، بسترها و شخصيت ها سعي در بازيابي تهيّج از دست رفته دارد اما در انجام اينكار چندان توفيق نيافته و نتوانسته جذابيت از دست رفته ي رمان را به آن باز گرداند.(اينهم ايراد ششم)
نكته ي ديگري كه ميتوان بدان اشاره كرد سطحي بودن بسياري از گمانه ها و عكس العمل هاي شخصيت اصلي داستان به عنوان كسي كه یک نسبش به هنرمندان و نسب ديگرش به روشنفكران باز مي گردد، مي باشد.
به بيان ديگر راوي داستان و اكثر شخصيت هاي داستان و يا حتي بسترها و فضا هاي داستان، حاكي از برآيند عكس العمل ها و فيدبكهاي انسان ِ امروز ِ ايراني در عصر مدرن است كه چندان نمود قابل اتكائي نيست، چه اينكه سرخورده گي تنهايي، تاسّي و تالمي كه در ذهن و زبان اكثر شخصيت هاي داستان موج ميزند ؛ و شايد تنها شخصيتي كه در اين داستان هنوز قرباني آثار و تبعات جهان مدرن نشده «گل گيسو» دخترهفت ساله ي راوي داستان است كه به نظر مي رسد، اوهم ديرزماني نخواهد بود كه مذبوح ِ اين جهان – مدرن و – بيرحم ميگردد.
علي ايحال نويسنده باوجود ضعف هاي فرمي و محتوايي در به تصوير كشيدن تنهايي انسان هاي امروز و گسستي كه بين نسل فعلي و نسلهاي پيشين ايجاد شده، نسبتا خوب و موفق عمل كرده است. ( و شايد اوج اين خوش نمايي در مراوده ي راوي و خلوتي كه او باپدرش كرده رخنمون گرديده و سطح پايين تر آن زماني ست كه صفورا قصه ي جدايي خود از خانواده اش را ميگفت، يا قصه ي رهايش مردي كه به گلهاي مورد علاقه مادرش در باغچه ي خانه شان ميشاشيده)
چنين غربت و گسستي كه گريبان خيلي ها را در جامعه ي امروز ايران گرفته است، خود دليلي ست مبني بر موجه ساختن بخش ها و يا قسمت هايي كه ظاهرا در تكميل روايت نويسنده نقشي نداشته و تنها براي توضيح اين غربت و قرابت نويسنده با اين انسان هاي غريب، در اين رمان لحاظ شده. انسان هايي كه بعنوان بازار مصرف و ته مانده ي قضا و غذاي مدرنيته و مدرنيسم محسوب مي شوند، و به همين خاطرست كه هيچكس نمي تواند مشكلات و دردسرها و غرابت هاي پيش آمده شان را به گردن آن ديگري بيندازد چراكه همانطور كه همه ي اعضاي جامعه در بروز اين مشكل مقصرند، به همان صورت هيكدام از اعضاي جامعه را نمي توان متهم و مقصر شناخت.
از اينرو اين داستان توانسته دل خيلي ها را بدست بياوردو حرف دل خيلي ها را بزند، و اين خود يكي از دلايل اقبال نسبي از اين رمان در بين قشر تحصيلكرده و فرهنگ دوست جامعه بوده است. – قشري كه يك نسب ِ شان به هنرمندان و نسب ِ ديگرشان به روشنفكران بازميگردد.
اما اقبال عموم – قشري كه يك جايشان (بماند كجاد) نصفه و نيمه به سنت وصل است و يك جايشان(بماند كجا)نصفه و نيمه بر مدرنيسم- از اين داستان به گمان ِ من دلیل دیگری دارد، که در اینجا بدان می پردازم–
دراين مورد بايد گفت كه نويسنده در تنوير افكار مخاطب در به تصوير كشيدن شخصيت ها موفق عمل كرده.
مِن جمله «صفورا» به عنوان دختري كه در مقام يك اغوا گر ِ شيطاني اما - انگار محق و - بيگناه و -شايد- دوست داشتني و قطعا مجذوب براي خيليها ظاهر مي شود. و يا «گل گيسو» دختر بچه اي كه نماد تتمّه ي معصوميت و نجابت ِ ته مانده ي ظرف فرهنگ ِ به باد رفته ي ماست در جهان بيرحمي ست كه هيچكس سنگ ِ خود را به «ديگران» نمي دهد تا مبادا او هم برنده شود.
لحاظ اين مهم در كنار نزديكتر شدن به خط هاي قرمزي كه بسياري از رمان ها را پشت ِ سد سانسور نگه داشته است، آنهم به گونه اي مجذوب كنند و همچنين مبتني بر رعايت (البته نصفه و نيمه ي) نظام هاي اخلاقي جامعه ي اخلاقي ما! در طول داستان، ضمن آنكه جز در پاره اي موارد نويسنده، خواننده را از خودسانسوري آشکار ِخود، آزرده نساخته و از اينرو توانسته هم رضايت معلمين اخلاق و تهذب را جذب كند و هم مخاطبي كه به طرز تاسف باري تشنه ي پردازش به مسائل ِ ممنوعه در «نظام اخلاقي جامعه ي اخلاقي ما» است.
در مجموع انچه از غربت وارگی ِ کارکتر های این داستان و غمزده گی ناخودآگاهشان – آنقدر ناخودآگاه که حتی خودشان هم از آن خبر ندارند- بدست می آید اینست که نسل ِ راوی و نویسنده ی داستان، صفورا و پری سیما خود را در برزخی می بینند مابین دیروز و فردا (که اسمش امروز است) برزخی که بروز آن تقصیر همه ی ابناء ِ بشری – چه شرقی و چه غربی- ست اما تقصیر این نسل نیست!
نسلی که از «دیروزینه های ِ هویت ساز» - ِ خویش بیخبر، یا بیزار و متواری اند ( آنجا که راوی کتاب ها مربوط به ادبیات کلاسیک را اراجیف می پندارد یا آنجا که صفورا از نحوه ی جدائیش از خانوده اش می گوید)
اما انگار گمشده ای در این دیروزینه های.... وجود دارد، که شاید و باید میتواند برسازنده ی هویّت شان و رافع ِ غربت شان باشد. اما نه میدانند و نه میتوانند- که جایی در دیروز حسرت وار و امروز ِ رخوت بار- آن گمشده را بیابند، احساسی که خود میدانند هست اما هیچ اجحاف و اشرافی برآن ندارند. – آنجا که بین راوی و پدرش در سفر ِ بیرون ِ شهرشان در یک فضای مسکوت و زمستان زده در بطن یک شب برفی فضایی با تانّی و حالتی آلوده به شوق و حسرت، ناشی از درآغوش گرفتن پدر و گریه کردن در بغل او، در ضمیر ِ راوی ایجاد میشود، احساس و فضایی که هم راوی- یکی از اعضای نسل برزخی ها- و پدرش (یکی از اعضای نسل سنتی ها) هم از بروز و ظهور آن غافلگیر و متعجب می شوند. گویی اینکه راوی – که خود از نسل برزخی هاست- میداند که گمشده اش، یک جایی در همینجاها، در بطن ِ تعلقات ِ خاطر ِ متصل به پدرش، پنهان شده است اما نه میداند آن چیست و نه میداند دقیقا کجاست و نه حتی میتواند دقیقا آن را بیان کند برای خود و برای پدرش!
چه اینکه «سنت» و تمام دیروزینه های ِ هویت ساز ِ او نه خواسته اند – و یا اگر هم خواسته اند با معیارهای خودشان خواسته اند- و نه توانسته اند، موازنه ای اطمینان بخش بین دیروز و امروز راوی و جامعه ای که در آن می زید ایجاد کند. و این یعنی وجود یک گسست! یک شکاف بین امروز ها و دیروز های نسل برزخی! شکافی که درّه ای را می ماند که یک پل نه چندان مطمئن دیروز را به امروز متصل کرده. پلی که هرگاه کسی از دیروزیان بخواهد از آن عبورکرده به جمع امروزیان بپوندد و یا حتی از نسل برزخی بخواهند از آن عبور کنند، عبوری توام با غربت و وحشت خواهد بود. وجود این مهم و لحاظ این بحران الحاق خیلی از قسمت ها و کارکترها را که در خط سیر داستان نقش چندانی ندارند، در به تصویر کشیدن ِ این ترس، تردید، و تواری، مجاز می گرداند
در این میان کسانی که طناب اتصال ِ خود را با دیروزینه های ِ هویت ساز قطع نکرده اند، و برای عبور از این پل هیچ ترس و شرم و ابایی ندارند – یا اگرهم داشته باشند برآن غلبه می کنند- در نگاه ِ نگارنده ی این داستان و جمع کثیری از نسل برزخی ها چنین کسانی انسان هایی خنثی، احمق، خارج از تاثیر و حتی در پاره ای موارد غیرقابل تحمل محسوب میشوند که در رمان کافه پیانو «پری سیما» نماینده ی این قشر از «نسل برزخی ها» ست. کسانی که میخواهند و میباید در جهان امروز زندگی کنند اما دوست ندارند دیروزینه های هویت سازشان را – فی المثل نماز خواندن- از دست بدهند و با اینکه این موضوع اعتماد به نفس بیشتر و غرابت ِ کمتری در ضمیرشان ایجاد کرده، اما همین خواسته شان از دیدگاه ِ دیگران گناه یا جرمی غیر رسمی و غیر قابل مجازات دانسته میشود.در پایان گمان میکنم با ذکر این اوصاف هیچ احساس و حرفی در ضمیر و زبان ِ انسان قابل بیان و ارائه نیست، مگر «سکوت» م.ا.ت.ا


ادامه مطلب

Tuesday, September 30, 2008

«گناه اصلی» در فلسفهء غرب- Original Sin


ماجراي گناه اصلي (ازلي) كه در ادبيات غرب از آن با عنوان Original Sin ياد مي شود، اشاره ايست به داستان هبوط حقيرگونه ي انسان از بهشت به دار فاني اين دنيا. اغلب ماهيت و ماواي پديداري اين داستان از محواهاي اديان آسماني (ابراهيمي) به عنوان توجيه و تبيين راز و نحوه حضور (يا هبوط) انسان (به عنوان موجودي داراي قابليت هاي الوهي) در جهان ناپايدار مادّي ست.
اين داستان براي ما كه در ابتداي هزار سوم ميلادي زندگي مي كنيم چندان توجيه پذير و منطقي نمي نمايد و در عمل اينگونه است كه اگر بخواهيم از اين داستان و ماجراي گناه اصلي تاثيري بپذيريم نمود آن را در قالب اسلوب هاي هنري متجلي مي كنيم كه در دامنه هنر ( و مخصوصا هنر نسبي گراي پسامدرن كه هر خلق و التقاطي را مجاز مي داند) انسان مي تواند در فضايي موهوم و انتزاعي ديدگاه ِ خود را در باره ي چنين داستان هايي بيان كند و كسي از اين رو بر ايشان نمي تازد.
بر اساس گمانه هاي محققين و مورخين قديميترين توضيح و تفسير از گناه اصلي در كتابي به نام حكمت Sirach به نگارش فردي به همين نام (يسوع ابن سيراخ) است. كه در آن اين گونه انگاشته :


آغازگر گناه زني است كه به خاطر او همه ي ما مي ميريم


اين قضاوت و بيان كه حاكي از نوعي جبر ظالمانه بر سرشت و سرنوشت انسان است ؛ و به گفته ي برخي زير تاثير متاله ي بنام «پولس قديس» در كتابي به نام «سفر تكوين» به رشته ي تحرير درآمده
هرچند كه توصيف و تذكار ماجرا گناه اصلي در و يا استفاده از اين داستان در نگارينه هاي پيش از يسوع هم بود لكن گويا كاملترين توضيحات و توصيفات در نگارينه هاي او ارائه شده.
آنچه در گمانه هاي پيش آگاهانه ي موبدان و خاخام هاي يهود اظهار شده اينست كه انسان في النفسه) و به خودي خود محمل و يا محمول گناه نبود و نيست و هرآنچه كه ما به عنوان گناه مي پنداريم ناشي از حيطه ي كثير و غيرقابل انكار و اجتناب ِ «اشراف محيط» بر انسان است و از اينرو تحريك و تحريك ناشي از تمام معاصي از بيرون از نهاد انسان به درون وي راه مي يابد
در مسيحيت اما بعد از پولس نيز افرادي نظير «اريگن» و «ترتوليان» (كه عقايدشان در ايجاد نحله ي ارتدكس نقشي اساسي ايفا ميكند) گمانه هاي جديد تر و پيش آهنگانه تر از يهوديان داشته اند (كه برخي آن را به ارتباط ِ استبداد كليسائيان با انديشه هاي مسلمانان در جريان جنگ هاي صليبي نسبت مي دهند)
هرچند كه در برهه هاي مختلف قرون وسطي صاحب نظران و ابناء كليسا گمانه هاي مختلفي در باب گناه اصلي ارائه كردند لكن بن مايه ي سخن آنها كه در توجيهات ِ اكثريت شان رخ نمون شده مبتني بر اعتقاد به توارث گناه ( به معناي ميراث گونه گي استعداد و امكان ارتكاب معصيت) در حالتي بالقوه است كه به كوچكترين تحريكي مي تواند بالفعل گردد ( گمانه اي كه هنوز متاسفانه در جامعه ي ما نيز نمايان است) و علت وقوع حادثه گناه را در روال زيست انسان به استفاده ي سوئ ِ وي از آزادي اراده و اراده ي آزادي او ميدانند كه براين اساس آدم ابوالبشر هم به دليل همين سوء استفاده از بهشت هبوط كرد. اين رويكر؛ به مانند بسياري از توجيه واره هاي مسيحي، منتسب مرتبط و ملهم از تعاليم و تفلسفات افلاطوني بوده است . هرچند كه او در «افسانه» (فايدراس) توارث امكان گناه از آدم ابوالبشر به بقيه ي انسانها را منتفي و مطرود ميداند. و علت العلل معاصي انسان را آزادي نفس انسان بيان كرده.
اما بيشترينه ي ديدگاهها و گمانه هاي مسيحيت در باب گناه اصلي به اعترافات و تفلسفات آگوستين برميگردد، او كه دوران جواني خود را در عيش و عشرت سپري كرد و با الحاد و كفر مغروق فساد گرديد پس از درآمدن به آئين مسيح و توبه از معاصي پيشين اش خود را شايسته ي مغفرت و آمرزش الهي ميدانست لكن دردواره اي مزمن در ضمير او باعث شده بود تا معاصي پيشين ِ خود را ؛ با وجود اعتقاد به اقبال خدا از توبه و مغفرت طلبي خود، تا آخر عمر همچون لكه اي ننگين بر پيشاني خود ميديد و به اعتقاد بسياري او به لحاظ داشتن همين پيش زمينه در توجيهات مرتبط به موضوع گناه اصلي دچار اغراق شد. تا آنجا كه حتي كودكاني را كه غسل تعميد داده نشده باشند را هم آلود به گنا ( و نه حتي ممتنع در قبال گناه) مي دانست.

وي با بيان و باور به ضعف اراده انسانها در گزينش خيرها و خوبيها و حركت در راستاي آنها، نظريه اي معروف كه حاكي از استيلاي تقدير بر خواست و اراده ي انسان بود را نيز تعريف كرد. (چيزي كه توجيه خوب و مناسبي براي مجاز شماردن جبر ازلي خداوند در ماجراي گناه اصلي و هبوط انسان از بهشت محسوب مي شود.
اما پس از آگوستين ابلارد با اعتقاد به وجود و اشتهار گناه در نهاد انسان ( زير تاثير عقيده جرمي تيلور) انسان را مركز نبرد مدام حس و فهم مي دانست، لكن با وجود اين اعتقادي به ابقاي استعداد گناه در ذات بشر نسبت به گمانه هاي اغراق آميز در آنزمان طرفداران بسياري يافت
اما در فلاسفه ي عصر مدرن بعد از اسپينوزاي راسيوناليست كه متاثر از انديشه هاي خردگرايانه ي دكارت نفس معصيت را همتاي ضعف خرد مي دانست و با اهتمام به گمانه ي مشهورش ( تعميم خداوند به تمام افراد جامعه ي بشريت) واكاوي گناه را ؛ كه به عنوان واقعيتي معدوم ميدانست، مستلزم فهم ريشه ها و علل ووقوع آن در خرد و انديشه انسان مي دانست.
كانت نيز با تفسيري فلسفي زير عنوان Radical Badness و متاثر از دستگاه عظيم مفرفت شناختي خود گمانه اي نسبتا سطحي از گناه اصلي را ارائه داد. كه بر اساس آن ارتكاب گناه به سان معرفت و حضور در زمان خاص و فضا ي معين مجاز است و بر اين اساس وي ريشه ي گنا را ( تحت تاثير اسپينوزا) در نهاد انسان دانست و مبتلا به آزادي او دانست ( زير نظر گمانه هاي مذهبي ِ خود)
و ازاينرو او نيز بر خلاف ما كه گناه را امري محقق به واسطه ي تجربه مي دانيم وي ارتكاب گناه را به سان بيماري اي فراگير در بشر قلمداد مي كند و در تفلسف خود اينگونه از آن ياد مي كند كه قوه اصلي پيشيني در ذهن انسان است.
هگل اما با بينشي عميق تر گناه ازلي را برمبنايي امري مطرود يعمي فاقد عنصر اخلاق معرفي كرده و امعتقد است انسان بدوا زير تاثير آن نبوده. و اين محتمل به خاطر شرايط و اقتضائات طبيعي ِ طبيعت است.
شلايرماخر هم با باور به اسطورپذيري( يا اسطوره مندي) ِ هگل در اين باب گناه را (وگناه ازلي را) حاكي از سستي و استضعاف اعتقادات انسان مومن مبني بر اينكه او بايد هميشه به خدا ( و نه هيچ صنم ديگري) متكي باشد و خدا را به عنوان مامن امين ِ آرامش تلقي كند. ازاينرو او حضور مسيح را به عنوان نمادي از تجلي و تجسد خداوندي براي بازسازي و بازبخشي اعتقاده وارهيده شده ي انسان به وي ( و در معنايي به منظور جبران جبر و سختگيري او در طرد آدم از بهشت) به نام هبوط خداوند توصيف كرد. هرچند كه او با اعتراف به ميراث گونه گي امكان گناه، به محكوميت هر انسان به دليل داشتن استعداد گنان باورداشت اما وي اين معضل را اجتماعي دانسته و با تبسيط آن به نياز به رستگاري و زهدانه گي ِ انسان؛ به معناي رجعت به مامن خداوندي ، توجيه مي نمايد و توارث او از اين لحاظ به توارث توضيحي توسط امثال آگوستين و پلاگينوس متفاوت است. چونان كه وي همانگونه كه خدارا يگانه ماواي فلاح ميداند، جهان را به عنوان بستري كه برساخته از ضمير انسان است، ماواي تقطيع اركان روحاني انسان از اتصال به آفاق و انفاس الهي به حساب ميآورد.
اما در عصر مدرنيته گمانه اي متفاوت تر از اينها ( زير تاثير تئوري تكامل داروين) پديدار گشت. هرچند كه تا به امروز در جهان مدرن گناه اصلي به سان واقع اي رسمي و محقق گشته در بدو زيست انسان (آنگونه كه در مذاهب آمده) تلقي نمي شود. اما با نفوذ گمانه هاي داروينيستي در بطن علوم مدرن، وجود استعداد ارتكاب گناه در انسان ( توسط علوم روانشناسي و ‍نتيك) با بعد حينواني او مرتبط دانسته اند.
هرچند كه دانشمندان امروزهم نهاد انسان را درقبال شريا گناه ضعيف ميپندارند ( كه آن را هم متاثر از غرايز يا نياز هاي اصلي او؛ نظير غريزه ي جنسي اش مي دانند، كه يادگار دوران حيوانيّت اوست)
اما آنچه كمي تاسف با و شايد جبارانه به نظر ميرسد، وجود نوعي ارجبار در ارتكاب گناه، كه ناشي از طبيعي دانستن آن پررنگ شده، بن مايه هاي اخلاقي را روز به روز سست و سست تر كرده. ( مخصوصا براي جامعه مثل جامعه ي ما كه استيلاي سنت و سركوبي اميال جنسي اعضاي آن را آسيب پذير ساخته) و در اين از ديد غربيّون بايد پذيرفت كه هيچ راهي براي نفي، تحديد، تهديد و يا سركوب اين اميال وجود ندارد، و بايد اين واقعيت را به عنوان اصلي پيشيني قبول داشت.
هرچند كه برخي از روشنفكران نظير فوكو و بودريار وقوع اين اشتباه را به عمد و استعار پنهان دولت هاي مدرن (و يا شبه مدرن) نسبت مي دهند اما بايد پذيرفت كه جامعه ي مدرن به واسطه ي گمانه هاي دارويني ( كه بيشتر به يك ايدئولوژي شبيه است تا تئوري ِ علمي) و نظريه هاي فرويد به سمتي سوق داده شد كه در آن به غرايز ذاتي انسان بيش از پيش پرداخته ميشود ( فقط در حوزه جسم و غرايزي كه نمود فيزيكي دارند؛ نظير سكس)



براين اساس بايد گفت كه اگر غرايز اصلي انسان منتسب به بعد حيواني اوست و اين محقّيت به عنوان امري واقع ( و از نظر سنت گرايان تاسف بار) باور داشته باشيم، بايد بگوييم انسان مدرن با وجود ارزش و اعتبار بسيار زيادي كه براي خود قائل ميشود و آن را در همه جا جار مي زند، با جسارتي ( كه بيشتر به حماقت شبيه است) بيش از پيش بر بعد حيواني خود تاكيد و اصرار ميورزد و اگه بنده ي غرايز خود نباشد مي كوشد اميال ذاتي خود را مُجازا و مَجازن بيشتر ( هم كيفيت و هم كميت) از قيب برآورده سازد. و از ادامه ي اين روال و عواقب آن هيچ ابايي ندارد.
بنابراين گناه اصلي را (چه افسانه باشد چه واقعيت) بايد منتسب به بعدي از وجود انسان دانست كه براساس آميزه هاي مذهبي او را از رستگاري ابدي باز ميدارد، و هونز نيز اين رهايش ادامه دارد، چونان كه اگر اين رهايش تا ديروز ظالمانه و غير ارادي بود، امروز آزادانه و به ميل و خواست انسان صورت ميگيرد.
ادامه مطلب
 
ساخت سال 1388 سکوت.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده