صفحات

Monday, April 14, 2014

بازخوانی هیاهوی رسانه ای درباره مرزبانان ایرانی در سیستان

انعکاس این خبر هم همانطور که انتظارش می‌رفت با واکنش اعتراض آمیز تعداد زیاد از کاربران شبکه‌های اجتماعی مواجه شد.
نام: جمشید
نام خانوادگی: دانایی فر
محل تولد: محمد آباد
استان: سیستان بلوچستان
تحصیلات: دیپلم
درجه: گروهبان
وضعیت تاهل: متاهل دارای یک فرزند ده روزه
محل شهادت: دقیقا مشخص نیست!
زمان شهادت: سوم یا چهارم فروردین 1393

اینها اطلاعاتی‌ست که از تنها درجه‌دار به گروگان گرفته شده توسط گروه موسوم به «جیش العدل» در رسانه‌ها درز کرده است. دیروز خبری مبنی بر شهادت فردمزبور در برخی رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی درج شد.

 انعکاس این خبرهم همانطور که انتظارش می‌رفت با واکنش اعتراض آمیز تعداد زیاد از کاربران شبکه‌های اجتماعی مواجه شد.

در میان سیل اعتراضات به این عمل شنیع و تهی از منطق و تایید و تکذیب مقامات من فقط به یک چیز فکر می‌کردم:خانواده‌ی این سربازان

 اصول روزنامه‌نگاری و کار رسانه‌ای حرفه‌ای ایجاب می‌کند اصحاب یک رسانه تا زمانی که از صحت یک خبر مطمئن نشدند از انتشار آن خودداری کنند، اما این مهم صرفا برای حفظ اعتبار یک رسانه نیست! بلکه بخش مهم‌تری از اهمیت این مسئله به مسائل انسانی و اخلاقی مربوط می‌شود.

این اتفاق چندی پیش در مورد سرنوشت هواپیمای کنکورد متعلق به خطوط هواپیمایی مالزی نیز در سطح رسانه‌های به اصطلاح حرفه‌ای مشاهده شد. از هنگامی که خبر مفقود شدن این هواپیما در رسانه‌ها منتشر شد، رقابتی شرم‌آور بین رسانه‌ها بوجود آمد.

دراین رقابت بی‌منطق هر رسانه‌ای بدنبال آن‌بود که هرچه زودتر مستنداتی مبنی بر سقوط هواپیما و قطعیت فوت مسافران را منتشر کند. این قانون تلخ و بی‌رحم دنیای رسانه‌هاست.

رقابت برای افشاری هرچه سریع‌تر یک تراژدی! از صدا و سیما گرفته که بدون اشاره‌ای مبرهن به حضور دوجوان ایرانی درآن هواپیما، ضعفهای فنی سیستم هواپیمای کنکورد را بهانه‌ای کرده بود برای کوبیدن آمریکا! تا رسانه‌های اپوزیسیون خارج از کشور که حضور قاچاقی دو ایرانی را بهانه‌ای ساخته بودند برای اغراق در وخیم نشان دادن اوضاع ایران!

در این میان کسی احوالی از مادری که منتظر رسیدن به فرزندش بود نپرسید.

دانستن حق مردم است و برهمین مبنا شاید بتوان تلاش برای رساندن اخبار موثق و مهم به مردم و آگاه کردن آنها از  رخدادهای خبری را تلاش مقدس و قابل احترام دانست اما به چه قیمتی؟

در زمان درز کردن خبر کشته شدن یکی از سربازان به گروگان گرفته شده توسط یک گروهک تروریستی، و در مقطعی که هنوز خبر تایید نشده بود، براستی کدامیک از شایعه سازان به فکر حال و روز همسر باردار «دانایی‌فر» بودند، همسری که حالا میداند فرزند ده روزه‌اش را باید بدون سایه‌ی پدر واقعی‌اش بزرگ کند! همین مسئله در قبال خانواده‌ی دیگر سربازان به‌گروگان گرفته شده نیز  قابل تعمیم است.

تایید خبر فوت دانایی فر توسط معاون امنیتی سیستان و بلوچستان نشان می‌دهد که اعضای این گروهک کوچک‌ترین ارزشی برای افکار عمومی قائل نیستند، آنها کوردلانه به دنبال مطالب دگم خود هستند. پس شاید بهتر باشد بدون جنجال و حاشیه سازی و مجال دادن به نیروهایی که از این اتفاق دنبال بهره‌برداری شخصی و جناحی می‌باشند کمی هم به فکر خانواده‌های این عزیزان باشیم و از مسئولان بخواهیم از روشهای اصولی به‌کار گرفته شده در این مواقع بهره‌برداری کنند!

چندی پیش سران یکی از کشورهایی که ما هرگز آن را به رسمیت نخواهیم شناخت در اتفاقی مشابه حاضر شد بیش از هزار زندانی را در قبال آزادی فقط یک سرباز خود با طرف مقابل معاوضه کند!  نگارنده  خود را در مقامی نمی‌داند که به مسئولان بگوید چکار کنند یا نکنند، اما شاید گفتن این مسئله خالی از لطف نباشد که این رخداد آزمونی‌ست بزرگ برای دولتی که قصد بقاء بر مصدر امور را دارد.

برطبق برخی اخبار واصله از رسانه‌ها طرف پاکستانی مدعی شده که ایران پیگری‌های لازم در این زمینه را مبذول نداشته است. هرچند دیدار چندی پیش هیئتی از معتمدین پاکستانی و حرفهای رئیس مجلس نشان از این موضوع داشت که شاید ما در مواجهه با این مسئله رویکرد تعاملی را مرجح می‌دانیم.

پارسینه/محمد تاج احمدی:
ادامه مطلب

Tuesday, February 11, 2014

در حاشیه یک تدفین غریبانه...

بهمن 1392 ساعت 13 بهشت زهرا؛ این تاریخی بود که اعلان نشد، تا بهمن فرزانه مترجم فقید ایرانی در غربت نام‌آوران بهشت زهرا دفن شود.

 واین برای ما که «مارکز» را با او شناختیم، کمی قدرنشناسانه است. به جز تعداد خبرنگار و نماینده‌ی چند انتشاراتی، ستاره و ثریا هیجکس دیگری در غربت آنروز بهشت زهرا و برسر مزار بهمن فرزانه حاضر نشده بود.

 نه مراسمی درکار بود، نه سخنرانی و نه نماینده‌ای از جانب اصحاب دولتی، و نه حتی چهره‌ی آشنا و هواداری هیچ‌یک حاضر نبودند تا مراسم تدفین فرزانه به حقیرانه‌ترین شکل ممکن برگزار شود.

برای ما که جز چند تسلیت‌واره‌ی سانتی مانتال در فیس‌بوک کار دیگری نمی‌کنیم نباید چندان مایه‌ی مباهات باشد که جهانی را آب می‌برد و ما در خواب هی لایک می‌کنیم! هی لایک می‌کنیم.

نمی‌دانم که او اگر می‌دانست قرار است از پس غربتی 50 ساله دوباره به‌خاک وطن بیاید، بعد راهی خانه‌ی سالمندان شده و از پی یک عمل ناموفق راهی قبرستان شود بازهم حاضر بود که به کشورش بازگردد یا نه؟  اما این را می‌دانم اگر او نبود بقول شاملو ما رئالیسم جادویی را هرگز نمی‌شناختیم. این را میدانم اگر او نبود بقول دولت آبادی دریچه‌ی ادبیات آمریکای لاتین به سوی ما باز نمی‌شد.

اگرچه خیلی‌ها همچون احمد پوری مترجم شناخته شده‌ی این روزها هم معتقدند که ترجمه‌ی موفق همین یک کتاب یعنی «صدسال تنهایی» برای جاودانه کردن او در تاریخ ادبی ما کافی‌ست اما خود فرزانه از وجود چنین ذهنیتی در گمانه‌ی کتابخوانان ایرانی خرسند نبود. چه اینکه می‌گفت، ترجمه ی  این اثر او را به ورطه‌ی تنهایی انداخت تا تنها همین کارش مورد توجه قرار گیرد و بقیه کارهایش دیده نشود.

حتی اگر فیلمنامه «در نیمه‌بسته»، رمان «سرباز دل» و همچنین مجموعه داستان‌ «سوزن‌های گمشده» را بعنوان آثار تالیفی‌اش نادیده بگیریم، نادیده گرفتن ترجمه کارهای آلبا دسس پدس، گراتزیا کوزیما دلدا، لوئیچی پیراندلو، آنا کریستی، اینیاتسیو سیلونه، رولد دال، گابریل دانونزیو، واسکو پراتولینی، ایروینگ استون، جین استون و امثالهم کاری منصفانه نیست و انجام آن هنر و دانشی میخواست که هر مترجمی دارای آن نیست.

هرچند برخی هم در پاسخ می‌گویند که پس از ترجمه‌ی موفق کار مارکز او نیز مانند خیلی از قلم‌ورزان و هنرمندانی که کارشان می‌درخشد در ارائه‌ی کار بعدی دچار وسواس شد. و حتی در سطحی فراتر برخی نظیر امیرحسین خورشیدفر ترجمه‌های دیگر فرزانه را برای مردمان سرزمینی که او آنجا را «بهشت مترجمان» می‌خواند چندان مناسب  نمی‌دانند.

البته او در ابتدای تابستان سال جاری درحالی که تازه به ایران آمده بود گفته بود بعلت آنچه آنرا «نبودن آثار مناسب» می‌داند دیگر قصد ترجمه‌ی اثر ندارد ولی شاید تنهایی مترجم صدسال تنهایی در خانه‌ی سالمندان و بستری شدن در بیمارستان به او کوتاهی بی‌شرمانه ی زندگی را فهمانده بود که به خبرنگار ایسنا گفته بود در صورت ترخیص از بیمارستان بازهم ترجمه خواهد کرد. اما افسوس که...

و چه غم انگیز است سخن آیدین اغداشلو که می‌گوید «وقتی بالاخره فهمیدم که درخانه‌ی سالمندان جای گرفته خیالم راحتتر شد» چه اینکه اینکار را بهتر از درتنهایی مردن پیرمردی‌ میدانست که ترجمان صدسال تنهایی‌ بود.


__________________________________

اشاره: این مطلب پیشتر در پایگاه خبری پارسینه منتشر شده 
ادامه مطلب

Tuesday, February 04, 2014

حلقه‌های روحانی!

اگرچه عمدتاً با محتوای و خط مشی این رسانه همدل نیستم اما تیم ایران وایر را متشکل از آدمهای خوشفکری میدانستم, که در مدت کوتاهی سعی به جا انداختن خودبا استفاده از شبکه های اجتماعی دارد. اما کم کم مشکلات این سایت هم درحال نمایان شدن است.
که نمونه‌ انها علاوه بر آلبومهای بی ربط ارائه ی تحلیل های به ظاهر انتقادی‌ست که برای ایجاد سویه های انتقادی محملات بی ربطی را کنار هم می چینند! حقیقت نژاد دریکی از این گزارش با نا امید تلقی کردن منتقدان و اصلاح طلبان اینگونه گفته که آنها از پیگیری مطالبات خود مایوس و سرخورده شده اندو در رقابت برای کسب قدرت انگیزه شان را از دست داده اند!
اما غافلست از اینکه تقریبا اکثریت اصلاح طلبان بعد از انتخابات چشمداشتی به قدرت نداشتند! آن اقلیت هم دراین 8سال اخیر خیلی دوست نداشتند! خودشان را اصلاح طلب نشان دهند!
نویسنده در ادامه سیاستهای اقتصادی دوران خاتمی را بدون ذکر دلیل متعارض خوانده, درحالی که خاتمی با همین سیاستهای بقول آقا متعارض با ثبات ترین دوران اقتصادی را پس از انقلاب ایجاد کرد!
حقیقت نژاد  در تحلیل خود دوست داشته خبر سازی جریانهای محافظه کار بعد از استعفای نجفی را واقعی بیانگارد و با تقسیم بندی غلط از اطرافیان روحانی حلقه اول را متمایل به حضور در قدرت و بسط آن معرفی کند!
این درحالیست که در شرایط فعلی این تحلیل از بنیاد غلط است. چراکه بعنوان مثال ربیعی که از چهره های نزدیک به خاتمی محسوب میشود و در این مدت به رغم جنجالهای مربوط به مرتضوی بی سر و صدا درحال پست کشی ست! و کلا دوستان اصلاح طلبش را یادش رفته!
اما مثلا یونسی با آن پیشینه که خیلیها در زمان انتخابش توسط خاتمی غر میزدند, حرفهایی را به زبان میآورد که عبدالله نوری هم به زبان نیاورد! یا علی جنتی که هیچ سابقه ی فرهنگی درست و درمانی نداشت و کسی هم از او انتظار چنین رفتاری را نداشت, سعی کرده بی سر و صدا سیاستهای فرهنگی دوران اسمشو نبر را پیاده کند! و کتابهای مجوز نگرفته را یاواش یاواش منتشر بشود! اگرچه در تمام وزارتخانه ها باج داده می‌شود!
گزارشگر این مطلب با یک حلقه دانستن انصاری و ترکان و انصاری و سریع القلم و یونسی به تلویح مدعی چند دستگی در تیم روحانی شده! آنهم بی هیچ دلیلی!
هرچند این قبیل دعاوی تعارض و مصر بودن به چند دستگی از جانب یک رسانه ی اپوزسیون مطرح شده اما علت اصلی آن منشعب از تحلیلی‌ست اصولگرایانه! حقیقت هم آنست که این مجلس برمبنای همین تحلیل پیش فرض با دولت مواجه می‌شود. و این رویکرد غلط مجلس باعث شده روحانی با رندی بیش و کم از افتادن پایش در چاله‌ها نظارتی جلوگیری کند! نمونه تاثیر گذار این تحلیلهای غلط در رای دادن نمایندگان به وزرای روحانی هم تاثیر خود را گذاشت! نمایندگان با این ذهنیت که وزارتخانه های فرهنگی و آموزشی نباید دست اصلاح طلبان بیفتد، حواسشان نشد که مثلا حضور آدمی مثل ربیعی در وزارت رفاه که سر و کارش با کارگران و اقشار محروم و کم درآمد جامعه است! در صورت عملکرد درست می‌تواند گسست ایجاد شده بین اصلاح‌طلبان و دهک های پایین جامعه را هم برطرف کندو باعث بسط پایگاه اصلاح طلبان بشود!
ادامه مطلب

Monday, January 27, 2014

بی مهری مهرنامه





در ایام انتخابات ریاست جمهوری یازدهم پس انصراف محمدرضا عارف با وساطت خاتمی و قرارگرفتن اصلاح‌طلبان پشت سر روحانی (که بقول رضا خاتمی از 84 درس گرفته بودند) شیخ دیپلمات تبدیل به کاندیدای اصلاح طلبان شد. هرچند که نه روحانی و نه اصلاح طلبان هیچکدام مایل نبودند در دیگری ادغام شوند. این مسئله در عدم انتخاب عارف به معاونت اولی به خوبی نمایان بود. چه اینکه مشی و مرام عارف اصلاح طلبانه است و روحانی اهل اعتدال و توسعه!

نام روحانی اولین‌بار در مقام یک آلترناتیو سیاسی توسط روزنامه شرق و تیم اولیه‌اش به سردبیری «محمد قوچانی» مطرح شد. عنوان بامسمای «شیخ دیپلمات» را هم همین نشریه بود که برای اولین بار به روحانی اطلاق کرد. در اواخر سال 87 که خاتمی بدلیل حضور موسوی از کاندیداتوری انصراف داد و از اصلاح‌طلبان خواست که پشت سر موسوی قرار بگیرند، قوچانی به همراه جرگه‌ای از کارگزارانی‌ها و اصلاح‌طلبانی (که بعضا تند رو خوانده می‌شدند) با رویکرد مطالبه محوری پشت سر کروبی قرار گرفتند.
در اثنای ماراتن انتخابات 88 بود که در بین فعالان اصلاح‌طلب ازین تیم و شخص قوچانی با انتقاد و کنایه یاد می‌شد. انتقادی که اصلاح‌طلبان به مدیر مسئول مجلات قوچانی یعنی کرباسچی هم وارد می‌دانستند. چراکه ترس از تجربه تلخ انتخابات سوم تیر 84 باعث نگرانی فعالان اصلاح‌طلب شده بود. علی‌ایحال انتخابات برگزار  شد و همه‌ی نقشه‌ها نقش‌برآب شد مدیریت غلط حوادث پس‌از انتخابات که می‌توانست فرصتی طلایی برای تضمین آینده‌ی نظام و بیمه‌کردن آن برای دهه‌های بعد باشد و آشفتگی فضای سیاسی کشور باعث سرخوردگی بسیاری از مردم شده بود. از همان دوران بود که خیلی از فعالان سیاسی که تصمیم داشتند بواسطه‌ی حضور موسوی در انتخابات زیر چتر نظام جمهوری اسلامی بیایند، زیر رادیکال رفتند. و خیلی از رای داده‌های سرخورده از نتیجه‌ي اعلام شده انتخابات88 از اینکه مهر انتخبات دهم روی شناسنامه‌شان خورده پشیمان شدند. خیل عظیمی از نخبگان و فعالان سیاسی از کشور خارج شدند و دیگر دیدن وزرا و نمایندگان اصلاح‌طلب سابق در رسانه‌های فارسی‌زبان آنسوی آبها امری عادی شد.
از همان زمان بود که گفتمان‌های چپگرایانه که تا پیش از 88 در حاشیه بودند، دوباره با اقبال جوانان و دانشجویان و طیف‌هایی از تحصیلکردگان و نخبگان جوان روبرو شد. شاید اگر دستگاه امنیتی کشور خطر سوق پیدا کردن به این سمت و سو را درآن زمان و امروز می‌فهمید در سیاستش تغییر ایجاد می‌کرد. ضرورت این تغییر را سیاست‌مداران میانه رو و محافظه کار اصولگرا نظیر لاریجانی نیز فهمیده‌اند و آن را به سربازان امام زمان گوشزد می‌کنند! البته ذکر این مقال به معنی آن نیست که دستگاههای امنیتی باید به برخورد و قلع و قمغ جریان‌های سیاسی منتسب به چپ نو بپردازند بلکه آنچه مهم است فهم دلیل رشد مجدد این گونه از چپگرایی آنهم با فرمتی رادیکال است.
قوچانی و تیم‌اش اما پس از اینکه از آتش 88 بیرون آمدند و با آزادی از بند دوباره به نشر مهرنامه پرداختند، در پس پشت مقالات و مصاحبه‌هایشان لزوم قرار گرفتن  زیر چتر نظام و فعالیت قانونی و رسمی درچارچوب گفتمانهای رسمی و قانونی جمهوری اسلامی را تحت هرشرایطی بعنوان استراتژی اصلی خود مطرح کردند. این مشی سیاسی البته امری جدید نبود و اگرچه بسیاری درپیش‌گرفتن این مشی را ناشی از زندان و دوران بازجویی می‌دانند اما باید گفت که ریشه‌ی این نوع از رویکرد سیاسی و رسانه‌ای در سالهای پیش از 88 شکل گرفته.
رویکردی که خود قوچانی عنوان «راست مدرن» را برآن نهاده و بسیاری آنرا ورژن محافظه‌کارانه‌ی اصلاح طلبی می‌خواندند. جریانی که نه در جرگه اصلاح‌طلبان می‌گنجند و نه در جرگه‌ی اصولگرایان!اگرچه می‌توانند نقش لولا و حلقه اتصال بین این دو طیف را ایفا کنند.) زمانی هاشمی به عنوان مطرح‌ترین گزینه این جریان مطرح بود و امروز روحانی‌ست که به ایفای این نقش می‌پردازد.
شاید بتوان گفت که رئیس‌جمهور فعلی ما الگوی عملی همان ایده‌ی «راست مدرن» قوچانی‌ست. و از همین‌روست که امروز نشریات این تیم به حمایت تمام قد از روحانی می‌پردازند. اینکه امروز ظریف را با مصدق مقایسه می‌کنند و منتقدان عملکرد روحانی در حوزه‌های فرهنگی و امنیتی را کاسه‌های داغ‌تر از آش می‌خوانند، و سعی در تلطیف چهره‌ی رئیس‌جمهور در سفر به خوزستان دارند و برای مقابله با وطن امروز «پیروزی هسته‌ای» را تیتر می‌کنند، ناشی از باور به همین مهم است.
 در این رسانه‌ها (خصوصاً مهرنامه و آسمان) که چهره‌هایی تکراری برای مدتهای مدیدی‌ست بعنوان مصاحبه شونده و مقاله نویس بکار گرفته می‌شوند و افرادی نظیر عباس عبدی، فراستخواه، علوی‌تبار و برخی از روشنفکران دینی بعنوان صاحب‌سخن به طرح سخن می‌پردازند. نکته‌ای که فراستخواه رندانه در تبریک‌نامه‌ی خود بابت نشر مهرنامه به قوچانی گوشزد کرد و او آن را نادیده گرفت. رفتن به سراغ روشنفکران و صاحب‌نظرانی که بقول فراستخواه «سر در جیب فکرت» فرو برده‌اند، همتی‌ می‌خواهد که گویا این تیم با آنها سر مهر ندارد و راغب نیستند که این افراد در آسمانشان یادگاری بنویسند! درحالی که شناساندن بسیاری از این افراد که حال کم کم درحال ترک دنیای فانی هستند به نسل جدید می‌تواند ارزشی به مراتب بیشتری از قیاس ظریف با مصدق داشته باشد. علیرضا فرهمند و چندی بعد نورالدین نوری از همین افراد بود که متاسفانه در عین مهجوری در چند روز اخیر فوت کردند و اگر نبود همت شمس‌الواعظین و دعایی بسیاری از هم نسلان قوچانی هم او را نمی‌شناختند..
نگارنده قصد قضاوت در مورد این رویکرد را ندارد. کما اینکه حلقه‌ی بسته‌ی یاران قوچانی چندان مجال طرح بحث و نقد را به گمنامان نمی‌دهد. اما حقیقت آنست که به روح روزنامه‌نگاری مرادف با بیطرفی و گزارش واقع‌بینانه از اخبار و رخدادها است.
اگر بخواهیم بر سبیل واقعیت واقعیت قدم برداریم باید بپذیریم که دستاوردهای حضور روحانی در مصدر امور اجرایی کشور در بدایت امر اتفاق میمون و امیدوار کننده‌ایست. و گمان نمی‌کنم بجز غرض‌ورزان تندروی برانداز آنسوی آبها و اصحاب جبهه پایداری کسی بخواهد منکر مزایای انتخاب روحانی به ریاست جمهوری باشد.
همین که امروز ملاقات وزرای خارجه‌ی ایران و آمریکا به امری عادی بدل شده. آرامش و ثبات نسبی بر بازار حاکم شده و نرخ رشد منفی اقتصادی کشور کاهش یافته و زمزمه‌های حل بحران هسته‌ای بگوش می‌رسد، دستاوردهایی‌ست که دولت تدبیر امید در کمتر از شش ماه فعالیت بدست آورده است. بودند دولتمردان دوران اصلاحات که می‌خواستند این مسائل را حل کنند اما برخی از دستاوردهای روحانی در چندماه اخیر را در 8سال ریاست جمهوری خاتمی نداشتند. اینها حقایقی‌ست که از چشم بسیاری رای دهندگان جوان روحانی و سرخوردگان عصر دردناک احمدی‌نژاد ممکن است تاکنون پنهان مانده باشد و در این مقال برخی یا بهتر است بگویم اکثریت رسانه‌های اصلاح‌طلبان سعی دارند به ترفیع جایگاه روحانی در ذهن این افراد بپردازند. سختی این کار آنجاست که روحانی باید با کابینه‌ای بقول خود فراجناحی به این مهم دست یازد. نشاندن امثال جواد ظریف و معصومه ابتکار و ربیعی و نجفی و پورمحمدی و رحمانی فضلی برسر یک میز و وادار کردن آنها به همکاری همآهنگ با یک کابینه کار راحتی نیست. کاری که خیلی از اصولگرایان و اصلاح‌طلبان تند رو آن را محکوم به شکست می‌دانند. اما حقیقتا باید گفت روحانی تا به اینجای کار خوب از پس همآهنگی کابینه برآمده ولی مشکل جای دیگری‌ست!
مشکل به تضاد بین گفتمان رسمی حاکمیت از یک سو و گفتمان غیر رسمی نهادینه شده در جامعه از سوی دیگر باز می‌گردد. که دولت برای تثبیت وزن سیاسی خود مجبور است به موازنه‌ای هوشمندانه بین پایگاه اجتماعی خود و میزان نفوذ خود در حاکمیت دست یابد. متاسفانه تمامی روسای جمهوری در نهایت امر موفق به برقراری توازن در این حیطه نشده و مجبور شدند بین این دو یکی را انتخاب کنند. اما تلاش دولت روحانی برای برقراری این توازن به دلیل گسست روبه تزاید این دوگفتمان (رسمی و غیر رسمی) منجر به ایجاد تناقض‌ها و تضادهای بسیاری شده است. وقتی سخنان روحانی را که بسته به محفل و مخاطبان خود مطرح می‌کند کنارهم می‌گذاریم بسیاری از این تناقض‌ها آشکار می‌شود. بعنوان مثال رئیس دولت یازدهم از یکسو به تلاش برای رفع حصر موسوی کروبی و احترام به خواسته‌های منتقدین انتخابات 88 در لفافه ازعان می‌نماید و صحبت از لزوم آزادی‌های سیاسی را مطرح می‌کند و از سوی دیگر با نقد حامیان موسوی در سال 88 به تجلیل آنچه حماسه‌ی نه دی خوانده می‌شود می‌پردازد. ارائه و طرح اساسنامه‌ی حقوق شهروندی با رفتارهای غیر قابل دفاع برخی ارگان‌های دولتی ذیربط با نهادهای امنیتی و قضایی هم یکی دیگر از این تناقض‌هاست. این اختلافات بنظر در بین اعضای هیئت دولت هم وجود دارد از یکسو یک وزیر مدعی می‌شود که دولت قصد دخالت در پرونده‌ی حصر را ندارد و از سوی یکی از اعضای شورای عالی امنیت ملی برای تحقق این مهم از رسانه‌ها فرصت می‌خواهد. در بین نخبگان صحبت از وخامت اوضاع اقتصادی به‌خاطری «کاغذ پاره دانستن قطعنامه‌ها» بمیان می‌آید و در بین عوام‌الناس از «به زانو درآمدن قدرت‌های بزرگ مقابل ایران» سخن گفته می‌شود. در این میان گافها و سوء تفاهمهایی نظیر دویدن دنبال ماشین رئیس جمهور و قضیه‌ی وامداری آکسفورد از فیضیه را نمی‌بایست جدی گرفت اما تلاش برای رفع سنت‌های غلط به جای مانده از دولت قبل که مورد نقدحامیان روحانی نیز هستد (نظیر عریضه نویسی) و کمک‌های بی‌ضابطه‌ی چند ده‌هزار تومانی معضله‌هایی‌ست که در صورت رفع نشدن چالش‌زا خواهد شد. با اینحال می‌توان امیدوار بود روحانی در توجه به محرومان هوشمندانه‌تر از خاتمی عمل خواهد کرد.
اما متاسفانه در شرایطی که مجلس به‌جای نمایندگی افکار عمومی سعی در تحقق منویات جریان‌های تند رو و ایجاد موانع ناشیانه بر سر راه دولت را دارد (1) و تناقضات بین مطالبات مردمی و حاکمیتی نیز مسئله ساز شده، برخی از انتصابها در بسیاری از وزارتخانه‌ها با شعارهایی که وزیران آن وزارتخانه می‌دهند سازگاری ندارد. از سویی درحالی که بسیاری از وزرا هنوز در حال محک زدن شرایط برای اجرایی کردن طرحهایشان هستند و در مواجهه با رسانه‌ها شعارهای مردم پسند می‌دهند در عمل رفتاری متفاوت در پیش می‌گیرند. کما اینکه بسیاری بسیاری از وزرا نظیر وزیر ارشاد همچنان با روش کج‌دار و مریز و تاکتیک یکی به نعل و یکی به میخ به پیش می‌روند. و گاهی در این میان دچار افراط و تفریط هم می‌شوند.
اما با تمام این احوالات به سه دلیل می‌توان به آینده امیدوار بود. اول: انتصابهایی بجا و هوشمندانه‌ای که توسط رئیس جمهور و وزرا در برخی ارگانهای ذیربط‌شان صورت گرفته (چهره‌های نظیر ظریف، رئیس‌دانا، ابتکار ربیعی و حتی زنگنه) بعنوان وزیر و امثال مرادخانی‌ها در وزارت اشاد که عملکردشان می‌تواند تضمین شعارهای رئیس جمهور باشد.
دوم: برنامه‌هایی‌ که برای برگرداندن امور به روال عقلانی و منطقی وایجاد امکان برنامه ریزی در دست تهیه و اجراست و
با اجرایی شدنشان می‌توان به سطوح امن‌تری از فعالیتهای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و حتی سیاسی دست یازید.
سوم: در پیش بودن انتخابات مجلس دهم می‌تواند از امکان شکنندگی سازوکار به کارگرفته شده توسط دولت روحانی جلوی‌گیری کند و امکان حرکت در مسیر راهبردی از پیش وعده داده شده را برای دولت روحانی مهیا سازد

تنها آنچه نگران کننده است  یکی همین تناقض‌های موجود در شاخص‌های حاکمیتی و مردمی گفتمان دولت تدبیر و امید است که روحانی سعی داشته آنها را ذیل چتر اعتدال و میانه‌روی گرد آورد. شاخص‌هایی که بسیاری از آنها تناقض‌ها و تضادهای ساختاری با دیگر دارند بنحوی که پذیرش یکی مستلزم نفی دیگریست! اما روحانی در طول 5 ماه گذاشته نشان داده می‌خواهد هر دو را داشته باشد. اگرچه کاریست صعب و شاید غیر محتمل.
عامل نگران کننده دوم برآیندهای فعالیت تندروهای داخلی و خارجی در تخریب دولت و کاهش نفوذ درون حاکمیتی و هدف گرفتن پایگاه اجتماعی دولت است. تدبیری که در دوران اصلاحات برای زدن پایه‌های دولت خاتمی و اصلاح‌طلبان به‌کار گرفته شد و جواب داد.
شاید از همین‌روست که تیم قوچانی و برخی نشریات اصلاح اینگونه آسیمه سر به حمایت تمام قد از روحانی و مردانش همت گمارده‌اند اگرچه به رغم قابل پذیرش بودن این نگرانی باید پذیرفت که این جریان رسانه‌ای در دو مورد دچار افراط شده‌اند. یکی به چالش کشیدن منتقدین عملکرد دولت دراین چندماه با اطلاق صفت‌هایی نظیر «کاسه داغ‌تر از آش» خواندن این افراد و چسباندن مهرواپسگرایی بر پیشانی آنها و ترساندن آنها از بازگشت به دوران تلخ دولت محورورز است و دیگری افراط در حمایت از دولت و کنار گذاشتن اصل بیطرفی در کار رسانه‌ایست. شاید برای بسیاری روزنامه‌نگاران جناحی این مهم قابل هضم نباشد اما به زعم نگارند اصحاب رسانه و حتی حامیان جریان حاکم (در صورت باور داشتن به شایستگی این جریان و قابل دفاع بودن عملکرد آن) می‌بایست با به دست دادن گزارش‌های واقعبینانه و تحلیل‌های معقول قضاوت را به مردم بسپارند. نه اینکه به نحوی که (شائبه سفارشی بودن رپرتاژها را ایجاد می‌کند) خود روایت کنند و بعد از روایتی یکسره حمایت آمیر به جای مخاطب بر جایگاه قضاوت بنشینند و این مهم میسر نخواهد بود مگر با ارائه‌ی تحلیل‌هایی واقع بینانه و مبتنی بر مطالبات مردم و منافع جامعه نه   
تحلیل‌هایی از سر تهییج و تعجیل. اینکه تک جمله روحانی (من سرهنگ نیستم) به عنوان کلید واژه در سرمقالات قوچانی دیده می‌شود نمی‌تواند مابه‌ازای متقنی برای شکل‌دهی تئوریک و پراتیک به جریانی سیاسی و صاحب قدرت باشد. اگرچه محق بودن مدتهاست که در چارچوب مطالبات و پراتیک سیاسی جامعه‌ی مطرح شده و تاحدودی منتظم گردیده است اما صرف حمایت از حقوق‌دانان نباید به زیرپا گذاشتن «حق» منتقدین منجر شود..

----------------------------------------------------------

1- یکی از نمونه‌های ناشیانه بودن این مانع‌تراشی را می‌شد در فرآیند رای دهی به وزرای روحانی به وضوح مشاهده نمود. در جریان این فرآیند که گمان می‌شد چهره‌هایی نظیر زنگنه و یا ربیعی به دلیلی نزدیکی به خاتمی و هاشمی رای نیاورند در همان دور اول به مجلس راه یافتند و در عوض تعیین وزیر وزارتخانه‌ی غیر سیاسی‌ای نظیر وزارت ورزش و جوانان چندین بار تکرار و به نحو بی‌سابقه‌ای تکرار شد. علت این مهم در داشتن درک غلط از محل‌های بسط و شکل‌دهی پایگاه اصلاح‌طلبان نهفته است. براساس درک اولیه نمایندگان وزارتخانه‌های علوم و آموزش و پرورش حیات خلوت جریان اصلاح طلبان است و آنها می‌خواستند با جلوگیری از ورود منفرد و نجفی از این مسئله جلوگیری کنند. این درحالی‌ست که پایگاه اصلاح‌طلبان در بین طیف دانشجو و فرهنگی و تحصیلکرده بیش و کم تثبیت شده و نسبت به جریان اصولگرایی ارجحیت دارد. بنابراین راه نیافتن اولیه اصلاح‌طلبان به این وزارتخانه چندان که می‌نمود نمی‌توانست به رغم تمام اهمیتش حیاتی باشد. درحالی که انتخاب نزدیکترین چهره به سید محمد خاتمی یعنی ربیعی به عنوان وزیر رفاه و رای دادن احتمالا غافلانه نمایندگان به این چهره‌ی اصلاح‌طلب در صورت توفیق وی در ماموریتش در دوران وزارت می‌تواند به ترمیم و بازیابی پایگاه اصلاح طلبان در بین طبقات کارگر و دهک‌های پایین و دور از مراکز کشور منجر شود. چیزی که تنها بعضی از نمایندگان سابقه‌دار و باتجربه‌تر برآن واقف شدند. اما خوشبختانه یا متاسفانه ربیعی به رغم اهمیت وزارتخانه‌ی تحت امرش و ارتباط مستقیم این وزارتخانه با پرونده‌های جنجالی مرتبط با دولت قبل (پرونده مرتضوی و بابک زنجانی) که حساسیت‌های زیادی را می‌توانست داشته باشد، بقول عوام تابحال گزک دست مخالفان نداده و با عملکرد بدون حاشیه درحال انجام مسئولیت خطیر خود در این وزارتخانه است.

محمد تاج‌احمدی
نهم بهمن 92 
.
ادامه مطلب

Wednesday, November 06, 2013

برای مصطفی - قربانی کوچک خیابان


برای مصطفی قربانی کوچک فقر (کودک کار)
محمد تاج‌احمدی
شبها مرا در کنج خلوت جایی شبیه کافه از تنهایی نجات میداد! اگرچه 11 سال بیتشر نداشت اما خیلی چیزها را میفهمید! یعنی مجبور بود که بفهمد! چراکه زندگی آنروی سگش را به او نشان داده بود او باید برای رام کردن غول بی شاخ و دم فقر فکری میکرد!
از مصطفی سخن میگویم! پسرکی سیاهتو و ریزنقش که خنده برلبانش سنجاق شده بود و برق چشمانش همیشگی بود! او فرزند سوم یک حانواده نه نفره بود! پدرش یک کارگر ساده ساختمانی و مادرش از مهاجرین افغان بود. غیراز خودش یک برادر بزرگتر داشت که از بخت بد اوهم به اختلال حواس دچار بود! با وجودیک جین خواهر و برادر قد و نیم قد که بجز دونفر همه شان از او کوچکتر بودند و هزینه های تمام نشدنی این زندگی لعنتی، میگفت به اختیار خودش دست به اینکار زده و کسی او را مجبور نکرده! خوره بازی‌بود! هربار که به من میرسید گوشی‌ام را میگرفت و بازی میکرد! برای اوکه هم نسلانش غرقه‌ی لب‌تاپ و تبلت و اکس‌باکس هستند، او به همین بازی مار دلخوش بود!
 مصطفی هم برای خودش آرزوهایی داشت! خریدن یک کفش 35هزارتومانی، خریدن یک گوشی 120هزار  تومانی برای خودش، و یک گوشی 300هزارتومانی برای برادرش، کمک به تکمیل جهیزیه خواهرش و چیزهایی که نمیتوانم بگویم اما همینقدر باید دانست که تمام آرزوهای این «کودک کار» در یک کلمه سه حرفی خلاصه شده بود! در چرک کف دست! پول!  و شاید برای همین دستانش کثیف بود!
عصرها که از مدرسه میآمد یکدسته فال حافظ میچپاند توی جیبش و برای فروختن آنها شهر را زیر و رو میکرد! ازین خیابان! به آن خیابان! کارش تعطیل بردار نبود! برخلاف کار پدرش که نیم‌فصل است کار او زمستان و تابستان ادامه داشت
! او باید هرشب درخیابانهای شهر پرسه میزد تا با جلب ترحم و حس نوعدوستی ملت در ازای یک پاکت فالحافظ مبلغی را از آنها بگیرد! اما ماجرا اینقدرها هم رمانتیک نبود! و نه حتی غم انگیز! او در اوقات بیکاری که نه در اوقات کاری! با کودکان همکارانش
که اغلب باهم فامیل  بودند بازی میکرد! دعوا میکرد! قهرمیکرد! آشتی میکرد! دوستانی که برای خودشان یک شبکه ی اجتماعی داشتند! خیابان در عین اینکه برای بچه‌ها میتواند جذاب باشد بیرحمی هم دارد! و این بچه ها بیرحمیهای خیابان و تقدیر را دیده بودند برای همین بیش و کم هوای هم را داشتند! و اگر برای یکی مشکلی پیش میآمد یک تلفن کافی بود تا بقیه به دادش برسند! اما مصطفی اغلب تنها کار میکرد! میگفت بودنش با بچه‌ها به بازی میگذرد و او را از کار غافل میکند! برای اوکه تمام آرزوهایش قیمت داشت، فقر هیچوقت نامید کننده نبود. متلکهای همکلاسیهایش را نشنیده می‌گرفت، آزار و اذیت دستفروشان قلدرخیابانی را مثل درد نداری تحمل می‌کرد اما همیشه میخندید. انگار که آلامش را پذیرفته و از پی آنها دنبال مفری‌ست برای رسیدن به آمالش! کاری که خیلی از ماها عرضه انجامش را نداریم!
او همیشه به من خرده میگرفت که چرا تنهایم! میگفت «تنهایی آدمو جونمرگ میکنه» شماره یک آدم ناشناس را به من داده بود تا با او از تنهایی دربیایم! هرچند که من هرگز باآن آدم ناشناس دوست نشدم اما همینکه بمن و تنهایی من فکر کرده‌بود، خودم را مدیونش میدیدم! تصمیم گرفتم یکی از آرزوهای ارزانش را برآورده کنم! یک جفت کفش 35هزار تومانی
آخرین بار که او دیدم، یک فال نسیه از او خریدم! قرار بود در ازای کارنامه‌اش برای او جایزه بگیرم! هرچه اصرار کرد نگفتم جایزه چیست. میخواستم دفعه بعد که دیدمش غافلگیر شود. اما گویا دفعه بعدی درکار نبود. فردای آنشب و فرداهای دیگر منتظرش بودم اما خبری از او نبود! کافه‌چی هم ازاو بی‌خبر بود! تا اینکه یک شب وقتی ناامیدانه با کفشها از کافه بیرون آمدم صدای فریاد کودکی مرا سرجای خود میخکوب کرد: مصطفی مرد!
یکی از همکاران مصطفی بود! و البته پسرخاله‌اش! باورم نمیشد!‌حتی با اشکهای آن کودک 10 ساله! اماحقیقت داشت! همنشین همیشه خندان من که همیشه مرا از تنهایی برحذر می‌داشت، خودش جوانمرگ شد! پسرکی که اغلب مردم با دردهایش غریبه بودند در حوالی میدان «غریب کش» با یک ماشین تصادف کرد! راننده که نمی‌خواست اورا به بیمارستان ببرد، با ادعای اینکه این کودک را در اتوبان! زده به یک درمانگاه ساده برده بود که اگر اورا از ترس مامور زودتر به بیمارستان می‌رساند شاید زنده می‌ماند. اما انگار تقدیر چیز دیگری برای او رغم زده بود. او از آن میدان که امروز «مینودر» اش می‌خوانند به بهشت رفت.
هیچیک از موسسات و ارگانهای دولتی و غیر دولتی که ادعای حمایت از محرومان جامعه و کودکان کار را دارند از ماجرا باخبر نشدند آنها درگیر کارهای تبلیغاتی خودشان بودند. تا فالفروش کوچک خیابان ولیعصر که میدانست چگونه به دردهایش فائق آید به دنبال آرزوهایش راهی خیابانهای بیرحم شود. و در همان خیابانهای بیرحم جانش را قربانی آرزوهایش کند.
راستی یک چیزرا فراموش کردم بگو.یم. پسرخاله مصطفی میگفت آنشب وقتی ماشین به مصطفی زدهه بود کنار فال‌هایش که به زمین ریخته بودند یک جفت کفش نو پیدا کرده بودند! کفش 35هزار تومانی!



اشاره: این مطلب در روزنامه همشهری مورخه 28 مرداد 92 منتشر شده
ادامه مطلب

Saturday, October 05, 2013

اندر مضایای راست مدرن!



تحشیه‌ای بر سرمقاله شماره 61 هفته نامه آسمان بقلم محمد قوچانی

محمد قوچانی در سرمقاله شماره 61 هفته نامه آسمان ضمن طرح این نکته که «مهم‌ترين مساله ملي ما در شرايط ايران امروز مساله سياست خارجي است» به دفاع از روند درپیش گرفته شده توسط دولت دکتر روحانی در این حوزه پرداخته و با طرح مباحثی نظیر "لزوم و وجوب حاکمیت یگانه" به  "پایان عصر اپوزیسیون بودن" ضمن نقد مخالفان داخلی تعامل با غرب و علی الخصوص آمریکا و اشاره به یکسان بودن این خواست با استراتژی دولتهای عبری و عربی، به دفاع از تشکیل دولت ائتلاقی و جلب حمایت حاکمیت برای مذاکرات مستقیم با آمریکا پرداخته است. اما نکته اصلی در این سرمقاله که باعث ایجاد نقدهایی شده است طرح مسئله‌ای ذیل این عنوان است: پایان عصر اپوزیسیون!

قوچانی در این حکم ضمن همراستا دانستن رهبران مخالفان (موسویٰ کروبی و خاتمی) با روند دولت روحانی که مورد حمایت رهبری نیز میباشد به این نکته اشاره کرده که این روند درپیش گرفته شده (خاصه در سیاست خارجی) مورد حمایت این افراد است و در چنین شرایطی اپوزیسیون بودن محلی از اعراب ندارد.

اما نکات ناگفته:

این یادداشت قوچانی را (که بنده به رغم مخالفت با "لحن" کلام آن)  تداوم رویکردی میدانم که ایشان در اولین دوره ی بازنشر " شهروند امروز" ضمن سرمقاله ای به طور مختصر شرح دادند. ایشان در این سرمقاله به لزوم ایجاد و شکلگیری جریانی اشاره نمودند که بر مبنای آن بتوان « در هیاهوی جریان‌های سیاسی اصول‌گرا و اصلاح‌طلب، سنتی و مدرن می‌توان به جریان جدیدی فكر كرد كه هم پروای سنت داشته باشد و هم سودای توسعه. اتفاقی كه كمتر در تاریخ ایران رخ داده است.» و به زعم نگارنده دولت روحانی میتواند نماینده ی شایسته ای برای این جریان باشد.هرچند به زعم آقای قوچانی این جنبش که در ایران آن زمان فاقد نماینده ی سیاسی بوده و شهروند امروز میخواسته نماینده ی جنبشی باشد که قوچانی آنرا یک «جنبش فكری و نه حزبی یا سیاسی» میخواند، اما کوششی که همین تیم برای تئوریزه کردن ، جریان شناسی و بررسی علل رای آوری روحانی و تلاش برای تبارشناسی سیاسی او و تیمش در آخرین شماره مهرنامه داشتند نشان میداد که آنچه توسط آقای قوچانی «جنبش فکری و نه حزبی و سیاسی» خوانده میشود برخلاف جریان موسوم به اصلاحات که آبشخور تئوریک خود را روشنفکران دینی قرار داده اند چندان مایه ی غنی و تعمیق یافته ای در حوزه ی مربوط به مباحث فکری و تئوریک خاصه در مسائل فرهنگی و اجتماعی ندارد. بماند که به زعم نگارنده این تلاش هنوز منتهی به شکلگیری یک جنبش در معنای عام آن نیز نشده! اما به هرحال روحانی بیش و کم نماینده ای نسبتا ایده ال برای ایجاد جریانی ست که قوچانی از آن با عنوان "راست مدرن" ذکر کرده و بنابراین این مقطع زمانی جایگاه مناسبی ست که قوچانی در بطن آن به طرح مباحثی نظیر "الزام به حاکمیت یگانه" و  "پایان یافتن عصر اپوزیسیون" بپردازد.

البته ناگفته نماند آقای قوچانی  همانطور که تکنوکراتهای نزدیک به هاشمی را «صلحت‌گرا و فن‌گرا» میدانند «كه در دوره حاكمیت نسبی خود تا حد زیادی بر لایه‌های دولتی اقتصاد ایران افزود[ند].»  ، معتقد بودند «حتی با تشكیل دولت محمود احمدی‌نژاد برخلاف تصور موجود، راست به قدرت نرسید و گروهی تازه از دولت‌گرایان در راس دولت قرار گرفته‌اند»  حالا پس از به قدرت رسیدن جریانی که شاید بتواند الگوی ایده ال سیاسی «راست مدرن» باشند در مقام مدافع  جریان جدید حرف از پایان "عصر اپوزیسیون بودن" میزنند. اما حقیقت آنست که اپوزیسیون بودن در سپهر سیاست  آنهم برای روزنامه نگاران و بخودی خود واجد مفاهیم و دال پیچیده ای نیست که در پس آن نتوان فهمید چگونه در پی آن از یک روزنامه نگار خواست به جای "دیده بانی دولت"(آنطور که مهدی جامی اشاره کرد)  به  دفاع از دولت بپردازد.

قائل به پایان اپوزیسیون بودن آنگونه که آقای قوچانی میگویند مثل قائل شدن به پایان تاریخ یا پایان متافیزیک نیست که تبعات آن جز بر اهل نظر پدیدار نباشد. این رای میتواند حتی در بدوی ترین حالت منجر به ایجاد نرمهای دگمی شود که با فروکاست شان دیده بانی فعالین مستقل مدنی و فرهنگی روزنامه نگاران را تبدیل به اتمهای استاتیکی بنماید که تنها مدافع روند موجود باشند...اگرچه به زعم نگارنده نیز روند موجود قابل دفاع است اما این دلیل نمی شود که انتقاد نکنیم

نویسند:محمد تاج‌احمدی
ادامه مطلب

Sunday, July 28, 2013

شصتمین سالمرگ یک کافه نشین


محمد تاج‌احمدی: صادق هدایت معروف‌ترین نویسنده معاصر که شاید بتوان او را بنیانگذار ادبیات داستانی (در شکل مدرن آن) در ایران خواند کسی است که کافه‌نشینی در معنای فرانسوی آن را در پاتوق‌های تهران باب کرد
.

می‌گویند هدایت در سال ۱۳۰۵ که به اروپا رفت پس از مهاجرت از بلژیک به پاریس به علت کمبود جا با دوستان و رفقایش در کافه قرار می‌گذاشت. چه اینکه او به‌زعم اینکه خیلی‌ها می‌گویند، انسانی منزوی بود، باید گفت همیشه هم اینطور نبود، چراکه او اساساً آدم رفیق‌بازی بود و کافه‌نشینی و پاتوق کردن سنت افراد رفیق باز است. اما فرق و ارزش آنچه در عصر و هم عنان هدایت در ایران باب شد (یعنی کافه‌نشینی) با آنچه پیش از وی در چایخانه‌ها و قهوه‌خانه‌ها شکل می‌گرفت، در این بود، که در این امکنه سنتی، اوقات اغلب به بطالت و هرزه‌گویی می‌گذشت و چندان جنبه و زمینه‌ای برای کار جدی در آن وجود نداشت. اما در دوران رجعت هدایت به ایران او در کنار دوستانش که هرکدام برای خودشان آدم‌های اسم و رسم‌داری شدند، مرام فرانسوی کافه‌نشینی در ایران را باب کردند. هدایت به همراه امثال مسعود فرزاد و مجتبی مینوی و بزرگ علوی غروب‌ها بعد از فراغت از کار و زندگی یومیه در کافه‌ای گردهم می‌آمدند. نقل است با وجود آنکه در باور عام از میان کافه‌های پررونق آن دوران کافه نادری، کافه فردوسی و فیروزه محمل گردهمایی این قسم افراد بوده، اما طبق اقوال وابستگان هدایت، او و رفقایش یکجا را مدام پاتوق نمی‌کردند و به کافه‌های رُز نوآر، فردوسی، کنتینانتال، نادری، پرنده آبی، ماسکوت (که آندوران در تهران باز بودند) هم سر می‌زدند. آنچه امروز ما از آن به‌عنوان حلقه ربعه یاد می‌کنیم، در دل همان دوران و در همین کافه‌ها شکل گرفت. ماجرا از این قرار بود که هدایت و دوستانش که نگاهی ساختارشکنانه به سنت‌ها و دیروزینه‌های جامعه داشتند، در مقابل سیاست‌های کهنه‌پرستانه، نامداری که ادبیات کلاسیک ایران را در فرمی محافظه‌کارانه و سنتگرایانه آکادمیزه کرده بودند ایستادند، اینان (رشیدیاسمی، بدیع‌الزمان فروزانفر، سعید نفیسی، ملک‌الشعرای بهار، عباس اقبال‌آشتیانی، نصرالله فلسفی و جلال‌الدین همایی) در آن دوران به سبب تعدادشان به حلقه سبعه معروف شدند و  هدایت و دوستانش نیز به حلقه ربعه.
آنطور که می‌گویند کار جدال این دو طیف به وزارت فرهنگ رسید و وزیر فرهنگ وقت از این عده «جوانک‌های بی‌سروپای تازه از فرنگ برگشته و سردسته‌شان صادق هدایت» شکایت کرد که اگر نبود نفوذ و مکنت خاندان هدایت برای وی در همان دوران دردسری بزرگ درست می‌شد چراکه یک وزیر از وی شکایت کرده بود. (وغ‌وغ صاحاب، یادگار همان دوران است)
اما امثال سعید نفیسی و بهار برای خودشان کم آدم‌هایی نبودند پس به راستی شاید برای ما که امروز آن دوران را مرور می‌کنیم، کمی درک آن راحت نباشد پس بهتر است ماجرا را با رعایت امانت از زبان خود هدایت بشنویم که در ذم اصحاب سبعه می‌گوید: «معلومات اربعه را احتکار کرده و به کمک شهرت متقدّمان برای خود اسمی به دست آورده‌اند. پس از چندی خرده‌خرده خود را از استادان خویش هم بالاتر شمرده ایشان را به هیچ می‌گیرند و عاقبت لقب ادیب اریب و دانشمند شهیر و یگانه فرزند ادیب‌پرور و فیلسوف هنرمند را به دمب خود می‌بندند و استفاده‌های مادی می‌نمایند.» و در مقابل حال و روز خود و امثال خود را نیز چنین توصیف می‌نماید: «[باید] سال‌ها صبر کنیم و غازغاز پس‌انداز نماییم یا با ربح گزاف قرض کنیم تا مخارج چاپ یک کتاب کوچولو فراهم شود. سپس وقت و پول و قوای جسمی و فکری خودمان را صرف آن کنیم که قطع و نمره حروف کتاب را معین نماییم و جنس کاغذ و رنگ جلدش را انتخاب کنیم و شکنجه غلط‌گیری‌اش را بکشیم و بالاخره که با صد خون دل از چاپ درآمده کتاب‌ها را نقد و یکجا به کتاب فروش بسپاریم و اگر بخت‌مان آورد و او از طبقه کتاب فروش‌های صحیح بود پول خود را نسیه و خرد خرد به مرور زمان از او دریافت داریم و اگر خدا نکرده او از آن طبقه دیگر باشد که پناه به عزرائیل!» این بود یادگار دوران کافه‌نشینی هدایت پیش از سفر به هند...
اما حقیقت آن است که هدایت نیز مثل برخی و شاید تمام کسانی که در حلقه سبعه بودند خاصه ملک‌الشعرای بهار و سعید نفیسی تحت تاثیر گفتمان پان‌ایرانیستی آن دوران بودند که از آن به‌عنوان ناسیونالیسم رمانتیک ایرانی یاد می‌شود. گفتمانی که رجعت به ایران باستان (پیش از اسلام) و ستایش تمدن ایرانی را در آن دوران به عنوان حربه‌ای برای مواجه با مدرنیته در دستورکار قرار داده بود. در میان آثار هدایت نوشتارهایی نظیر «کارنامه اردشیر بابکان» و «کاروان اسلام» و نمایشنامه «پروین دختر ساسان» خود گواه این مدعاست...
در مقابل امثال بهار نیز در آثاری چون «زندگانی مانی»، «خط و زبان پهلوی»، «اندرز خسرو کواتان» نیز می‌توان تاثیر امثال او را در این گفتمان مشاهده کرد.  به طبع هدایت نیز با خواندن آثاری نظیر «چهار خطابه» از بهار که در مدح رضاشاه است و ابتذال حاکم بر داستان‌های صدمن یک غازی نظیر (هما، پریچهر، فتنه، ماجرای آن شب، گل پژمرده، مکتب عشق، کوعشق من، عشق پاک، جوان ناکام، من هم گریه کرده‌ام و...) که به قول احسان طبری سرشار بود از «بی‌وفایی مردان، دغل‌کاری زنانی که... » با عواطف آبکی به موازات رویکرد کانزواتیو اصحاب سبعه در مقابل این وضعیت، شاید باید به عصیان این جوانان کافه‌نشین در مقابل اساتید عصا قورت داده دانشگاهی حق داد...


پانوشت: این مقاله پیش تر در شماره 22 فروردین روزنامه فرهیختگان منتشر شد


ادامه مطلب

Saturday, July 27, 2013

هفتاد سالگی معروفترین فیلمساز قزوینی



سینماگری سرگردان با فیلم‌هایی ملال آور؛ یا پدر سینمای آوانگارد و از بنیانگذاران موج نوی سینمای ایران؟
کدام یک از این عناوین شایسته‌ی اوست. کسی که سینمایش هرگز مورد توجه مردم قرار نگرفت و کندی روال فیلم‌هایش برای کسانی که ریتم‌های نسبتا تند فیلم‌فارسی عادت کرده بودند، ملال آور بود.
سهراب شهید ثالث
دقیقا هفتاد سال سال پیش در چنین روزهایی (هفتم تیر) در خانواده‌ای برغانی در شهر قزوین متولد شد. او از دوران نوجوانی سودای فیلم‌سازی در سر داشت و همین سودا بود که وی را در 18 سالگی به پاریس کشاند. کالج ایدک یک جای ایده‌آل برایش بود اما هزینه‌های زندگی در این شهر برای سهراب جوان بالا بود و همین باعث شد نتواند یکسال بیشتر در آنجا دوام بیاورد. او به اتریش نزد پروفسور کراوس رفت تا با بازیگری هم آشنا شود. اما بیماری سل بیماری سل وی را دوباره پاریس و کالج ایدک برگرداند. تا بعداز آن در کنسرواتوار سینمای فرانسه معلوماتش را تکمیل کند.
هرچند وی سال 1969 به ایران آمد و آثاری چون «آیا» «سیاه وسفید» و «یک اتفاق ساده» و بعدتر طبیعت بیجان را ساخت اما در سالهای خفقان آور دهه پنجاه مجددا ترک وطن کرد.
حضور وی در ایران با ساختن این آثار بی‌فایده نبود و توفیقات قابل توجهی نیز برایش به ارمغان آورد، اما...
 در آن سالها با رویکرد نهادهای رسمی که به خیال شاه سابق می‌خواستند فضا را امیدوار کننده و کشور را قریب دروازه‌های تمدن بشری ببینند، و هرصدای مخالفی را درجا خفه می‌کردند، کارهای شهید ثالث که فضای تلخ، ناامیدکننده و ملال آور داشت مورد علاقه مسئولان وزارت فرهنگ و هنر نبود. از سوی دیگر جامعه نیز اثیر فضاهای رومایه‌ای فیلم‌فارسی بود، فیلمهای پرفروش، مبتذل و عامه پسند رفاقت‌های فردینی و یللی تللی‌های بیک و یکه بزنی بهروز چیزهایی نبود که بتوانند ذهن شهید ثالث را درگیر کنند، سینمای او نیز خلاف طبع عامه بود. او معتقد بود بقدر کافی هستند کسانی که برای اقتضای عمومی فیلمهای عامه پسند بسازند. اما در این حین براین مسئله نیز تاکید داشت که‌ »این فیلم‌ها هیچ ربطی به زندگی ما ندارند» او اعتقاد داشت که زندگی ما را دست می‌اندازد....... و ما را در مسیری که خود بخواهد هدایت می‌کند، و هر بلایی که بخواهد سرمان می‌آورد. اینها چیزهایی بود که در نظرگاه شهید ثالث جامعه از آن غافل بود و براین نمط سینمای خود را به نوعی سینمای آگاهی بخش می‌دانست.
او هم مثل هدایت از جامعه ملول بود اما هویتش را از آن میگرفت. شهید ثالث در برزخ برزخ بین فرد و جمع اسیر بود. با نگاهی طبقاتی و صورتی سوسیالیستی به جبر روزگار نظاره میکرد و از دل آن اندوه و دلسردی را به نمایش میگذاشت. وقتی او میخواست در قالبی انتقادی و چپگرا به طرح حقایق اجتماعی بپردازد, فیلمش در جرگه فیلمهای ماثور از «رئالیسم اجتماعی» جای نمیگرفت. اصحاب چپ هم نمیتوانستند انگ «غیرمتعهد بودن» را بر وی بزنند لکن برخلاف گفتمان رایج موسوم به «حق طلبانه» در آندوران در بطن آثار وی روایتی حماسی برای مبارزه ی طبقاتی و یافتن راهی به «رهایی» دیده نمیشد. سوبژه ی او فاقد پویایی و دینامیسم قهرمانهای فیلمهای هم عصرانش بود و به جای تلاش برای تغییر ترجیح میداد که نمایشگر زجرهایی باشد که به قهرمانهایش تحمیل شده. و براین نمط از سوسیالیسم آرمانی اولیه به نوعی از فردگرایی پوچ اندیشانه و نهیلیستی میرسید.
چراکه از دل روایت ؛این بگفته ی خودش، «جهان بیمار» و شرح وافعیت های دلسرد کننده زندگی نوعی تفرد حزن انگیز و روح خراشی را نشان میداد که در آن هیچ ردی از تهییج های حماسی و قهرمانان منتقم پیدا نمیشد. اما این نوع از روایت جهان به مثابه ی بن بستی بدون راه گریز بهانه ی متقنی برای نادیده گرفتن سینمای او نیست. چراکه او در نمایش همین تیرگی و ملال روزمره ی انسانها به سطحی درخور توجه و غیر قابل انکار از امر زیبایی شناسانه در محتوا و به ویژه در فرم دست یازیده است.
قضاوت در مورد امثال شهید ثالث مبنی براینکه آیا او فرزند زمان خود بوده یا نه راحت نیست. چراکه او نیست مثل بسیاری از روشنفکران (هنرمندان دارای دغدغه های اجتماعی) به یک ابژه می نگریسته اما آنچه در خروجی آثارش می بینیم شباهتی به خروجی هنرمندان دیگری که تحت تاثیر  فضای غالب آن زمان قرار گرفته بودند ندارد. او از این مسئله آگاه بود و تاوانش را هم داد چراکه میدانست خلاف جهت آب شنا میکند.
و شاید اینها مهمترین عواملی بود که باعث شد که سهراب به غربت برود و «غربت» را بسازد. هرچند همراهی و همآهنگی سیاسی – امنیتی آلمان با حکومت ایران در آنجا هم باعث میشد که اجازه ساخته فیلمهایی که رنگ و بوی سیاسی دارد در آنجا نیز به وی داده نشود.
اما حضور وی در آنجا نیز برای وی دارای فراز و نشیبهایی بود. طبع حساس و زود رنجی این فیلمساز مهجور سینمای ایران گاه اسباب رنجش و تکدرخاطر وی میشد. یکی از آنها دیواری بود که بین او و دوستش عباس (کیارستمی) در قائله ی شکستن دیوار برلین ایجاد شده بود. همین کدورت یا شاید سوء تفاهم بین او و عباس بود که باعث شد «دیوار» ساخته نشود.دیواری که قرار بود حائل عشق دو انسان به یکدیگر باشد. اما حائل بین دوستی عباس و شهیدثالث شد.
بازخوانی زندگی شهید ثالث نشان میدهد اونیز به مانندکسانیست که تلخ کامی درونشان را به آثارشان القا کرده اند. او نیز روایتگر رنجی بود که جهان بیمار به ما تحمیل کرده بود. وی در آخرین فیلمش هم مجبور شد تن به حقایق تلخ «مصرف گرایانه» کردن سینما تن دهد و فیلمش را با نگاه سرمایه داری با صحنه هایی از سکس و خشونت آب ببندد. چیزی که همیشه از آن نفرت داشت!
خوب یا بد، درست یا غلط، سهراب شهید ثالث از چهرهای ماندگار سینمای ماست که به هیچ عنوان از جرگه ی فیلم سازان سلسله جنبان موج نو قابل حذف نیست. هرچند برای بسیاری از مردم و حتی جوانان علاقمند به سینما و هنرجویان این رشته نسبت به امثال کیمیایی و مهرجویی مهجور تر است.
اوهم از جمله چهره های شاخص بومی ست که طبق قانونی ناوشته مثل بقیه برای پیشرفت و ترقی از این شهر رفت و  هنگامی که به شیکاگو رفت نمیدانست دیگر زنده از این شهر بیرون نمیآید. او به سرطان کبد مبتلا شد و در تاریخ دهم تیرماه 1377 قلبش برای همیشه از حرکت باز ایستاد. بیست سال از مرگش گذشته و ما هنوز داریم درباره اش مینویسیم. و این یعنی سهراب شهید ثالث هنوز هست...

*اشاره: این مطلب پیشتر در هفته نامه فروردین امروز منتشر شده


مطلب مرتبط:
سهراب به یاد ماندنی است (بقلم مرتضی ممیز)
ادامه مطلب

Friday, June 28, 2013

زوال مطبوعات در مزایده رپورتاژ تبلیغاتی

«حق» یکی از کلیدواژ‌ه های مهم در نظام معرفتی جهان مدرن است. یکی از مهمترین و شاخص ترین تجلی این گفتمان، برخورداری از «حق دانستن» و«حق رو خواندن و نوشتن» است و«رسانه‌ها» عهده‌دار تحقق اهم ِحقوق هستند.

«رسانه‌ها» در کنار تشکل‌های مدنی و احزاب و غیره، امکان تعامل و گفت‌‌وگوی جامعه، نخبگان و قدرت را در چهارچوبی معین و فرهنگی با قواعدی خاص فراهم می‌سازند. در بسیاری از کشورهای توسعه یافته، رسانه‌های محلی، نفوذ و قدرت تاثیرگذاری بیشتری نسبت به رسانه‌های سراسری دارند، اما وضعیت در کشور ما کاملا برعکس است و استان قزوین نیز مستثنی نیست. چالش‌هایی که نشریات محلی با آن روبرو هستند، عبارتند از:
یکم: حضور متکثر خرده فرهنگ‌های بومی، محلی و قومی، عدم توانایی پرداخت به آن‌ها و نداشتن تمکن و نیروهای تخصصی برای پرداخت به آن ها.
دوم: انسدادِ در تولید مطلب و انفجار در توزیع که نشریات را تبدیل به انبانی از مطالب بی‌محتوا و بدون بازتاب در حد رپورتاژ تبلیغاتی تبدیل می‌کند به نحوی که بسیاری از نشریات بومی استان، بیش ازیک سوم مطالبشان از اخبار سوخته و یا درجه چندم تولیدی سایت‌های خبری است. 
سوم: فزونی رپورتاژآگهی و داشتن رویکرد تجاری نه فرهنگی، نشریات استان را به جای تامین بودجه از طریق بالا بردن انگیزه خوانش و افزودن تیراژ به سمت بالا بردن آگهی‌ها و باج دادن به روابط عمومی‌ها سوق می‌دهد. همین امر نشریات را علاوه بر آنکه زیر سلطه ارگان‌های دولتی و خصوصی می‌برد، آن‌ها را از پرداخت انتقادی به معضلات شهری و بومی باز می‌دارد.
هرچند که رسانه‌های مکتوب قزوین برای دوام و بقای خود احتیاج به اخذ آگهی و تبلیغات دارند؛ اما زیاده‌روی در این امر باعث کاسته شدن مخاطبان است. انبوه مطالب متراکم که غالباً  به صورت نیم صفحه یا تمام صفحه منتشر می‌شود فاقد جذابیت‌های حداکثری مخاطبان است. خلاصه، در بسیاری ازاین مطالب از ادبیاتی اغراق آمیز و ریاکارانه استفاده شده‌که بیشتر به درد خلق موقعیت‌های کمیک حماسی می‌خورد.
چهارم: توجه بیش از حد به مسئولان استان و رخدادهای دولتی و در نقطه مقابل آن، عدم توجه به نیازها، امور و رخدادهای برخواسته از بطن جامعه است. هرچندکه انعکاس رخدادها و بیانات مسئولان حکومتی به جامعه از رسالت‌های نشریات محسوب می‌شود؛ اما افراط در این‌کار آن هم بعضا با ادبیاتی ریاکارانه و تکرار آن در تمام نشریات نباید موجب نادیده‌گرفتن نیازها و مطالبات مردم شود.
پنجم: نادیده‌گرفتن مطالبات واقعی مردمی و عدم انعکاس شرایط و از مشکلات واقعی آنهاست‌که بخشی از این ضعف هم از عدم تعامل درست بین این رسانه‌ها و مخاطبان ناشی می‌شود.
تعامل با مخاطبان، چیزی فراتر از اختصاص یک ستون برای طرح مسائلی نظیر گرفتگی لوله فاضلاب منطقه‌ی فلان و یا تاخیر در آسفالت مجددکوچه بهمان است؛ هرچند وقتی بسیاری از مردم ماوایی برای طرح مطالبات این‌چنینی که جنبه‌ی صنفی، محلی و معیشتی دارد، در اختیار ندارند و می بینند مسئولان مربوطه‌کم توجهی و کوتاهی می‌کنند، به چنین کاری مبادرت می ورزند که البته همین سنت توانسته عامل رفع برخی مشکلات و کاستی ها شود؛ اما طرح مسائل و دغدغه‌های مردم، صنوف و اقوام مختلف نباید به همین قسم تعاملات محدود شود.
ششم:  نداشتن تیم حرفه‌ای و بهتر بگویم هیات تحریریه ازدیگر مشکلات است. بیشتر نشریات استان، هیات تحریریه شان از حد ویراستار، تایپست و سردبیر فراتر نمی‌رود. متاسفانه بسیاری از مطبوعات استان به دلیل نداشتن بودجه از استخدام روزنامه نگاران حرفه‌ای خودداری کرده و سرویس‌های نشریه را به  نیروهای تازه کار و کم تجربه می‌سپارند. نداشتن تجربه و سابقه کار رسانه ای باعث شده که در پاره‌ای از موارد به دلیل ناتوانی در نگارش یک گزارش دقیق و یا گرفتن یک مصاحبه‌ی خواندنی، سوژه‌های انتخابی به راحتی سوخت شده و امکان طرح صحیح آنها نباشد.
ادامه مطلب

Friday, June 21, 2013

خیابان یک قدم تا فراموشی

سرچشمه بسیاری از قوانین بدیهی و نظام‌های غول‌پیکر از همین خیابانی شروع شده که جسم ما هر روز از آن می‌گذرد و ماهم کمتر بدان توجه می‌کنیم. درواقع خیابان‌ها در جوامع شهری امروز ،بخشی از هویت ما را تشکیل می‌دهند و این انضمام فرهنگی خاص زیستن در جهان تجدد است. 
خیابان در معنای مدرن آن، محلی برای عرضه شدن و یا انتخاب کردن است و به نوعی میعادگاه برای افراد و اقشار جامعه محسوب می‌شود.
نفس عرضه شدن و انتخاب کردن در خیابانی مثل «خیام‌شمالی» قزوین و غرق شدن در میان انبانی از نورها، صداها، رنگ‌ها، کالاها و کالاهای مصرفی، فرد را وارد نمایشگاهی می‌کند که در آن، جدیدترین نمودهای وارداتی عرضه می‌شوند.  چیزی که مورد توجه قرار می‌گیرد مثل آخرین مدل گوشی همراه، جدیدترین نوع لباس، مدل ماشین و... نمایانده می‌شود. حاملان این متعلقات در این خیابان به سان انسان‌هایی پیشرو دانسته می‌شوند که از امکان و پتانسیل بیشتری برای دیده شدن و به چشم آمدن برخوردارند؛ بنابراین دیدن و دیده‌شدن بخش قابل توجهی از دغدغه ی عابران این خیابان ها را دربر می‌گیرد،به طوری که می‌توان گفت امروز راه رفتن در این خیابان به یک تفریح دائمی برای مردم قزوین تبدیل شده است. 
آنچه شما بیش از هرچیز در خیابانی مثل خیام شمالی، با آن مواجه هستید، تصویر سازی‌هایی است که دست روی غریزه شما قرار می‌دهد. درواقع این ایماژها، شما را از جلد معقول و انسانی خودتان خارج می‌کند و تبدیل به کسی می‌کند که تشنه‌ آن متعلقات  خیابانی و وراداتی می‌شوید و جالب اینجاست که این ها صرفاً اشیاء بی‌جان نیستند؛ بلکه می‌توانند انسان‌هایی باشند که مرز بداهت‌های موجود در ذهن شمارا توسعه دهند. در حقیقت، این تصاویر وا‍ژگون  که می‌بینید با تحریک غرایزتان، شما را مبتلابه نوعی خودفراموشی موقت می‌کند ؛ علت اینکه امر «خرید کردن» با تمام مقدمات و موخراتی که با خود به همراه دارد برای خیلی‌ها یک تفریح جدی و حتی اعتیاد مزمن به حساب می‌آید نیز در همین مساله نهفته است؛ چراکه این امر، یعنی «در خیابان بودن»؛ البته با ویژگی‌های مذکور می‌تواند به راحتی شما را  در موقعیتی قرار دهد که آلام و بی عدالتی‌هایی که در زوایای پیدا و پنهان این محیط وجود دارد، نفهمید و یا اگر فهمیدید به راحتی از کنار آن بگذرید؛چرا که شما در پروسه نسیان موقت آلام به وسیله یک مسکن بی‌ضرر هستید.
این روال در عین لذت بخش بودن می‌تواند مثابه یک توطئه نابخشودنی‌تلقی شوند که انسان‌ها خود برای خود به وجود آورده‌اند؛ چرا که این پروسه می‌تواند با احاطه کردن شریان‌های ادراکی و تحلیل را در خارج از حوزه غرایز انسانی تان، از شما سلب کند.
استقرار جذاب  کالاها، غالباً برخی افراد را وادار به انجام اعمال نامعقولی می‌ کند که خود این افراد اگر در حالت عادی شاهد چنین اعمالی باشند، اگرآن را نفی ‌نمی‌کنند، قبول هم نمی‌کنند؛ اما زمانی که در این بستر(خیابان) قرار می‌گیرند به طور ناخودآگاهی غرایز خود را در غالب این اعمال و رفتار نامعقول تخلیه می کنند که اغلب آنها نیز جنبه ی ظاهری و نمود بیرونی دارد. کارهایی مثل ویراژ دادن در این خیابان‌ها زیاد کردن صدای ضبط و متلک انداختن به جنس مخالف از این دست هستند؛ البته اینها انواع کاملاً عیان هستند. نوع‌های دیگری نیز از بروز این غرائز وجود دارد که شاید کمتر به چشم بیاید و آن صرفا نگاه کردن است.
اشاره: این مطلب پیشتر در پنجمین شماره هفته نامه «فروردین امروز» منتشر شده است.
ادامه مطلب
 
ساخت سال 1388 سکوت.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده