Monday, June 16, 2014

محمد تاج احمدی: از زمان روی کار آمدن دولت روحانی صداوسیما با درپیش گرفتن مشی انتقادی نسبت به عملکرد دولت شائبه هایی مبنی بر زیرپا گذاشتن اخلاق رسانهای را در ذهن بسیاری ایجاد کرده است.

شاید اگر مسئولان صداوسیما درک واقع بینانهتری نسبت به فضای موجود کشور داشتند چنین رفتاری را در پیش نمیگرفتند. مسئولان این سازمان باید متوجه باشند که مردم هنوز حمایتهای بیشائبه این سازمان از دولت احمدی نژاد  را فراموش نکرده اند. رفتار متناقض این سازمان که بیش از هرچیز در بخشهای خبری نموده یافته است اینروزها به زیرپا گذاشتن اخلاق در رسانه ملی منتهی شده است.

اشاره نگارنده بیش از هرچیز به اخباری درباره تجاوز و مسائل جنسی است که اخیرا از آنتن تلویزیون پخش شد. رفتاری که این نهاد در پخش این گزارش داشت از دو زاویه زیر سوال است.

1-    ISAS BC-9001:2003 and ISAS P-9001:2005, Ethics

علامت فوق مخفف استانداردهای بین المللی اعتبارسنجی سازمان های رسانه ای است که براساس آن میبایست اصولی را به عنوان نمادهای حرفهای فعالیت سازمانهای رسانهای جهت حفظ حقوق افراد و مخاطبان در نظر گرفت:

The pursuit of truth : پیروی از حقیقت: رعلیت این اصل پایهای تنها به دلیل رعایت اخلاق رسانهای نبوده و نیست. چراکه مخاطب امروز با توجه به دایره گسترده انتخاب خود، تنها رسانهای را برای دیدن و شنیدن برمیگزیند که فارغ ازنگاه های جناحی و گروهی به بیان صادقانه خبر بپردازد و قضاوت را به عهده مخاطب بگذارد. رعایت اصلی بیطرفی در بازنمایی اخبار رخداده و اطمینان از صحت و سقم خبری که منعکس میشود همه از کارویژههای این اصل بنیادین رسانهایست

Respect for individual rights, integrity and privacy :  احترام به حقوق افراد،صداقت، و محرمانه بودن اطلاعات شخصی. احترام به حریم خصوصی افرادی که به عنوان موضوع یا منبع خبر انتخاب میشوند یکی از مهمترین استانداردها در اخلاق رسانهایست.

 هر فردی در زندگی شخصی خود حافظ اسراریست که تنها و تنها به خود وی مربوط میشود و انعکاس آن به هرشکل و به هر بهانهای به معنای نقض حریم خصوصی افراد خواهد بود. اما یکی دیگر از اصولی که اینروزها بیش از هرزمان دیگری اهمیت یافتهاست حفظ امنیت منبع و یا شوژه خبریست. خروجی خبر یا گزارش خبری نباید باعث شود که امنیت افراد به خطر بیفتد و آنها را در معرض خطرات و قضاوتهای نادرست افکار عمومی قرار دهد. این اتفاق عمدتا در مواردی رخ میهد که یک رسانه تصمیم میگیرد فرد یا جریانی را تخریب و امنیت اجتماعی را ازوی سلب کند. در چنین مواقعی رسانهها به حریم خصوصی فرد تجاوز کرده و اخباری را منعکس میکنند که نه تنها منبع موثقی برای آن ندارند بلکه موجبات نا امنی را برای فرد مهیا میسازند.

Independence of judgment : قضاوت مستقل. اگرچه روایت اخبار و گزارشات میبایست به نحو بیطرفانهای صورت پذیرد و قضاوت به عهده مخاطب گذارده شود، اما در انعکاس هر خبر یا گزارشی رسانه میباید حد اقلی از قضاوت را در مورد سوژه خود بکار گیرد. که همین حداقل نیز میبایست  قضاوتی مستقل و فارغ از ملاحظات جناحی و بدون سوء نیت! و قصد تخریب طرف مقابل صورت پذیر.

حال در این میان سوالی که مطرح میشود اینست که رسانه ملی ما کدامیک از این اصول را رعایت میکند؟

متاسفانه مسئولان و سیاست گذاران این سازمان به دلیل نداشتن تحلیل درست از جامعه گمان میکنند که فضای امروز درست شبیه به فضای رسانه ای سالهای اصلاحات است که مردم بغیر از رسانه ملی و رسانههای مکتوب و محدود داخلی هیچ منبع دیگری برای دریافت خبر ندارند. درحالی که امروز نه تنها فضایی متکثر در حوزهی رسانه های حرفهآی ایجاد شده بلکه زمینهای برای شکلگیری رسانه های ارتباط جمعی در شبکههای اجتماعی نیز مهیا شده است. و مردم نسبت به روایتها و اخبار مغرضانه رسانه به سرعت در شبکههای اجتماعی واکنش نشان میدهند.

اما دومین منظری که این رفتار صداوسیما را زیر سوال میبرد، عدم رعایت اصولیست که صداو سیما هرروز به تبلیغ آن میپردازد. مذهب و شرع مقدس!

برطبق روایات و احادیث معتبری که از ائمه اطهار و معصومین بجامانده ونیز آیات قرآن مجید، نسبت دادن اتهام زنا به فردی توسط هر شخصی مسئولیت بزرگی را متوجه آن شخص میسازد. به نحوی که شخص اتهام زننده میبایست اتهام خود را با حضور شاهدان عادل و بیطرف اثبات نماید، و اگر جنین نکند و نتواند اتهام خود را اثبات نماید، به دلیل انتساب نادرست و غیر واقع امری ناپسند به فردی بیگناه، (یعنی تهمت زدن ناروا) مجرم شناخته شده و مستوجب حد است!

در حیطه ی فعالیت رسانهای نیز ارائه هرگونه گزارش ناصحیح، دروغ پردازی و درج سخنان دروغ و بیهوده، میتواند از مصادیق تهمت زنی تلقی شده و چه از نظر اصول حرفهای و چه از منظر شرعی محل اشکال باشد.

رعایت عدالت و صادقانه بودن گزارش، و انعکاس اخبار توسط گزارشگران درستکار و اطمینان حاصل کردن از صحت و سقم خبر و سوژه گزارش هم از اصولیست که در شرع اسلام نیز اکیدا به رعایت آن توصیه شده.

اگر رسانه آی بخواهد براساس حدس و گمان خبری را انعکاس دهد و یا اینکه در روایت یک سوژه تنها بخشی از حقیقت ماجرا را بیان کند خود را اعتبار انداخته و موجب بیاعتمادی مخاطبان خود خواهد شد.

هرروز در تلوزیون جمهوری اسلامی چندین ساعت از وقت آنتن به برنامه های مذهبی اختصاص مییابد که بخش قابل توجهی از این برنامهها (و شاید بتوان گفت تمام آنها) توصیه به رعایت همین اصول اخلاقی و دینی فوق الذکر در رفتار و کردار روزمره افراد جامعه است. اما گزارشات نادرست صداوسیما این شائبه را در ذهن بسیاری از مخاطبان خود ایجاد میکند که رسانه ملی ما به تولید و تبلیغ اصولی میپردازد که خود به آنها اعتقاد ندارد و در اخبار و گزارشات همین اصول را زیر پا میگذارد.


ادامه مطلب

نامه‌ای از وونه‌گات برای تازه‌کارها

هشت سال پیش عده‌ای از دانش‌آموزان یک دبیرستان شروع به ارسال درخواستهایی برای نویسندگان مورد علاقه‌شان کردند تا بلکه بتوانند آنها را ملاقات کنند.

کورت وونه‌گات نویسنده آمریکایی تنها نویسنده‌ای بود که به درخواست آنها پاسخ داد. البته این نویسنده مطرح بخاطر کهولت سن و شرایط نامساعد جسمی نتوانست به دیدار این بچه ها برود اما در عوض پاسخی خواندنی و جذاب به نامه ی این بچه ها داد که با استقبال زیادی در رسانه های مهم و شبکه های اجتماعی مواجه شد.و اینهم متن این نامه:

بچه های عزیز دبیرستان خاویر
و خانم لوک وود [معلم] و شاگردانش

از نامه دوستانه شما بسیار ممنونم

شما دقیقا میدانیدکه چطور یک پیرمرد زهوار درفته ی عتیقه را که یک پایش لب گور است, سرکیف بیاورید، من در حال حاضر خیلی در انظار عمومی ظاهر نمیشوم. آخر میدانید من الان شبیه یک سوسمار بزرگ و ترسناک شده ام.

چیزی که من میتوانم به شما بگویم,خیلی طولانی نیست. درواقع منظورم ترکیب شوخ طبعانه و سرخوشانه ای از این چیزهاست:

تمرین کنید یک هنری را یاد بگیرید.هرچیزی! موسیقی, آواز، رقصیدن، نقاشی، شعر، مجسمه سازی!

مهم نیست که کارتان خوب باشد یا بد! مهم نیست توی آن پولی عایدتان بشود یا اسمی در کنید. بلکه آنچه اهمین دارد کشف چیزیست که درون شماست! تا بتوانید [براساس آن] روحتان را پرورش دهید.

جدی میگویم!

منظور من اینست. همین حالا یک هنری را انتخاب کنید و در اوقات فراغتتان به یادگرفتن آن بپردازید.

یک عکس خوب یا اصلا مسخره از خانم لوک وود (معلمتان) بکشید و به او هدید بدهد.

بعد از مدرسه و توی خانه تان برقصید و آواز بخوانید! و هنرتان را به بقیه نشان بدهید.

توی ظرف پوره ی سیب زمینی عکس یک صورت را بکشید، وانمود کنید که دراکولا هستید!

حالا یک تکلیف برای امشبتان میدهم و امیدوارم اگر آن را انجام ندید پدرتان را دربیاورد:

یک شعر شش خطی بنویسید

در باره ی هرچیزی

بشرط اینکه قافیه داشته باشد. تنیس بدون تور اصلا عادلانه نیست.
من مطمئنم که شما بخوبی از عهده این کار برمیآیید. انجامش بدید

اما به کسی نگویید که درحال انجام چکاری هستید. شعرتان را به کسی نشان ندهید! برای هیچکس هم آن را نخوانید. حتی برای دوست دختر یا پدر و مادرتان یا هر کس دیگری! حتی خانم لوک وود (معلمتان)

[در مرحله بعد] آن را پاره کنید! ریز ریزش کنید. هرتکه اش را توی سطلهای زباله ی جدا و دور از هم بیاندازید! [و این کار را هی تکرار کنید]

[در نهایت] شما به جایزه ای باشکوه برای شعری که سرودید دست خواهید یافت.

شما یک تحول را تجربه میکنید [و] چیزهای بیشتری درمورد درونیات خودتان خواهید فهمید! و در نهایت روحتان به تکامل خواهد رسید!

خدا نگهدارتان
کورت وونه گات

   
***
منبع: هافینگتون پست/ ترجمه: محمد تاج احمدی

این مطلب پیشتر در آوانگارد منتشر شده
ادامه مطلب

لطفی و حاشیه‌هایش

روز جمعه 12 اردیبهشت خبری مبنی بر فوت محمدرضا لطفی در شبکه‌های اجتماعی دست به دست شد. چند روز پیش‌تر از آن حسین علیزاده از وخامت حال لطفی خبر داده بود. تا عصر همان‌روز خبر تایید شد و تا پایان آن شب پیغام‌های تسلیت از جانب چهر ه‌های مطرح هنری و فرهنگی در رسانه‌ها منتشر شد.

اما وی هنرمندی بود که در سالهای اخیر و برای نسل جوان بیش از آنکه هنرش مطرح باشد، با حاشیه‌هایش شناخته می‌شد. چرایی دامن زدن به این حواشی از جانب لطفی هنوز برای خیلی از هواداران و منتقدان وی محل سوال است.

لطفی اگرچه نخستین جایزه خود را در سال43 در جشنواره‌ای موسیقی‌دانان جوان کسب کرد اما مصادف شدن فعالیت‌های هنری وی با تحولات اجتماعی از اواخر دهه چهل آغاز شد.

 در سال 1347 و با همت داریوش صفوت نهادی تحت عنوان «مرکز حفظ و اشاعه موسیقی تاسیس شد. که درآن گروهی از اساتید مطرح موسیقی سنتی نظیر نورعلی برومند، عبدا... دوامی، سعید هرمزی، یوسف فروتن و... اقدام به آموزش و تربیت تخصصی گروهی از شاگردان مستعد و دانش‌آموختگان دانشکده‌هنرهای زیبا نمودند. حلقه‌ای از شاگردان آموزش دیده در این گروه بعدها تبدیل به جریان سازانی مطرح در عرصه موسیقی انقلابی و اعتراضی شدند. چهره‌هایی نظیر محمد‌رضا لطفی، پرویز مشکاتیان، محمد رضا شجریان و حسین علیزاده دراین مرکز باهم آشنا می‌شوند.

 درسال 1351 زمانی که رضا قطبی (رئیس رادیو و تلوزیون ملی) از ابتهاج دعوت می‌کند تا به عنوان مسئول واحد موسیقی با رادیو و تلوزیون ملی همکاری کند. سایه هم در این مرکز تصمیم به ایجاد یک گروه هنری گرفت.

 اعضای این گروه غالبا سابقه فعالیت در مرکز «حفظ و اشاعه موسیقی» را داشتند. هنرمندان جوانی که جذب این گروه شدند غالبا تحت تاثیر ابتهاج و کسرایی به حزب توده و اندیشه‌های چپ‌گرایانه سمپاتی داشتند. درآمیختن آثار نوازندگان و آهنگسازان جوان و خلاقی چون لطفی، علیزاده و مشکاتیان، با اشعار سایه، کسرایی و جواد آذر و صدای شنیدنی شجریان، گروه «شیدا» را تبدیل به یکی از گروه‌های جریان ساز در موسیقی سنتی کرد.

اما پس از وقایع 17 شهریور 57 و استعفای دسته‌جمعی این گروه از رادیو و تلوزیون، با همت ابتهاج کانونی فرهنگی بنام «چاوش» تاسیس شد. دراین مقطع عمده فعالیت‌های گروه بصورت زیر زمینی و مخقیانه صورت می‌پذیرفت."شب نورد" ، "سپیده" و "آزادی" از مطرح‌ترین آثار این گروه بود که در زیر زمین خانه لطفی ساخته و تکثیر می‌شد.

درست یکروز بعد از پیروزی انقلاب با حضور لطفی در ساختمان جام جم "شب‌نورد" و "آزادی" با صدای شجریان و ناظری جهت پخش در اختیار این سازمان قرار گرفت. پس از انقلاب اما این گروه 12 آلبوم منتشر کردند که به زعم بسیاری از کارشنان و خبرگان موسیقی من جمله بهترین و بی‌بدیل‌ترین آثار هنری معاصر محسوب می‌شوند.

یکی از جالب‌ترین نمودهای تاثیرگذاری اندیشه‌های برابری خواهانه سوسیالیستی نظام اقتصادی کمون‌وار (تعاونی) این کانون بود. آنطور که حسین علیزاده روایت می‌کند، اعضای گروه تصمیم به ایجاد یک صندق می‌کنند که تمام اعضای گروه فارق از نقش و جایگاهشان به میزان برابری (ماهی 2000 تومان) از این صندوق حقوق می‌گرفتند. البته همین مسئله بعدها به یکی از مهمترین دلایل ایجاد اختلاف بین اعضای گروه شد.

اما یکی از جالب‌ترین فعالیتهای لطفی در این گروه که بعدها کمتر بدان پرداخته شد ساخت اثری بنام  «بیاد قمر » بود. لطفی که علاقه زیادی به بازسازی آثار و تصنیف‌های قدیمی داشت، در مقطعی که هنوز رسماً ممنوعیت صدای خانم‌ها اعلام نشده بود، یکی از شاگردان ادیب خوانساری بنام «هنگامه اخوان» را کشف کرد که صدایی نزدیک به صدای قمرالملوک وزیری داشت. حاصل همکاری این‌دو ساخت اثری بنام «بیاد قمر» بود. این تک اثر زیبا در چهارمین آلبوم چاوش  قرار گرفته بود که به دلیل ممنوعیت پخش صدای زن از این آلبوم حذف شد.

اختلافات درونی، تعصبات مذهبی، و محدودیت‌های ایجاد شده برای فعالان هنری در سالهای پس از سقوط دولت موقت، نظیر زندانی شدن ابتهاج درنهایت موجب انحلال کانون چاوش گردید. درآن ایام لطفی اجرایی حاشیه‌دار در دانشگاه ملی آنزمان (شهید بهشتی فعلی) برگزار می‌کند که پس از آن دیگر به وی اجازه هیچگونه فعالیتی داخل کشور داده نمی‌شود. همزمانی همین اتفاقات باعث می‌شود که برخی از چهره‌های کلیدی چاوش از ایران خارج شوند.
 علیزاده به ایتالیا و بعد به فرانسه می‌رود و لطفی پس از مهاجرت به اروپا در سال 65 در امریکا ساکن می‌شود. علیزاده در سال 67 به ایران باز می‌گردد و در همان مقطع با برخی از اعضای گروه چاوش مجددا کار می‌کند. قطعه معروف ترکمن محصول سالهای مهاجرت او در همان مقطع برای اولین بار در ایران اجرا شد.

 اما محمد رضا لطفی تنها به خاطر ارادتی که به استادش (نورعلی‌ برومند) داشت، مدتی کوتاهی برای ضبط اثری بیاد این هنرمند به ایران آمد و مجددا به آمریکا بازگشت. وی در سالهای مهاجرت تلاش کرد گروه شیدا را در خارج از کشور مجددا تاسیس کند. در اوایل دهه هفتاد، لطفی در اقدامی غافلگیر کنند آلبومی با عنوان "چشمه نوش" باصدای محمدرضا شجریان را منتشر ساخت.

چالش‌های لطفی با هنرمندان:

از اولین چالش‌های لطفی با هنرمندان در سالهای پس از انقلاب که پایش به رسانه‌ها باز شد. جدال قلمی وی با احمد شاملو بود. شاملو در سال 1990 طی سفری که به امریکا داشت در اظهار نظری جنجالی در مورد مواریث سنتی فرهنگ ما نقدهای تندی را مطرح کرد. وی در مورد موسیقی سنتی ایران هم گفته بود:

«از یک پیش‌درآمد شروع می‌شه، یه چهارمضراب می‌زنه، بعد یارو عرعر می‌کنه، بعد یک تصنیف می‌خونه، بعد یه رِنگ نمی‌دونم چی‌چی‌می‌چی می‌زنند و تمام»

لطفی در مقام پاسخ به این اظهار نظر شاملو برآمد و ضمن نقد اشعار شاملو و بیگانه بودن سطور شعری وی با دستگاه‌ها و ردیفهای موسیقی از وی خواست تا در موضوعی که تخصصی در‌آن ندارد، اظهار نظر نکند. البته شاملو هم این سخنان را بی‌پاسخ نگذاشت و در نامه‌آی سرگشاده که آنزمان در مجله گردون منتشر شد پاسخ تندی به لطفی داد. و بعدتر در شعری انتقادی (بگذار برخیزد مردم بی لبخند) به امثال بطفی اینگونه کنایه زد که: «مطرب گورخانه به شهر اندر چه می‌كند؟

اما ورود مجدد لطفی به ایران در سال 85 بی‌آنکه آغازگر فصل جدیدی در بداعت‌های هنری وی باشد، او را در دام حواشی و جنجال‌هایی رها کرد که غالباً خود باعث ایجاد و شکل‌گیری آنها بود.
وی در اولین کنفرانس خبری خود پس از بازگشت به ایران ازعان کرد:

«نه دولت از من دعوت کرده است که بازگردم و نه کسی به من قول مساعدی داده است. دلیل بازگشت من این است که احساس کردم بسیاری مسایل حرفه‌ای در این رشته وجود دارد که باید به جوانان منتقل شود زیرا موسیقی ایران در وضع ناگواری قرار گرفته است»

یکی از اولین منتقدان لطفی همکار اسبق وی در کانون چاوش یعنی پرویز مشکاتیان بود. وی در انتقاد به اظهار نظر لطفی مبنی «قرار گرفتن موسیقی ایران در وضعیتی ناگوار» گفت:
«لطفی می‌گوید در نبود او، كار موسیقی در این كشور تعطیل بوده و حالا باید خودش آن را درست كند. این همه موسیقی پیشرفت كرده و او چون نبوده، نمی‌خواهد ببیند»

در تیرماه 86 محمد رضا لطفی نخستین اجرایش را در نیاوران با حضور بسیاری از بزرگان نظیر سایه برگزار کرد. اما کیفیت پایین این اجرا از یکسو و دست به کمانچه بردن لطفی از سوی دیگر باعث شد که بازهم منتقدانی چون مشکاتیان و کیهان کلهر به لطفی نقد کنند. اما این دو نفر تنها کسانی نبودند که با لطفی چالش پیدا کردند.
محمد رضا شجریان هم از تیغ نقد لطفی در امان نماند. وی در مصاحبه‌ای با بولتن داخلی آموزشگاهش باب نقدهایش به شجریان را اینگونه آغاز کرد:

«بخش عمده این کدورت‌ها به تاریخ رفتاری استاد عزیز ما، شجریان مربوط بود که با سعه صدر برخورد نکرد. نمی‌دانم این پول چه قدر مهم است که دوستی‌ها، برادری‌ها و خویشی‌های انسانی را تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهد»

البته اتهام لطفی به شجریان به همین‌جا ختم نشد و وی در بخش دیگری از همین مصاحبه اتهامات دیگری را هم به مشکاتیان و لطفی وارد ساخت. اتهاماتی که به‌مراتب سنگین‌تر از نقدهای پیشین بودند:

«من در "استودیو بِل" فایلی داشتم که متعلق به "ایرج حقیقی" بود که آرشیو ایشان محسوب می‌شد. هنگامی که به ناگهان حقیقی به دانمارک مهاجرت کرد، نوارهای ما را به ‌دلیل این که هنوز تکمیل نشده بود، به ما نداد و در همان فایل قفل ‌شده ماند. این‌جانب در ایران نبودم و این‌گونه كه می‌دانم، شجریان و پرویز به استودیو رفته و با پرداخت مبلغی خوب، قفل این فایل را شکسته و باز کردند و نوار بیداد را از استودیو گرفتند. کلیه مخارج تمرین و ضبط را مرکز هنری چاووش پرداخت کرده بود و این اثر متعلق به چاووش بود تا از آن بهره‌وری کند؛ به ویژه که گروه شیدا در تمامی سال‌های چاووش، به گروه عارف نیز حقوق پرداخت کرده بود. به هر حال، کار بیرون آمد. جالب این‌جا است که نام مرا در انتهای گروه، فقط به عنوان نوازنده نوشتند. بعد از انتشار، خواهرم زنگ زد و گفت آقای شجریان و پرویز برای شما چکی به مبلغ 30هزار تومان نوشته‌اند، چه کنم؟ گفتم که نامه‌ای کوتاه به این دو دوست بنویسد و چک را به عنوان هدیه تولد فرزند اول مشکاتیان که تازه به دنیا آمده بود، به پدربزرگش، شجریان بدهند

یکی‌دیگر از اظهار عجیب و غریب لطفی دراین خبرنامه که باعث تعجب هواداران وی شده بود این بود:

«شجریان هرگز سیاسی نبود و هرگز ما بحث سیاسی با هم نداشتیم. من با شجریان در مرکز حفظ و اشاعه آشنا شده بودم و یک برنامه با هم اجرا کردیم و این گونه دوستی ما شکل گرفت... شجریان اهل رفتن به میهمانی‌هایی بود که خواص کشور تشکیل تر درآمد ایشان از این راه تامین می‌شد»

در این سالها و پس از فوت مشکاتیان بیش از هرکسی این شجریان بود که در معرض نقد لطفی قرار داشت. از بحث بر سرمالکیت کار «ای ایران ای سرای امید» گرفته تا انتقاد از مصاحبه‌های شجریان با رسانه‌های غربی. یکی از آخرین نقدهای وی به شجریان نیز اظهار نظر عجیبی بود که وی نسبت رویکردهای سیاسی شجریان اتخاذ کرد. لطقی در گفتگویی با یکی از نشریات تیم قوچانی در آذرماه سال 90 در ذم مخالف‌خوانی‌های شجریان گفته بود:

شجریان از سال ۵۷ و بعد از انقلاب تا امروز بالاترین حجم تولید و بیش‌ترین و موفق‌ترین کنسرت‌ها را داشته. هیچ‌وقت برنامه‌هایش قطع نشده، آثارش منتشر شده، کنسرت‌هایش برگزار شده و همیشه مجوز گرفته است. من این را نمی‌فهمم که چرا اکنون اعتراض می‌کند؟

وی در قسمتی از همین گفتگو اظهار داشت:

«شجریان هیچ‌وقت به دنبال ایجاد یک جریان فرهنگی-هنری مستقل با شرکت همکاران خودش نرفت. یک شرکت اقتصادی به نام "دل‌آواز" درست کرده و کار خودش را مانند یک شرکت تولیدکننده انجام می‌دهد و درآمدزایی خوبی هم از گذشته تا به امروز داشته و دارد»
طرح چنین مسائلی از سوی لطفی درحالی صورت می‌پذیرفت که نه شجریان، نه مرحوم مشکاتیان، نه علیزاده و نه کامکارها و ناظری هیچیک حاضر نشدند به دلیل اختلافات شخصی با اعضای چاوش دست به چنین افشاگری‌هایی بر علیه هم‌صنفان خود بزنند و یکدیگر را تخریب کنند.
البته اینها تمام تمام حواشی مطرح شده در حول گفته‌های لطفی نبود. شیوه آموزش و مسلک رفتاری و حتی نوع پوشش وی نیز منتقدانی داشت. لطفی که پس از بازگشت به ایران اقدام به  تاسیس «مکتب‌خانه میرزا عبدالله» کرد.

در این مکتب‌خانه که شاگردان باید وی زمین فمی‌نشستند و از راه شنیدن و دیدن نوازندگی استاد، شیوه نواختن ساز را به روش قدما می‌آموختند.  انتخاب چنین اسلوبی برای آموزش موسیقی توسط کسی که خود جزو بهترین آهنگسازان موسیقی ایرانی محسوب می‌شود برای خیلی‌ها قابل هضم نبود.

زمانی که خبر فوت لطفی رسانه‌ای شد «احمدی‌نژاد» از اولین چهره‌های سیاسی بود که پیام تسلیتی را بمناسبت فوت این هنرمند منتشر کرد. وی در پیامش لطفی را «حق طلب و آزاده» خطاب کرد و مدعی شد که با دریافت مسئولیت‌های سنگین آزادی خواهان و عدالت طلبان در راه اعتلای هنر انسان ساز روح خود را صرف نمود. رئیس دولت اسبق همچنین در پیامش مدعی شد که لطفی در گمنامی رحلت کرد.

چنین تعلق خاطری از جناب رئیس دولت دهم و نهم اما هیچ انطباقی با عملکرد وزارت‌خانه تحت امر ایشان در قبال محمد رضا لطفی نداشت. از گیر دادن به پوست تبلیغاتی کنسرتش گرفته تا لغو اجراهایش، به رغم صدور مجوز و فروش بلیط.

به‌هر روی لطفی که خود از انقلابی‌ترین و جریان‌ْسازترین هنرمندان موسیقی اصیل ایرانی بود، در سالهای پس از انقلاب نه از جانب دولت‌ها و نه از جانب هم‌صنفانش چندان که باید قدر ندید و شاید همین مسئله باعث ایجاد سرخوردگی‌هایی در وی شده بود که می‌توانست بروز چنین رفتارهایی از  تبعات آن با‌شد.

اما تمام این مسائل چیزی از شان و جایگاه این هنرمند در عرصه موسیقی اصیل ایرانی کم نمی‌کند. لطفی را باید به‌حق یکی از سلسله جنبانان موسیقی سنتی ایران دانست که نقش بی‌بدیلی و غیرقابل انکاری در به‌روز کردن و بالابردن سطح کیفی این هنر به موازات پیوند دادن آن به دغدغه‌های سیاسی و اجتماعی مردمان این سرزمین داشت.
 هدف از ذکر این مسائل هم مخدوش کردن این جایگاه نبود. بلکه تنها قصدم آن‌بود که به مخاطبان محترم یادآوری کنم، اگرچه حفظ احترام و شان یک هنرمند الزامی‌ست اما فوت او نباید دستاویزی باشد برای اسطوره سازیهای بی‌دلیل!


ادامه مطلب

Monday, May 05, 2014

مارکز،ایران؛ سانسور و باقی قضایا...!

 
سانسور یا آنطور که در ادبیات رسمی از آن یاد می‌شود (ممیزی) امروز دیگر کارکرد خود را ازدست داده است. این مهم واقعیتی‌ست که حتی آیت‌الله مصباح یزدی نیز آنرا دریافته و به آن اذعان داشته است.

واقعیت اینست که جامعه جوان ایرانی که در حیطه‌ی غیر رسمی خود زیست جهانی متفاوت با رویکرد و فرهنگ رسمی کشور دارد، تابحال بیش و کم هرچیزی را که خواسته بدست آورده است. فقط کافی‌ست که لزوم داشتن آنچیز را باور داشته باشد. و صد البته در حوزه‌ی فرهنگ این مسئله نمود بارزتری یافته است.

در جهان امروز دیگر این امکان وجود ندارد که ارگانی اقدام با ایجاد صافی به تصفیه‌ی محصولات فرهنگی و رسانه‌ای بپردازد. و ما باید قبول کنیم که کاربستهای موجود تنها برای آرامش عده‌ای از دوستان وجود دارند. تولیدات فرهنگی امروز به صورتی صنعتی درحال کپی‌شدن هستند و دسترسی به آنها روزبه‌روز راحت‌تر می‌شود.

درحال حاضر برای مشاهده‌ی فیلم‌های روزجهان لازم نیست مدت زیادی صبر کنیم.برای دسترسی به این فیلم‌ها می‌توان دست به دامان اینترنت شد. دستفروشان کنار پیاده رو نیز هستند. دیگر لازم نیست برای دیدن یک فیلم سینمایی تا ظهر جمعه سرکنیم. سالهاست که خیابانهای ما برای پخش هیچ سریالی خلوت نمی‌شود و سریالهای درجه چندم رسانه (موسوم به رسانه ملی) نوستالوژی نمی‌شود.

واقعیت اینست که نظام توزیع محصولات رسانه‌ای و فرهنگی در جهان امروز شکل دیگری بخود گرفته. شاید بتوان گفت که  از انحصار خارج شده است. در شرایط فعلی محصولات فرهنگی در جهان را به دو دسته می‌توان تقسیم کرد.

1-محصولات حرفه‌ای: این قبیل محصولات توسط نیروهای کارآزموده و متبحر و عمدتا با صرف هزینه‌های گزاف تولید می‌شوند. شاید مطرح‌ترین نمونه‌ی نظامهای تولیدی اینچنین در جهان امروز را بتوان «هالیود» دانست. کارتلهای بزرگ رسانه‌ای، شبکه‌های قدرتمند و منسجم توزیع محصولات هنری، حراج‌های آنچنانی و... شکلی از فرهنگ صنعتی را قوام بخشیده‌اند که ارتباط وثیقی با سرمایه‌داری و نظام‌های سرمایه‌سالار دارد. در نوع از نظام‌ها مثلا در موسیقی و سینما استودیو‌ها، در عرصه کتاب انتشاراتی‌ها، در هنرهای تجسمی گالری‌ها و حراجی‌های بزرگی وجود دارند که توانسته‌اند شکلی از انحصار را البته در قالبی متکثر و با رعایت قوائد حرفه‌ای ایجاد کنند.

2-محصولات آماتور: این قبیل محصولات عمدتا با سرمایه‌های اندک و بعضا توسط افراد نه‌چندان حرفه‌ای تولید می‌شود. تولید کنندگان این محصولات در فضای هنری امروز به مدد وجود برخی رسانه‌ها؛ فستیوالها و جشنواره‌ها توانسته‌اند وارد باشگاه حرفه‌ایها بشوند. این افراد گاهی با تولید یک پکیج کوچک و کم هزینه (مثل یک فیلم یا آلبوم موسیقی) یا حتی با یک یا چند فریم عکس به مدد رسانه‌ها و همین جشنواره‌ها توانسته‌اند به شهرتهای جهانی دست یابند. مثلا عکاسی در امریکا که عکس‌هایی از مراحل پیشروی سرطان و تحلیل قوای جسمانی پدرش را در قالب چند فریم به تصویر کشیده بود و با به اشتراک گذاشتن آنها در شبکه‌ی اجتماعی توجه صدها هزار نفر را جلب کرد.

در چنین شرایطی آنچه که دیگر نمی‌توان افراد را از آن محروم ساخت امکان تولید یا مصرف محصولات فرهنگی در چارچوبها و اقتضائات خاص فرهنگی و ایدئولوژیک است. امروز دیگر به مدد شبکه‌های اجتماعی هرکسی می‌تواند برای خودش یک رسانه داشته باشد و بدون در نظر گرفتن ملاحظات سیاسی، جناحی و رسانه‌ای، از چیزهایی سخن بگوید که رسانه‌ها و نهادهای رسمی جرات حرف زدن در باره‌ی آنها ندارند. این رسانه‌های خرد در سالهای اخیر در کشور تا بحال در موارد متعددی توانسته‌اند نهادهای قدرت را به کرنش یا عکس‌العمل وادارند. واکنش‌های گسترده و هم‌زمان این رسانه‌های شخصی به موضوعات و رخدادهای گوناگون، که حاکی از نوعی انسجام نامرئی در صاحبان این رسانه‌هاست، آنها را تبدیل به یکی از مراجع مهم افکار سنجی در کشور بدل ساخته است.

شاید وبلاگ نویسان و کاربران قدیمی اینترنت به خاطر داشته باشند که ایده یکی از وبلاگهای مطرح (به نام لگوفیش) در اعتراض به تغییر نام خلیج فارس در نشیونال جئوگرافیک اولین حضور همآهنگ این رسانه‌های خرد بود که قدرت تاثیر گذاری خود را به رخ کشید.

اما اینروزها که فوت مارکز نویسنده مطرح کلمبیایی نقل محافل رسانه‌ای و شبکه‌های اجتماعی‌ست می‌تواند برای ما و نهادهای رسمی کشور یادآور یکی دیگراز واقعیت مربوط به تغییر نظام تولید و توزیع محصولات فرهنگی باشد.

در ماههای ابتدایی حضور محمود احمدی‌نژاد در قدرت و در زمانی که وی تصمیم به توسعه روابط با کشورهای آمریکای لاتین داشت و برای همین منظور روابط صمیمانه‌ای را با برادران کاسترو، و رهبران چپگرای امریکای لاتین برقرار کرده بود کتابی از مارکز بصورت بی‌سروصدا و بدون حاشیه منتشر شد (خاطره دلبرکان غمگین من). در آن ایام که صفار هرندی از روزنامه کیهان به وزارت ارشاد کوچ کرده بود، سایت تابناک (منسوب به محسن رضایی) خبری را مبنی بر انتشار یکی از آثار «مورد دار» مارکز منتشر کرد:

درمطلبی که تابناک با عنوان «رسوایی تازه وزارت ارشاد» روی خروجی خود قرار داده بود، به نقد انتشار یکی از آثار مارکز پرداخته شده بود که در ایران باعنوان «خاطره دلبرکان غمگین من» منتشر شد. این کتاب که عنوان اصلی آن «خاطره روسپیان غمگین من» بود توسط کاوه میرعباسی (مترجم توانمند کشورمان) ترجمه شده بود و به روایت تابناک « سراسر آن به روایت دقیق مسائل سخیف جنسی و غیراخلاقی پیرمردی پس از ایجاد رابطه با پانصد فاحشه اختصاص یافته [بود]».
اما از نقد انتشار این کتاب جالبتر توجیهی بود که تابناک با استفاده از اتلاق پیش‌فرض «برخی می‌گویند» برای انتشار این رمان ارائه کرده بود:

« سیاست جدید در نگاه به آمریکای لاتین، باعث شده تا رمان این نویسنده آمریکای لاتین که به شدت مورد علاقه فیدل کاسترو رهبر کوبا است، در دولت کنونی مجوز دریافت کند؛»

در نهایت وزیر ارشاد وقت نیز که در سالهای پایانی عملکردش در دولت نهم مورد نقد رئیس دولت قرار گرفته بود در واکنش به این خبر از بابت انتشار این کتاب «قبیح» از «اصولگرایان» عذرخواهی کرد و مدعی شد. : « فردی که عامل این غفلت بوده از کار برکنار شد و برای اینکه چنین امری بار دیگر تکرار نشود، اقدامات لازم صورت گرفته است.» و قول داد تا چنین غفلت هایی دیگر تکرار نشود.

اما درزهمین خبر در سایتها کافی و اطلاع یکباره کاربران از کلیت داستان آن باعث شد سرنوشت این کتاب در ایران به نحو دیگری رقم بخورد. هجوم یکباره جوانان کنجکاو برای فهمیدن ماجرای پیرمردی که برای جشن گرفتن شب تولدش هوس همبستری با دوشیزه‌ای باکره را در سر می‌پروراند باعث شد که ظرف مدت کوتاهی نسخه‌های بازمانده کتاب در بازار فروش رود و بعد ازآن بلافاصله در کنار پیاده روهای انقلاب، نسخه‌های افست با قیمتهای گزافی برای مخاطبان علاقمند (که خیلی‌هاشان الزاماً کتابخوان حرفه‌ای هم نبودند) عرضه شود. چندی بعد یک مترجم ایرانی ساکن خارج از کشور هم این کتاب را ترجمه و نسخه پی‌دی‌اف آن را جهت دانلود رایگان در اینترنت گذاشت.

نمونه دیگری از آثار مارکز که به این سرنوشت دچار شد کتاب «گزارش یک آدم ربایی» بود. که ظاهر در برخی از رسانه‌های منتسب به اپوزسیون از قول دختر مهندس موسوی به عنوان کتابی مطرح شده بود که وی خواندن آن را به آنها توصیه کرده بود. انتشار همین خبر باعث شد که خیلی از کتاب نخوانهای سیاست زده به هوای آگاهی از حال و روز موسوی در حصر به مارکز خوانی بپردازند.

البته مارکز تنها نویسنده‌ای نبود که آثارش این‌چنین در ایران خوانده شده. «نگاهی به شاه» آخرین کتاب عباس میلانی نیز که وزارت ارشاد وقت حاضر به انتشار بدون سانسور آن نشد و نسخه‌های پی‌دی اف و افست آن دست به دست شد. «عقرب روی پله‌های راه آهن اندیمشک» نوشته حسین آبکنار، هم از کتابهایی بود که چنین سرنوشتی داشت (هرچند گویا این کتاب امکان بانشر یافته و هم‌اکنون چاپ جدید آن قابل تهیه است)

اگر بخواهیم تعارف را کنار بگذاریم باید بگوییم که نظام فعلی تولید و توزیع محصولات فرهنگی به رغم تمام سخت‌گیریهایی که (بعضا به‌صورت افراطی و توسط کاسه‌های داغتر از آش و با مقاصد سیاسی) اعمال می‌شود، به‌هیچ عنوان کارآمد نیست و روند درپیش گرفته شده توسط برخی سودا گران نشر و مخاطبان تشنه محصولات ممنوعه نه تنها باعث شده حقوق مادی و معنوی تولیدکنندگان اصلی این آثار زیرپا گذاشته شود بلکه عملاً قانون نیز به شکل ناکارآمدی جلوه کرده و در پاره‌ای از مواردرسما به سخره گرفته می‌شود.

چنین شکلی از نظام قانونی تولید و توزیع محصولات فرهنگی و ارتباط آن با واقعیت موجود یکی از مراجع ارزشمند و ملموس جهت فهم «رئالیسم جادویی» ست.


این مطلب را پیشتر اینجا منتشر کردم
ادامه مطلب

Monday, April 14, 2014

بازخوانی هیاهوی رسانه ای درباره مرزبانان ایرانی در سیستان

انعکاس این خبر هم همانطور که انتظارش می‌رفت با واکنش اعتراض آمیز تعداد زیاد از کاربران شبکه‌های اجتماعی مواجه شد.
نام: جمشید
نام خانوادگی: دانایی فر
محل تولد: محمد آباد
استان: سیستان بلوچستان
تحصیلات: دیپلم
درجه: گروهبان
وضعیت تاهل: متاهل دارای یک فرزند ده روزه
محل شهادت: دقیقا مشخص نیست!
زمان شهادت: سوم یا چهارم فروردین 1393

اینها اطلاعاتی‌ست که از تنها درجه‌دار به گروگان گرفته شده توسط گروه موسوم به «جیش العدل» در رسانه‌ها درز کرده است. دیروز خبری مبنی بر شهادت فردمزبور در برخی رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی درج شد.

 انعکاس این خبرهم همانطور که انتظارش می‌رفت با واکنش اعتراض آمیز تعداد زیاد از کاربران شبکه‌های اجتماعی مواجه شد.

در میان سیل اعتراضات به این عمل شنیع و تهی از منطق و تایید و تکذیب مقامات من فقط به یک چیز فکر می‌کردم:خانواده‌ی این سربازان

 اصول روزنامه‌نگاری و کار رسانه‌ای حرفه‌ای ایجاب می‌کند اصحاب یک رسانه تا زمانی که از صحت یک خبر مطمئن نشدند از انتشار آن خودداری کنند، اما این مهم صرفا برای حفظ اعتبار یک رسانه نیست! بلکه بخش مهم‌تری از اهمیت این مسئله به مسائل انسانی و اخلاقی مربوط می‌شود.

این اتفاق چندی پیش در مورد سرنوشت هواپیمای کنکورد متعلق به خطوط هواپیمایی مالزی نیز در سطح رسانه‌های به اصطلاح حرفه‌ای مشاهده شد. از هنگامی که خبر مفقود شدن این هواپیما در رسانه‌ها منتشر شد، رقابتی شرم‌آور بین رسانه‌ها بوجود آمد.

دراین رقابت بی‌منطق هر رسانه‌ای بدنبال آن‌بود که هرچه زودتر مستنداتی مبنی بر سقوط هواپیما و قطعیت فوت مسافران را منتشر کند. این قانون تلخ و بی‌رحم دنیای رسانه‌هاست.

رقابت برای افشاری هرچه سریع‌تر یک تراژدی! از صدا و سیما گرفته که بدون اشاره‌ای مبرهن به حضور دوجوان ایرانی درآن هواپیما، ضعفهای فنی سیستم هواپیمای کنکورد را بهانه‌ای کرده بود برای کوبیدن آمریکا! تا رسانه‌های اپوزیسیون خارج از کشور که حضور قاچاقی دو ایرانی را بهانه‌ای ساخته بودند برای اغراق در وخیم نشان دادن اوضاع ایران!

در این میان کسی احوالی از مادری که منتظر رسیدن به فرزندش بود نپرسید.

دانستن حق مردم است و برهمین مبنا شاید بتوان تلاش برای رساندن اخبار موثق و مهم به مردم و آگاه کردن آنها از  رخدادهای خبری را تلاش مقدس و قابل احترام دانست اما به چه قیمتی؟

در زمان درز کردن خبر کشته شدن یکی از سربازان به گروگان گرفته شده توسط یک گروهک تروریستی، و در مقطعی که هنوز خبر تایید نشده بود، براستی کدامیک از شایعه سازان به فکر حال و روز همسر باردار «دانایی‌فر» بودند، همسری که حالا میداند فرزند ده روزه‌اش را باید بدون سایه‌ی پدر واقعی‌اش بزرگ کند! همین مسئله در قبال خانواده‌ی دیگر سربازان به‌گروگان گرفته شده نیز  قابل تعمیم است.

تایید خبر فوت دانایی فر توسط معاون امنیتی سیستان و بلوچستان نشان می‌دهد که اعضای این گروهک کوچک‌ترین ارزشی برای افکار عمومی قائل نیستند، آنها کوردلانه به دنبال مطالب دگم خود هستند. پس شاید بهتر باشد بدون جنجال و حاشیه سازی و مجال دادن به نیروهایی که از این اتفاق دنبال بهره‌برداری شخصی و جناحی می‌باشند کمی هم به فکر خانواده‌های این عزیزان باشیم و از مسئولان بخواهیم از روشهای اصولی به‌کار گرفته شده در این مواقع بهره‌برداری کنند!

چندی پیش سران یکی از کشورهایی که ما هرگز آن را به رسمیت نخواهیم شناخت در اتفاقی مشابه حاضر شد بیش از هزار زندانی را در قبال آزادی فقط یک سرباز خود با طرف مقابل معاوضه کند!  نگارنده  خود را در مقامی نمی‌داند که به مسئولان بگوید چکار کنند یا نکنند، اما شاید گفتن این مسئله خالی از لطف نباشد که این رخداد آزمونی‌ست بزرگ برای دولتی که قصد بقاء بر مصدر امور را دارد.

برطبق برخی اخبار واصله از رسانه‌ها طرف پاکستانی مدعی شده که ایران پیگری‌های لازم در این زمینه را مبذول نداشته است. هرچند دیدار چندی پیش هیئتی از معتمدین پاکستانی و حرفهای رئیس مجلس نشان از این موضوع داشت که شاید ما در مواجهه با این مسئله رویکرد تعاملی را مرجح می‌دانیم.

پارسینه/محمد تاج احمدی:
ادامه مطلب

Tuesday, February 11, 2014

در حاشیه یک تدفین غریبانه...

بهمن 1392 ساعت 13 بهشت زهرا؛ این تاریخی بود که اعلان نشد، تا بهمن فرزانه مترجم فقید ایرانی در غربت نام‌آوران بهشت زهرا دفن شود.

 واین برای ما که «مارکز» را با او شناختیم، کمی قدرنشناسانه است. به جز تعداد خبرنگار و نماینده‌ی چند انتشاراتی، ستاره و ثریا هیجکس دیگری در غربت آنروز بهشت زهرا و برسر مزار بهمن فرزانه حاضر نشده بود.

 نه مراسمی درکار بود، نه سخنرانی و نه نماینده‌ای از جانب اصحاب دولتی، و نه حتی چهره‌ی آشنا و هواداری هیچ‌یک حاضر نبودند تا مراسم تدفین فرزانه به حقیرانه‌ترین شکل ممکن برگزار شود.

برای ما که جز چند تسلیت‌واره‌ی سانتی مانتال در فیس‌بوک کار دیگری نمی‌کنیم نباید چندان مایه‌ی مباهات باشد که جهانی را آب می‌برد و ما در خواب هی لایک می‌کنیم! هی لایک می‌کنیم.

نمی‌دانم که او اگر می‌دانست قرار است از پس غربتی 50 ساله دوباره به‌خاک وطن بیاید، بعد راهی خانه‌ی سالمندان شده و از پی یک عمل ناموفق راهی قبرستان شود بازهم حاضر بود که به کشورش بازگردد یا نه؟  اما این را می‌دانم اگر او نبود بقول شاملو ما رئالیسم جادویی را هرگز نمی‌شناختیم. این را میدانم اگر او نبود بقول دولت آبادی دریچه‌ی ادبیات آمریکای لاتین به سوی ما باز نمی‌شد.

اگرچه خیلی‌ها همچون احمد پوری مترجم شناخته شده‌ی این روزها هم معتقدند که ترجمه‌ی موفق همین یک کتاب یعنی «صدسال تنهایی» برای جاودانه کردن او در تاریخ ادبی ما کافی‌ست اما خود فرزانه از وجود چنین ذهنیتی در گمانه‌ی کتابخوانان ایرانی خرسند نبود. چه اینکه می‌گفت، ترجمه ی  این اثر او را به ورطه‌ی تنهایی انداخت تا تنها همین کارش مورد توجه قرار گیرد و بقیه کارهایش دیده نشود.

حتی اگر فیلمنامه «در نیمه‌بسته»، رمان «سرباز دل» و همچنین مجموعه داستان‌ «سوزن‌های گمشده» را بعنوان آثار تالیفی‌اش نادیده بگیریم، نادیده گرفتن ترجمه کارهای آلبا دسس پدس، گراتزیا کوزیما دلدا، لوئیچی پیراندلو، آنا کریستی، اینیاتسیو سیلونه، رولد دال، گابریل دانونزیو، واسکو پراتولینی، ایروینگ استون، جین استون و امثالهم کاری منصفانه نیست و انجام آن هنر و دانشی میخواست که هر مترجمی دارای آن نیست.

هرچند برخی هم در پاسخ می‌گویند که پس از ترجمه‌ی موفق کار مارکز او نیز مانند خیلی از قلم‌ورزان و هنرمندانی که کارشان می‌درخشد در ارائه‌ی کار بعدی دچار وسواس شد. و حتی در سطحی فراتر برخی نظیر امیرحسین خورشیدفر ترجمه‌های دیگر فرزانه را برای مردمان سرزمینی که او آنجا را «بهشت مترجمان» می‌خواند چندان مناسب  نمی‌دانند.

البته او در ابتدای تابستان سال جاری درحالی که تازه به ایران آمده بود گفته بود بعلت آنچه آنرا «نبودن آثار مناسب» می‌داند دیگر قصد ترجمه‌ی اثر ندارد ولی شاید تنهایی مترجم صدسال تنهایی در خانه‌ی سالمندان و بستری شدن در بیمارستان به او کوتاهی بی‌شرمانه ی زندگی را فهمانده بود که به خبرنگار ایسنا گفته بود در صورت ترخیص از بیمارستان بازهم ترجمه خواهد کرد. اما افسوس که...

و چه غم انگیز است سخن آیدین اغداشلو که می‌گوید «وقتی بالاخره فهمیدم که درخانه‌ی سالمندان جای گرفته خیالم راحتتر شد» چه اینکه اینکار را بهتر از درتنهایی مردن پیرمردی‌ میدانست که ترجمان صدسال تنهایی‌ بود.


__________________________________

اشاره: این مطلب پیشتر در پایگاه خبری پارسینه منتشر شده 
ادامه مطلب

Tuesday, February 04, 2014

حلقه‌های روحانی!

اگرچه عمدتاً با محتوای و خط مشی این رسانه همدل نیستم اما تیم ایران وایر را متشکل از آدمهای خوشفکری میدانستم, که در مدت کوتاهی سعی به جا انداختن خودبا استفاده از شبکه های اجتماعی دارد. اما کم کم مشکلات این سایت هم درحال نمایان شدن است.
که نمونه‌ انها علاوه بر آلبومهای بی ربط ارائه ی تحلیل های به ظاهر انتقادی‌ست که برای ایجاد سویه های انتقادی محملات بی ربطی را کنار هم می چینند! حقیقت نژاد دریکی از این گزارش با نا امید تلقی کردن منتقدان و اصلاح طلبان اینگونه گفته که آنها از پیگیری مطالبات خود مایوس و سرخورده شده اندو در رقابت برای کسب قدرت انگیزه شان را از دست داده اند!
اما غافلست از اینکه تقریبا اکثریت اصلاح طلبان بعد از انتخابات چشمداشتی به قدرت نداشتند! آن اقلیت هم دراین 8سال اخیر خیلی دوست نداشتند! خودشان را اصلاح طلب نشان دهند!
نویسنده در ادامه سیاستهای اقتصادی دوران خاتمی را بدون ذکر دلیل متعارض خوانده, درحالی که خاتمی با همین سیاستهای بقول آقا متعارض با ثبات ترین دوران اقتصادی را پس از انقلاب ایجاد کرد!
حقیقت نژاد  در تحلیل خود دوست داشته خبر سازی جریانهای محافظه کار بعد از استعفای نجفی را واقعی بیانگارد و با تقسیم بندی غلط از اطرافیان روحانی حلقه اول را متمایل به حضور در قدرت و بسط آن معرفی کند!
این درحالیست که در شرایط فعلی این تحلیل از بنیاد غلط است. چراکه بعنوان مثال ربیعی که از چهره های نزدیک به خاتمی محسوب میشود و در این مدت به رغم جنجالهای مربوط به مرتضوی بی سر و صدا درحال پست کشی ست! و کلا دوستان اصلاح طلبش را یادش رفته!
اما مثلا یونسی با آن پیشینه که خیلیها در زمان انتخابش توسط خاتمی غر میزدند, حرفهایی را به زبان میآورد که عبدالله نوری هم به زبان نیاورد! یا علی جنتی که هیچ سابقه ی فرهنگی درست و درمانی نداشت و کسی هم از او انتظار چنین رفتاری را نداشت, سعی کرده بی سر و صدا سیاستهای فرهنگی دوران اسمشو نبر را پیاده کند! و کتابهای مجوز نگرفته را یاواش یاواش منتشر بشود! اگرچه در تمام وزارتخانه ها باج داده می‌شود!
گزارشگر این مطلب با یک حلقه دانستن انصاری و ترکان و انصاری و سریع القلم و یونسی به تلویح مدعی چند دستگی در تیم روحانی شده! آنهم بی هیچ دلیلی!
هرچند این قبیل دعاوی تعارض و مصر بودن به چند دستگی از جانب یک رسانه ی اپوزسیون مطرح شده اما علت اصلی آن منشعب از تحلیلی‌ست اصولگرایانه! حقیقت هم آنست که این مجلس برمبنای همین تحلیل پیش فرض با دولت مواجه می‌شود. و این رویکرد غلط مجلس باعث شده روحانی با رندی بیش و کم از افتادن پایش در چاله‌ها نظارتی جلوگیری کند! نمونه تاثیر گذار این تحلیلهای غلط در رای دادن نمایندگان به وزرای روحانی هم تاثیر خود را گذاشت! نمایندگان با این ذهنیت که وزارتخانه های فرهنگی و آموزشی نباید دست اصلاح طلبان بیفتد، حواسشان نشد که مثلا حضور آدمی مثل ربیعی در وزارت رفاه که سر و کارش با کارگران و اقشار محروم و کم درآمد جامعه است! در صورت عملکرد درست می‌تواند گسست ایجاد شده بین اصلاح‌طلبان و دهک های پایین جامعه را هم برطرف کندو باعث بسط پایگاه اصلاح طلبان بشود!
ادامه مطلب

Monday, January 27, 2014

بی مهری مهرنامه





در ایام انتخابات ریاست جمهوری یازدهم پس انصراف محمدرضا عارف با وساطت خاتمی و قرارگرفتن اصلاح‌طلبان پشت سر روحانی (که بقول رضا خاتمی از 84 درس گرفته بودند) شیخ دیپلمات تبدیل به کاندیدای اصلاح طلبان شد. هرچند که نه روحانی و نه اصلاح طلبان هیچکدام مایل نبودند در دیگری ادغام شوند. این مسئله در عدم انتخاب عارف به معاونت اولی به خوبی نمایان بود. چه اینکه مشی و مرام عارف اصلاح طلبانه است و روحانی اهل اعتدال و توسعه!

نام روحانی اولین‌بار در مقام یک آلترناتیو سیاسی توسط روزنامه شرق و تیم اولیه‌اش به سردبیری «محمد قوچانی» مطرح شد. عنوان بامسمای «شیخ دیپلمات» را هم همین نشریه بود که برای اولین بار به روحانی اطلاق کرد. در اواخر سال 87 که خاتمی بدلیل حضور موسوی از کاندیداتوری انصراف داد و از اصلاح‌طلبان خواست که پشت سر موسوی قرار بگیرند، قوچانی به همراه جرگه‌ای از کارگزارانی‌ها و اصلاح‌طلبانی (که بعضا تند رو خوانده می‌شدند) با رویکرد مطالبه محوری پشت سر کروبی قرار گرفتند.
در اثنای ماراتن انتخابات 88 بود که در بین فعالان اصلاح‌طلب ازین تیم و شخص قوچانی با انتقاد و کنایه یاد می‌شد. انتقادی که اصلاح‌طلبان به مدیر مسئول مجلات قوچانی یعنی کرباسچی هم وارد می‌دانستند. چراکه ترس از تجربه تلخ انتخابات سوم تیر 84 باعث نگرانی فعالان اصلاح‌طلب شده بود. علی‌ایحال انتخابات برگزار  شد و همه‌ی نقشه‌ها نقش‌برآب شد مدیریت غلط حوادث پس‌از انتخابات که می‌توانست فرصتی طلایی برای تضمین آینده‌ی نظام و بیمه‌کردن آن برای دهه‌های بعد باشد و آشفتگی فضای سیاسی کشور باعث سرخوردگی بسیاری از مردم شده بود. از همان دوران بود که خیلی از فعالان سیاسی که تصمیم داشتند بواسطه‌ی حضور موسوی در انتخابات زیر چتر نظام جمهوری اسلامی بیایند، زیر رادیکال رفتند. و خیلی از رای داده‌های سرخورده از نتیجه‌ي اعلام شده انتخابات88 از اینکه مهر انتخبات دهم روی شناسنامه‌شان خورده پشیمان شدند. خیل عظیمی از نخبگان و فعالان سیاسی از کشور خارج شدند و دیگر دیدن وزرا و نمایندگان اصلاح‌طلب سابق در رسانه‌های فارسی‌زبان آنسوی آبها امری عادی شد.
از همان زمان بود که گفتمان‌های چپگرایانه که تا پیش از 88 در حاشیه بودند، دوباره با اقبال جوانان و دانشجویان و طیف‌هایی از تحصیلکردگان و نخبگان جوان روبرو شد. شاید اگر دستگاه امنیتی کشور خطر سوق پیدا کردن به این سمت و سو را درآن زمان و امروز می‌فهمید در سیاستش تغییر ایجاد می‌کرد. ضرورت این تغییر را سیاست‌مداران میانه رو و محافظه کار اصولگرا نظیر لاریجانی نیز فهمیده‌اند و آن را به سربازان امام زمان گوشزد می‌کنند! البته ذکر این مقال به معنی آن نیست که دستگاههای امنیتی باید به برخورد و قلع و قمغ جریان‌های سیاسی منتسب به چپ نو بپردازند بلکه آنچه مهم است فهم دلیل رشد مجدد این گونه از چپگرایی آنهم با فرمتی رادیکال است.
قوچانی و تیم‌اش اما پس از اینکه از آتش 88 بیرون آمدند و با آزادی از بند دوباره به نشر مهرنامه پرداختند، در پس پشت مقالات و مصاحبه‌هایشان لزوم قرار گرفتن  زیر چتر نظام و فعالیت قانونی و رسمی درچارچوب گفتمانهای رسمی و قانونی جمهوری اسلامی را تحت هرشرایطی بعنوان استراتژی اصلی خود مطرح کردند. این مشی سیاسی البته امری جدید نبود و اگرچه بسیاری درپیش‌گرفتن این مشی را ناشی از زندان و دوران بازجویی می‌دانند اما باید گفت که ریشه‌ی این نوع از رویکرد سیاسی و رسانه‌ای در سالهای پیش از 88 شکل گرفته.
رویکردی که خود قوچانی عنوان «راست مدرن» را برآن نهاده و بسیاری آنرا ورژن محافظه‌کارانه‌ی اصلاح طلبی می‌خواندند. جریانی که نه در جرگه اصلاح‌طلبان می‌گنجند و نه در جرگه‌ی اصولگرایان!اگرچه می‌توانند نقش لولا و حلقه اتصال بین این دو طیف را ایفا کنند.) زمانی هاشمی به عنوان مطرح‌ترین گزینه این جریان مطرح بود و امروز روحانی‌ست که به ایفای این نقش می‌پردازد.
شاید بتوان گفت که رئیس‌جمهور فعلی ما الگوی عملی همان ایده‌ی «راست مدرن» قوچانی‌ست. و از همین‌روست که امروز نشریات این تیم به حمایت تمام قد از روحانی می‌پردازند. اینکه امروز ظریف را با مصدق مقایسه می‌کنند و منتقدان عملکرد روحانی در حوزه‌های فرهنگی و امنیتی را کاسه‌های داغ‌تر از آش می‌خوانند، و سعی در تلطیف چهره‌ی رئیس‌جمهور در سفر به خوزستان دارند و برای مقابله با وطن امروز «پیروزی هسته‌ای» را تیتر می‌کنند، ناشی از باور به همین مهم است.
 در این رسانه‌ها (خصوصاً مهرنامه و آسمان) که چهره‌هایی تکراری برای مدتهای مدیدی‌ست بعنوان مصاحبه شونده و مقاله نویس بکار گرفته می‌شوند و افرادی نظیر عباس عبدی، فراستخواه، علوی‌تبار و برخی از روشنفکران دینی بعنوان صاحب‌سخن به طرح سخن می‌پردازند. نکته‌ای که فراستخواه رندانه در تبریک‌نامه‌ی خود بابت نشر مهرنامه به قوچانی گوشزد کرد و او آن را نادیده گرفت. رفتن به سراغ روشنفکران و صاحب‌نظرانی که بقول فراستخواه «سر در جیب فکرت» فرو برده‌اند، همتی‌ می‌خواهد که گویا این تیم با آنها سر مهر ندارد و راغب نیستند که این افراد در آسمانشان یادگاری بنویسند! درحالی که شناساندن بسیاری از این افراد که حال کم کم درحال ترک دنیای فانی هستند به نسل جدید می‌تواند ارزشی به مراتب بیشتری از قیاس ظریف با مصدق داشته باشد. علیرضا فرهمند و چندی بعد نورالدین نوری از همین افراد بود که متاسفانه در عین مهجوری در چند روز اخیر فوت کردند و اگر نبود همت شمس‌الواعظین و دعایی بسیاری از هم نسلان قوچانی هم او را نمی‌شناختند..
نگارنده قصد قضاوت در مورد این رویکرد را ندارد. کما اینکه حلقه‌ی بسته‌ی یاران قوچانی چندان مجال طرح بحث و نقد را به گمنامان نمی‌دهد. اما حقیقت آنست که به روح روزنامه‌نگاری مرادف با بیطرفی و گزارش واقع‌بینانه از اخبار و رخدادها است.
اگر بخواهیم بر سبیل واقعیت واقعیت قدم برداریم باید بپذیریم که دستاوردهای حضور روحانی در مصدر امور اجرایی کشور در بدایت امر اتفاق میمون و امیدوار کننده‌ایست. و گمان نمی‌کنم بجز غرض‌ورزان تندروی برانداز آنسوی آبها و اصحاب جبهه پایداری کسی بخواهد منکر مزایای انتخاب روحانی به ریاست جمهوری باشد.
همین که امروز ملاقات وزرای خارجه‌ی ایران و آمریکا به امری عادی بدل شده. آرامش و ثبات نسبی بر بازار حاکم شده و نرخ رشد منفی اقتصادی کشور کاهش یافته و زمزمه‌های حل بحران هسته‌ای بگوش می‌رسد، دستاوردهایی‌ست که دولت تدبیر امید در کمتر از شش ماه فعالیت بدست آورده است. بودند دولتمردان دوران اصلاحات که می‌خواستند این مسائل را حل کنند اما برخی از دستاوردهای روحانی در چندماه اخیر را در 8سال ریاست جمهوری خاتمی نداشتند. اینها حقایقی‌ست که از چشم بسیاری رای دهندگان جوان روحانی و سرخوردگان عصر دردناک احمدی‌نژاد ممکن است تاکنون پنهان مانده باشد و در این مقال برخی یا بهتر است بگویم اکثریت رسانه‌های اصلاح‌طلبان سعی دارند به ترفیع جایگاه روحانی در ذهن این افراد بپردازند. سختی این کار آنجاست که روحانی باید با کابینه‌ای بقول خود فراجناحی به این مهم دست یازد. نشاندن امثال جواد ظریف و معصومه ابتکار و ربیعی و نجفی و پورمحمدی و رحمانی فضلی برسر یک میز و وادار کردن آنها به همکاری همآهنگ با یک کابینه کار راحتی نیست. کاری که خیلی از اصولگرایان و اصلاح‌طلبان تند رو آن را محکوم به شکست می‌دانند. اما حقیقتا باید گفت روحانی تا به اینجای کار خوب از پس همآهنگی کابینه برآمده ولی مشکل جای دیگری‌ست!
مشکل به تضاد بین گفتمان رسمی حاکمیت از یک سو و گفتمان غیر رسمی نهادینه شده در جامعه از سوی دیگر باز می‌گردد. که دولت برای تثبیت وزن سیاسی خود مجبور است به موازنه‌ای هوشمندانه بین پایگاه اجتماعی خود و میزان نفوذ خود در حاکمیت دست یابد. متاسفانه تمامی روسای جمهوری در نهایت امر موفق به برقراری توازن در این حیطه نشده و مجبور شدند بین این دو یکی را انتخاب کنند. اما تلاش دولت روحانی برای برقراری این توازن به دلیل گسست روبه تزاید این دوگفتمان (رسمی و غیر رسمی) منجر به ایجاد تناقض‌ها و تضادهای بسیاری شده است. وقتی سخنان روحانی را که بسته به محفل و مخاطبان خود مطرح می‌کند کنارهم می‌گذاریم بسیاری از این تناقض‌ها آشکار می‌شود. بعنوان مثال رئیس دولت یازدهم از یکسو به تلاش برای رفع حصر موسوی کروبی و احترام به خواسته‌های منتقدین انتخابات 88 در لفافه ازعان می‌نماید و صحبت از لزوم آزادی‌های سیاسی را مطرح می‌کند و از سوی دیگر با نقد حامیان موسوی در سال 88 به تجلیل آنچه حماسه‌ی نه دی خوانده می‌شود می‌پردازد. ارائه و طرح اساسنامه‌ی حقوق شهروندی با رفتارهای غیر قابل دفاع برخی ارگان‌های دولتی ذیربط با نهادهای امنیتی و قضایی هم یکی دیگر از این تناقض‌هاست. این اختلافات بنظر در بین اعضای هیئت دولت هم وجود دارد از یکسو یک وزیر مدعی می‌شود که دولت قصد دخالت در پرونده‌ی حصر را ندارد و از سوی یکی از اعضای شورای عالی امنیت ملی برای تحقق این مهم از رسانه‌ها فرصت می‌خواهد. در بین نخبگان صحبت از وخامت اوضاع اقتصادی به‌خاطری «کاغذ پاره دانستن قطعنامه‌ها» بمیان می‌آید و در بین عوام‌الناس از «به زانو درآمدن قدرت‌های بزرگ مقابل ایران» سخن گفته می‌شود. در این میان گافها و سوء تفاهمهایی نظیر دویدن دنبال ماشین رئیس جمهور و قضیه‌ی وامداری آکسفورد از فیضیه را نمی‌بایست جدی گرفت اما تلاش برای رفع سنت‌های غلط به جای مانده از دولت قبل که مورد نقدحامیان روحانی نیز هستد (نظیر عریضه نویسی) و کمک‌های بی‌ضابطه‌ی چند ده‌هزار تومانی معضله‌هایی‌ست که در صورت رفع نشدن چالش‌زا خواهد شد. با اینحال می‌توان امیدوار بود روحانی در توجه به محرومان هوشمندانه‌تر از خاتمی عمل خواهد کرد.
اما متاسفانه در شرایطی که مجلس به‌جای نمایندگی افکار عمومی سعی در تحقق منویات جریان‌های تند رو و ایجاد موانع ناشیانه بر سر راه دولت را دارد (1) و تناقضات بین مطالبات مردمی و حاکمیتی نیز مسئله ساز شده، برخی از انتصابها در بسیاری از وزارتخانه‌ها با شعارهایی که وزیران آن وزارتخانه می‌دهند سازگاری ندارد. از سویی درحالی که بسیاری از وزرا هنوز در حال محک زدن شرایط برای اجرایی کردن طرحهایشان هستند و در مواجهه با رسانه‌ها شعارهای مردم پسند می‌دهند در عمل رفتاری متفاوت در پیش می‌گیرند. کما اینکه بسیاری بسیاری از وزرا نظیر وزیر ارشاد همچنان با روش کج‌دار و مریز و تاکتیک یکی به نعل و یکی به میخ به پیش می‌روند. و گاهی در این میان دچار افراط و تفریط هم می‌شوند.
اما با تمام این احوالات به سه دلیل می‌توان به آینده امیدوار بود. اول: انتصابهایی بجا و هوشمندانه‌ای که توسط رئیس جمهور و وزرا در برخی ارگانهای ذیربط‌شان صورت گرفته (چهره‌های نظیر ظریف، رئیس‌دانا، ابتکار ربیعی و حتی زنگنه) بعنوان وزیر و امثال مرادخانی‌ها در وزارت اشاد که عملکردشان می‌تواند تضمین شعارهای رئیس جمهور باشد.
دوم: برنامه‌هایی‌ که برای برگرداندن امور به روال عقلانی و منطقی وایجاد امکان برنامه ریزی در دست تهیه و اجراست و
با اجرایی شدنشان می‌توان به سطوح امن‌تری از فعالیتهای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و حتی سیاسی دست یازید.
سوم: در پیش بودن انتخابات مجلس دهم می‌تواند از امکان شکنندگی سازوکار به کارگرفته شده توسط دولت روحانی جلوی‌گیری کند و امکان حرکت در مسیر راهبردی از پیش وعده داده شده را برای دولت روحانی مهیا سازد

تنها آنچه نگران کننده است  یکی همین تناقض‌های موجود در شاخص‌های حاکمیتی و مردمی گفتمان دولت تدبیر و امید است که روحانی سعی داشته آنها را ذیل چتر اعتدال و میانه‌روی گرد آورد. شاخص‌هایی که بسیاری از آنها تناقض‌ها و تضادهای ساختاری با دیگر دارند بنحوی که پذیرش یکی مستلزم نفی دیگریست! اما روحانی در طول 5 ماه گذاشته نشان داده می‌خواهد هر دو را داشته باشد. اگرچه کاریست صعب و شاید غیر محتمل.
عامل نگران کننده دوم برآیندهای فعالیت تندروهای داخلی و خارجی در تخریب دولت و کاهش نفوذ درون حاکمیتی و هدف گرفتن پایگاه اجتماعی دولت است. تدبیری که در دوران اصلاحات برای زدن پایه‌های دولت خاتمی و اصلاح‌طلبان به‌کار گرفته شد و جواب داد.
شاید از همین‌روست که تیم قوچانی و برخی نشریات اصلاح اینگونه آسیمه سر به حمایت تمام قد از روحانی و مردانش همت گمارده‌اند اگرچه به رغم قابل پذیرش بودن این نگرانی باید پذیرفت که این جریان رسانه‌ای در دو مورد دچار افراط شده‌اند. یکی به چالش کشیدن منتقدین عملکرد دولت دراین چندماه با اطلاق صفت‌هایی نظیر «کاسه داغ‌تر از آش» خواندن این افراد و چسباندن مهرواپسگرایی بر پیشانی آنها و ترساندن آنها از بازگشت به دوران تلخ دولت محورورز است و دیگری افراط در حمایت از دولت و کنار گذاشتن اصل بیطرفی در کار رسانه‌ایست. شاید برای بسیاری روزنامه‌نگاران جناحی این مهم قابل هضم نباشد اما به زعم نگارند اصحاب رسانه و حتی حامیان جریان حاکم (در صورت باور داشتن به شایستگی این جریان و قابل دفاع بودن عملکرد آن) می‌بایست با به دست دادن گزارش‌های واقعبینانه و تحلیل‌های معقول قضاوت را به مردم بسپارند. نه اینکه به نحوی که (شائبه سفارشی بودن رپرتاژها را ایجاد می‌کند) خود روایت کنند و بعد از روایتی یکسره حمایت آمیر به جای مخاطب بر جایگاه قضاوت بنشینند و این مهم میسر نخواهد بود مگر با ارائه‌ی تحلیل‌هایی واقع بینانه و مبتنی بر مطالبات مردم و منافع جامعه نه   
تحلیل‌هایی از سر تهییج و تعجیل. اینکه تک جمله روحانی (من سرهنگ نیستم) به عنوان کلید واژه در سرمقالات قوچانی دیده می‌شود نمی‌تواند مابه‌ازای متقنی برای شکل‌دهی تئوریک و پراتیک به جریانی سیاسی و صاحب قدرت باشد. اگرچه محق بودن مدتهاست که در چارچوب مطالبات و پراتیک سیاسی جامعه‌ی مطرح شده و تاحدودی منتظم گردیده است اما صرف حمایت از حقوق‌دانان نباید به زیرپا گذاشتن «حق» منتقدین منجر شود..

----------------------------------------------------------

1- یکی از نمونه‌های ناشیانه بودن این مانع‌تراشی را می‌شد در فرآیند رای دهی به وزرای روحانی به وضوح مشاهده نمود. در جریان این فرآیند که گمان می‌شد چهره‌هایی نظیر زنگنه و یا ربیعی به دلیلی نزدیکی به خاتمی و هاشمی رای نیاورند در همان دور اول به مجلس راه یافتند و در عوض تعیین وزیر وزارتخانه‌ی غیر سیاسی‌ای نظیر وزارت ورزش و جوانان چندین بار تکرار و به نحو بی‌سابقه‌ای تکرار شد. علت این مهم در داشتن درک غلط از محل‌های بسط و شکل‌دهی پایگاه اصلاح‌طلبان نهفته است. براساس درک اولیه نمایندگان وزارتخانه‌های علوم و آموزش و پرورش حیات خلوت جریان اصلاح طلبان است و آنها می‌خواستند با جلوگیری از ورود منفرد و نجفی از این مسئله جلوگیری کنند. این درحالی‌ست که پایگاه اصلاح‌طلبان در بین طیف دانشجو و فرهنگی و تحصیلکرده بیش و کم تثبیت شده و نسبت به جریان اصولگرایی ارجحیت دارد. بنابراین راه نیافتن اولیه اصلاح‌طلبان به این وزارتخانه چندان که می‌نمود نمی‌توانست به رغم تمام اهمیتش حیاتی باشد. درحالی که انتخاب نزدیکترین چهره به سید محمد خاتمی یعنی ربیعی به عنوان وزیر رفاه و رای دادن احتمالا غافلانه نمایندگان به این چهره‌ی اصلاح‌طلب در صورت توفیق وی در ماموریتش در دوران وزارت می‌تواند به ترمیم و بازیابی پایگاه اصلاح طلبان در بین طبقات کارگر و دهک‌های پایین و دور از مراکز کشور منجر شود. چیزی که تنها بعضی از نمایندگان سابقه‌دار و باتجربه‌تر برآن واقف شدند. اما خوشبختانه یا متاسفانه ربیعی به رغم اهمیت وزارتخانه‌ی تحت امرش و ارتباط مستقیم این وزارتخانه با پرونده‌های جنجالی مرتبط با دولت قبل (پرونده مرتضوی و بابک زنجانی) که حساسیت‌های زیادی را می‌توانست داشته باشد، بقول عوام تابحال گزک دست مخالفان نداده و با عملکرد بدون حاشیه درحال انجام مسئولیت خطیر خود در این وزارتخانه است.

محمد تاج‌احمدی
نهم بهمن 92 
.
ادامه مطلب

Wednesday, November 06, 2013

برای مصطفی - قربانی کوچک خیابان


برای مصطفی قربانی کوچک فقر (کودک کار)
محمد تاج‌احمدی
شبها مرا در کنج خلوت جایی شبیه کافه از تنهایی نجات میداد! اگرچه 11 سال بیتشر نداشت اما خیلی چیزها را میفهمید! یعنی مجبور بود که بفهمد! چراکه زندگی آنروی سگش را به او نشان داده بود او باید برای رام کردن غول بی شاخ و دم فقر فکری میکرد!
از مصطفی سخن میگویم! پسرکی سیاهتو و ریزنقش که خنده برلبانش سنجاق شده بود و برق چشمانش همیشگی بود! او فرزند سوم یک حانواده نه نفره بود! پدرش یک کارگر ساده ساختمانی و مادرش از مهاجرین افغان بود. غیراز خودش یک برادر بزرگتر داشت که از بخت بد اوهم به اختلال حواس دچار بود! با وجودیک جین خواهر و برادر قد و نیم قد که بجز دونفر همه شان از او کوچکتر بودند و هزینه های تمام نشدنی این زندگی لعنتی، میگفت به اختیار خودش دست به اینکار زده و کسی او را مجبور نکرده! خوره بازی‌بود! هربار که به من میرسید گوشی‌ام را میگرفت و بازی میکرد! برای اوکه هم نسلانش غرقه‌ی لب‌تاپ و تبلت و اکس‌باکس هستند، او به همین بازی مار دلخوش بود!
 مصطفی هم برای خودش آرزوهایی داشت! خریدن یک کفش 35هزارتومانی، خریدن یک گوشی 120هزار  تومانی برای خودش، و یک گوشی 300هزارتومانی برای برادرش، کمک به تکمیل جهیزیه خواهرش و چیزهایی که نمیتوانم بگویم اما همینقدر باید دانست که تمام آرزوهای این «کودک کار» در یک کلمه سه حرفی خلاصه شده بود! در چرک کف دست! پول!  و شاید برای همین دستانش کثیف بود!
عصرها که از مدرسه میآمد یکدسته فال حافظ میچپاند توی جیبش و برای فروختن آنها شهر را زیر و رو میکرد! ازین خیابان! به آن خیابان! کارش تعطیل بردار نبود! برخلاف کار پدرش که نیم‌فصل است کار او زمستان و تابستان ادامه داشت
! او باید هرشب درخیابانهای شهر پرسه میزد تا با جلب ترحم و حس نوعدوستی ملت در ازای یک پاکت فالحافظ مبلغی را از آنها بگیرد! اما ماجرا اینقدرها هم رمانتیک نبود! و نه حتی غم انگیز! او در اوقات بیکاری که نه در اوقات کاری! با کودکان همکارانش
که اغلب باهم فامیل  بودند بازی میکرد! دعوا میکرد! قهرمیکرد! آشتی میکرد! دوستانی که برای خودشان یک شبکه ی اجتماعی داشتند! خیابان در عین اینکه برای بچه‌ها میتواند جذاب باشد بیرحمی هم دارد! و این بچه ها بیرحمیهای خیابان و تقدیر را دیده بودند برای همین بیش و کم هوای هم را داشتند! و اگر برای یکی مشکلی پیش میآمد یک تلفن کافی بود تا بقیه به دادش برسند! اما مصطفی اغلب تنها کار میکرد! میگفت بودنش با بچه‌ها به بازی میگذرد و او را از کار غافل میکند! برای اوکه تمام آرزوهایش قیمت داشت، فقر هیچوقت نامید کننده نبود. متلکهای همکلاسیهایش را نشنیده می‌گرفت، آزار و اذیت دستفروشان قلدرخیابانی را مثل درد نداری تحمل می‌کرد اما همیشه میخندید. انگار که آلامش را پذیرفته و از پی آنها دنبال مفری‌ست برای رسیدن به آمالش! کاری که خیلی از ماها عرضه انجامش را نداریم!
او همیشه به من خرده میگرفت که چرا تنهایم! میگفت «تنهایی آدمو جونمرگ میکنه» شماره یک آدم ناشناس را به من داده بود تا با او از تنهایی دربیایم! هرچند که من هرگز باآن آدم ناشناس دوست نشدم اما همینکه بمن و تنهایی من فکر کرده‌بود، خودم را مدیونش میدیدم! تصمیم گرفتم یکی از آرزوهای ارزانش را برآورده کنم! یک جفت کفش 35هزار تومانی
آخرین بار که او دیدم، یک فال نسیه از او خریدم! قرار بود در ازای کارنامه‌اش برای او جایزه بگیرم! هرچه اصرار کرد نگفتم جایزه چیست. میخواستم دفعه بعد که دیدمش غافلگیر شود. اما گویا دفعه بعدی درکار نبود. فردای آنشب و فرداهای دیگر منتظرش بودم اما خبری از او نبود! کافه‌چی هم ازاو بی‌خبر بود! تا اینکه یک شب وقتی ناامیدانه با کفشها از کافه بیرون آمدم صدای فریاد کودکی مرا سرجای خود میخکوب کرد: مصطفی مرد!
یکی از همکاران مصطفی بود! و البته پسرخاله‌اش! باورم نمیشد!‌حتی با اشکهای آن کودک 10 ساله! اماحقیقت داشت! همنشین همیشه خندان من که همیشه مرا از تنهایی برحذر می‌داشت، خودش جوانمرگ شد! پسرکی که اغلب مردم با دردهایش غریبه بودند در حوالی میدان «غریب کش» با یک ماشین تصادف کرد! راننده که نمی‌خواست اورا به بیمارستان ببرد، با ادعای اینکه این کودک را در اتوبان! زده به یک درمانگاه ساده برده بود که اگر اورا از ترس مامور زودتر به بیمارستان می‌رساند شاید زنده می‌ماند. اما انگار تقدیر چیز دیگری برای او رغم زده بود. او از آن میدان که امروز «مینودر» اش می‌خوانند به بهشت رفت.
هیچیک از موسسات و ارگانهای دولتی و غیر دولتی که ادعای حمایت از محرومان جامعه و کودکان کار را دارند از ماجرا باخبر نشدند آنها درگیر کارهای تبلیغاتی خودشان بودند. تا فالفروش کوچک خیابان ولیعصر که میدانست چگونه به دردهایش فائق آید به دنبال آرزوهایش راهی خیابانهای بیرحم شود. و در همان خیابانهای بیرحم جانش را قربانی آرزوهایش کند.
راستی یک چیزرا فراموش کردم بگو.یم. پسرخاله مصطفی میگفت آنشب وقتی ماشین به مصطفی زدهه بود کنار فال‌هایش که به زمین ریخته بودند یک جفت کفش نو پیدا کرده بودند! کفش 35هزار تومانی!



اشاره: این مطلب در روزنامه همشهری مورخه 28 مرداد 92 منتشر شده
ادامه مطلب
 
ساخت سال 1388 سکوت.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده