صفحات

Saturday, March 30, 2013

چرا خاتمی باید بیاید؟

بیشتر مطالبی که در مورد لزوم آمدن خاتمی مطرح می‌شود تبعات و عوارض ناشی از حضور این فرد در مسند قدرت است.

تنش زدایی در روابط بین‌المللی

بهبود اوضاع بغرنج اقتصادی

باز شدن فضای فرهنگی

و....

اما این وسط کسی به پروسه‌ی کاندیداتوری وی تا انتخابات فکر نمیکند.

واقعیت آنست که حضور خاتمی در هر شرایطی به نفع منتقدان وضع موجود است. چرا که نفس حضور این فرد برای تمامیت خواهان دردسر ایجاد خواهد کرد! چه انتخاب بشود چه نشود! حالا بیایید سناریو های پیش پای حاکمیت را برای مواجهه با خاتمی بررسی کنیم:

1 - رد صلاحیت: حاکمیت جمهوری اسلامی و رهبر انقلاب هما ازعان می‌دارند که انتخابات‌ها در ایران آزاد بوده و بدون هیچ اغماضی رای مردم مبنا انتخاب افراد است! خب با در نظر گرفتن این واقعیت فرض می‌کنیم ثبت نام کرده و صلاحیت او برای شرکت در انتخابات توسط شورای نگهبان تایید نمی‌شود! خب نفس این‌کار (حضور و رد صلاحیت خاتمی) چالش بزرگی بر سر راه کسانی‌ست که مدعی برگزاری انتخابات آزاد هستند. چراکه یکی از گزینه‌های کاندیداتوری که اتفاقا پایگاه مردمی قابل توجهی را دارد از حضور در انتخابات منع می‌کند و خود بخود نظام شعارش را زیر پا می‌گذارد و همه باور مي‌کنند که انتخابات آزاد شعاری بیش نیست! این کار – یعنی رد صلاحیت خاتمی – عواقب سوء تری هم دارد که پیش پا افتاده ترین آن احتمال تحریم حداکثری‌ست!

2-تایید صلاحیت: اگر حاکمیت بواسطه شورای نگهبان صلاحیت خاتمی را تایید بکند باز هم برای خودش درد سر درست کرده! چرا؟ چون اولا مجبور است شعارهای آزادی خواهانه و اصلاح طلبانه را تحمل کند و احتمال بروز تشنج و نا آرامی بالاتر برود

3- انصراف خاتمی: گیریم خاتمی تایید صلاحیت شد ولی انصراف داد! آنوقت چه؟ قطعا اگر شرایط مهیا باشد خاتمی می‌ماند و کار می‌کند اما بخاطر خوی محافظه کارانه‌اش مثل موسوی یا کروبی عمل نخواهد کرد! اما اگر تمامیت خواهان عرصه را بر خاتمی تنگ کنند و او را مجبور به انصراف کنند، این‌کارشان برای نظام تبعات تلخ و چالشهای داخلی و خارجی ایجاد خواهد کرد! همه میدانیم که پشتیبانی مردم از یک حکومت ضامن بقای آن حکومت است و انصراف خاتمی بخاطر فشارها یعنی ارزش قائل نشدن دوباره به خواست مردم! و به چالش کشیده شدن شعار انتخابات آزاد!

3- رای نیاوردن: حالا بیایید فرض کنیم خاتمی تایید صلاحیت شد ولی رای نیاورد! آنوقت چه اتفاقی می‌افتد؟ رای نیاوردن خاتمی اگرچه برای اصولگراها باور پذیر است اما برای مردم باور پذیر نیست! یعنی مردم نمی‌توانند قبول بکنند که خاتمی به واقع رای نیاورده! وی این خود ممکن است باعث بروز مشکلات فراوانی بشود! ممکن است بسیاری از کسانی که تابحال مدافع نظام بوده‌اند و به اصلاح پذیر بودن آن باور داشته‌اند امید خود را از دست بدهند و بسیاری از این افراد باور خواهند کرد که حاکمیت با ارزش قائل نشدن به خواست مردم! بر تدام روند اشتباه خود اصرار دارد و همین مسئله نظام را به قهقرا می‌برد و امکان بروز تنش‌ها در روابط بین‌المللی و اعتراضات داخلی اوضاع را بر تمامیت خواهان سخت‌تر خواهد کرد!

4- رای آوردن: در مورد رای آوردن خاتمی و تبعات آنقدر گفته شده که احتیاجی به حرافی من نباشد اما آنچه  که مرجح هست جلوگیری از سیاست‌های ماجراجویانه و عوامفریبی‌های داخلی و اضمحلال نظام اقتصادی مملکت است.

نکته‌ای که هیچ کسی به آن توجهی نمی‌کند تهدید علنی خاتمی توسط نهادهای امنیتی‌ست.

این با پیش شرط حماسه سیاسی انطباق ندارد! چرا که حضور خاتمی تحت هر شرایطی برای ایشان دردسر ایجاد خواهد کرد! درد سرهایی که در بالا ذکرشد!

بنابراین حضور خاتمی تحت هر شرایطی و با هر سناریویی به نفع منتقدان وضع موجود است
ادامه مطلب

Wednesday, January 16, 2013

حکایت قولهای شاعرانه!


متاسفانه اخیرا ارباب قدرت بعد از قریب دودهه به فکر مقابله با کسانی افتاده که آنها را "سازنده‌گان موسیقی برای خواننده
 های لس آنجلسی" میخواند. عده‌ای دستگیر شده‌اند و عده‌ای دیگر به هواخواهی دستگیر شدگان کدورت‌های کهن را کنارگذاشته و به حمایت از هم صنفان خود پرداخته‌اند. خوب تا اینجای کار هیچ مشکلی نیست! اتفاقا حمایت از دستگیر شدگان دراین شرایط ستودنی هم هست.
اما مشکل از آنجا شروع می‌شود که عده‌ای از چهره‌های شناخته شده‌تر این جریان به ارائه عکس‌العمل‌های نا معقول و کاملا احساسی پرداخته و حرفها و ادعاهایی را مطرح می‌کنند که هیچ تضمینی مبتنی بر بقای آنها نیست!. 
در قضایای سال 88 هم یکی از همین شاعران جوان که گویا نقش پدری هم برای برخی عزیزان بازی می‌کند در یک اکت احساسی اعلام کرد که دیگر شعری از او منتشر نخواهد شد و خداحافظی و ازاین حرفها.... اما بعداز مدتی دقیقا نفهمیدیم چه شد که همین دوست عاصی ما به نحو جالبی برگشت و تازه روند تفریط را در پی گرفت. یکی از چهرها‌ی منتسب به جنبش سبز در مناظره 13خرداد 88 حرف جالبی در مورد این مقوله گفت. داستان از این قرار بود که گویا عده‌ای ملوان انگلیسی به عنوان جاسوس و نفوذی روباه پیر در ایران دستگیر شدندو کوس دستگیری و لزوم محاکمه‌ی آنها گوش فلک را کر کرد! عده‌ای در این میان لزوم اعدام این جواسیس دسیسه گر را هم صادر کردند. اما ما مردم از همه‌چیز بی‌خبر دقیقاً نمی‌دانیم چه شد و انگلیسی‌های مکار چه چیزی در گوش اصحاب قدرت زمزمه کردند که به ناگه جاسوسانی که حکم اعدامشان هم مطرح شده بود. با ملبس شدن به یک دست کت و شلوار شیک هاکوپیان با سلام وصلوات از ایران به لندن فرستاده شدند! اینجا بود که موسوی گفت (هرافراطی یک تفریطی هم دارد). 
حالا بنظر می‌آید این حامیان موسوی که میگفتند به خاطر مسائل رخداده در سال 88 ادبیات را می‌خواستند کنار بگذارند حرف این پیرمرد را گویا مبلغ حضورش بودند نشنیده‌اند. باری دوستی که پس از انتخابات گفت ادبیات  مدبیات تعطیل! به ناگه نه تنها در دکان ادبیات را گشود بلکه با همراهی یکی از انتشاراتی‌های خوشنام! اقدام به انتشار اشعاری کرد که از لحاظ سوژ‌ه‌ای خیلی درها را به روی آدمها باز می‌کند و در صدا و سیما صحبت کرد!. 
باری حکایت این افراط و تفریط این شاعر (انصافا مستعد ) پدرخوانده را گویا مدیحه‌سرایانش ندیدند و اگر دیدند نادیده گرفتند! امروز هم یکی از اصحاب ترانه اقدام به انتشار یک بیانیه‌ی انتقادی نموده و مدعی شده‌اند که در عنفوان دوره پختگی دست از کار ترانه سرایی کشیده و عالم ترانه فارسی را حضور معظم خود محروم ساخته‌اند! از من اگر می‌پرسید می‌گویم ای کاش اینکار را نمی‌کرد و حرفی میزد که امروزش ضامن اجرای ابدی آن باشد! 
  حقیقت آنست که بسیاری از دوستان ما  که مایل به حرکت از سمت چپ خیابان اجتماع و سیاست هستند مانند بسیاری از اسلاف‌شان در پیش از انقلاب نفهمیده‌ و یا باورنداشته‌اند که اکسیون سیاسی از روی احساس و عاطفه الزاما نتیجه بخش نیست و برای مثمر ثمر بودن یک حرکت اجتماعی آنهم حرکتی جنبه صنفی دارد الزاما می‌بایست با عقلانیت و تدبر پی اتخاذ راهکار بود! اتخاذ راهکارهایی این چنین نه تنها ضامن توفیق و وصول خواسته‌های ایشان نخواهد شد بلکه هرنوع شانه‌خالی کردن از زیر بار حرفی که در یک بیانیه ی غرا زده شده ایشان را.... 
چه بگویم
  ما امیدواریم چهرهای شاخص دهندگان اقوالی باشند که از عهده انجامشان برآیند و بر وجهه خود و هنر شعر و ترانه خدشه‌ای وارد نسازند! 
ادامه مطلب

Friday, January 04, 2013

آرامی آغاز به مردن میکنی



 به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی !

به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بُکشی
وقتی
نگذاری دیگران به تو کمک کنند . .

به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی . .

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند و
ضربان قلبت را تندتر می‌کنند
دوری کنی !

و به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت
یا عشقت شاد نیستی
آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌ اندیشی بروی . .

امروز زندگی را آغاز کن !
امروز مخاطره کن !
امروز کاری کن !
نگذار که به آرامی بمیری
شادی را فراموش نکن . .

پابلو نرودا
ترجمه : احمد شاملو


ادامه مطلب

Sunday, November 11, 2012

قزوین امروز - از ایده تا اجرا

سایت‌های کاربر محور ایده‌ای بود که در چند سال اخیر و به واسطه‌ی فراز و نشیب‌های سیاسی و اجتماعی کشور مورد اقبال عمومی کاربران اینترنت قرار گرفت!  در این سایتها کاربران می‌توانند هر محتوایی را که در اینترنت برایشان جذاب بود به اشتراک بگذارند تا دیگران نیز با رفتن به سایت مورد ارجاع از آن بهره‌مند شوند.
موفق‌ترین و حرفه‌ای ترین این سایت‌ها در بین کاربران ایرانی سایت بالاترین است که به رغم وجود فیل-تر همچنان حجم کثیری از بازدیدکنندگان را سوی خود جلب می‌کند. بعد از توفیق بالاترین برخی‌ها تصمیم گرفتند که به انعکاس و اشتراک محتویات تخصصی‌تر در اینترنت بپردازند. فی المثل سایت فیلتر شده ی هفتان یکی از موفق‌ترین نوع رسانه‌ها بود.
در قزوین هم یکی از وبلاگنویسان شاخص بومیٰ تصمیم گرفت سایتی کاربر محور با محوریت تولید و انعکاس محتوای بومی در اینترنت تاسیس کند و به نوعی ورژن بومی شده بالاترین در شهر قزوین باشد. این ایده به خودی خود فکر جالبی بود.
اما  همیشه در کشور ما از حرف تا عمل فاصله بسیاری‌ست. برداشتی که من از این سایت دارم و فکر می‌کنم قابل تعمیم به اکثر رسانه‌های بومی این استان است، یک نظر شخصی بود و اصلا قصد زیر سوال بردن موسسین و کاربران و ارباب مطبوعات در قزوین را ندارم. چه اینکه بسیاری از ایشان را می‌شناسم و خدمتشان ارادت دارم.
 اما فکر می‌کنم اکثر رسانه‌های بومی که سایت قزوین امروز نیز جزو آنهاست مبتلابه یک اپیدمی‌ست  و آن تبدیل شدن این رسانه‌ها به بنگاه‌های خبری ارگان ها و نهادهای مختلف دولتی و حکومتی و حتی خصوصی‌ست.  تمام کسانی که در حوزه‌ی مطبوعات کار می‌کنند میدانند که سمت و سو و حیطه‌ی تولید محتوا چگونه باید باشد و میدانند که رسانه‌ی محلی روابط عمومی سازمان فلان و ارگان بهمان نیست. جالب اینجاست که بسیاری از شرکت‌ها و نهادهای خصوصی و یا بعضا دولتی به سفارش تولید محتوا می‌پردازند تا نشریات آنها را به صورت رپرتاژ آگهی منتشر نماید. 
متاسفانه این بلا بر سر سایت قزوین امروز نیز آمده‌است . و شما وقتی به عنوان یک کاربر غریبه و نا آشنا وارد این سایت می‌شوید، آن را بلندگوی چند چهره ی خاص سیاسی و ریپورتر چند ارگان و سایت خاص می‌بینید نه یک سایت کاربر محور. هرچند سیاست بخش مهمی از زندگی ما را تشکیل میدهد، و دغدغه‌ی سیاسی داشتن مردم ما از روی محتواهای تولید شده در سایتهای کاربر محور عمومی به وضوح قابل درک است اما به زعم نگارند  قزوین امروز در این زمینه هم بسیار ضعیف عمل کرده است.چرا که در حال حاضر این سایت به تریبون سیاسی یک  جناح خاص و مخبر بیایانات یکی دو چهره‌ی خاص تبدیل شده‌است. و من فکر می‌کنم ترس از فیلتر شدن توجیه مناسبی برای این خلل نیست.  

ادامه مطلب

Tuesday, August 14, 2012

غفلت از اضطرار

گاهی شرایط برای اصحاب قدرت چنان می شود که حسب ِ واژه‌ای بنام "مصلحت" میتوان دیده را نادیده و یا نادیده را دیده انگاشت! این قانونی نانوشته‌است بین اهل سیاست که در که پیروی از آن در زمان تکیه بر اریکه‌ی قدرت از اوجب واجبات می‌شود. ماکیاول بیچاره که اینهمه ملامت شد تنها واقعیات را گفته بود. به زعم نگارنده چیزی که آن "سیاست" میخوانیم هیچ نیست به جز عرصه‌ای برای «تبیین و تفکیک خوب از بد در افکار عمومی» ، که اخلاق هم یکی از اجزای فراگیر آنست. گرچه در جهان مدرن انتخاب بین خوب و بد به توده‌ها سپرده شده یا لااقل در ظاهر امر چنین است، اما در اغلب موارد این اصحاب قدرت هستند که معیارهای اخلاقی و انسانی را زیرپا گذاشته و براساس منوال هایی عمل می‌کنند که : "قانون، ایدئولوژی، امر به هنجار دینی و اخلاقی، و یا در نهایت دستور از بالا" خوانده می‌شود.
در قضیه پیش آمده (زلزله استان آذربایجان) تاخیر و بی‌میلی رادیو و تلوزیون و رسانه‌های دولتی در انعکاس اخبار و رخدادهای مربوط به این حادثه باعث ناراحتی بسیاری از مردم و توده‌ها شده است.هرچند هنوز هیچ دلیل متقنی از سوی این سازمان عریض و طویل بابت این رفتار تعجب آور اعلام نشده اما رویکرد افراطی صدا و سیما در پخش صحنه های کمک به مردم زلزله زده آنهم پس از گذشت دو روز از سیل انتقادات مردمی و غیر مردمی, نشان میدهد که سیاست آقایان به دلیل وضعیت پیشآمده تغییر کرده! بواقع امر قرار نبوده این امر چنان بزرگ شود که باعث ایجاد جو نا امنی در آستانه اجلاس سران گردد, اما جادوی رسانه اینبار برنامه ها را بهم ریخت. شبکه های اجتماعی در ثالب رسانه های شخصی و غیر رسمی جلو تر سایت های خبری رسمی و نیمه رسمی با توزیع اخبار و عکسهای مربوط به این حادثه عموق فاجعه را نشان داد و در این میان روسیاهی برای صدا و سیما ماند.
ممکن است برخی ازعان دارند که این یک غفلت ساده بوده و نیازی به پیچیده کردن مطلب تا بدین حد نیست. هرچند که شرایط اقتضا میکند درباب وجه سیاسی ماجرا سکوت اختیار کرد و نپرسید چرا رئیس دولت با وجود رخدادن این ضایعه سفر خود به عربستان را نه تنها لغو ننمود بلکه زودتر از موعد مقرر کشور را ترک نمود و به عربستان رفت.چونان که حضور وزرای بهداشت و کشور هم بیش از هرچیز تمایل به رفع مسئولیت بود تا چیز دیگر. علی ایحال ما نباید به این مسائل بپردازیم و بیشتر نگاه هایمان باید به جنبه ی رسانه ای قضیه و غفلت صدا و سیما باشد.
 اما حقیقت آنست که از رسانه های بزرگ و فراگیر چنین غفلتی انتظار نمیرود و خاصه وقتی صدا و سیمای بصورت انحصاری .در کشور کار میکند چنین رفتاری به هیچ عنوان پذیرفتنی نیست
صدا سیما و مسئولان این سازمان در مقابل سیل انتقادات فقط سکوت کرده اند اما به یقین این سکوت هم من باب "مصلحت" بوده و در چند روزآینده که اعتراض مردم فروکش کند نطق آقایان در دفاع از حیثیت رسانه ی ملی باز خواهد شد.
اما آنچه از این واقعه میتوان آموخت به چالش کشیده شدن بیش از پیش صدا و سیما و عقب ماندن این رسانه فراگیر در امر خبر رسانی نشان داد که انحصار صدا و سیما در حال فروپاشی ست. پیشتر تنها رقیب سازمانی که آن را "رسانه ملی" میخواندند شبکه های تلوزیونی ماهواره ای مخصوصا بی بی سی, صدای آمریکا و این اواخر من و تو محسوب میشدند. اما اتفاق مذکور نشان داد سازمان موسوم به رسانه ملی در امر "سرعت خبر رسانی در شرایط اضطراری" حتی از مردم عادی جامعه نیز عقب مانده و این رفتار باعث از بین رفتن بیش از پیش میزان اعتماد به سازمانی شد که آنرا رسانه ی ملی میخوانند
ادامه مطلب

Saturday, July 07, 2012

ساده انگاری اپیدمی رایج ساده نویسان

ماندن
حالتیست میان آمدن و رفتن
.....
وقتی شعر میگویم یعنی یارم نیامده!
.....
من منتظرم
پسرم بگه جیش داره
زنم هم نگرانه و منتظر
امروز
اولین روزیه که پوشک نکردیم
پسرم رو
هر 10 دقیقه ازش می پرسیم
عزیزم جیش نداری؟
فعلا که میگه ندارم
....

ببين رفيق/ واقعا مهم نيست/ از كدوما باشي؛/ وقتي سوار تاكسي هستي و/ راديو يه ترانه‌اي گذاشته كه دوسش داري/ از اونايي باشي كه حاضرن/ چند تا خيابون اون ورتر پياده شن تا آهنگ توام شه/ يا از اونايي كه همون جايي كه بايد پياده شن/ پياده مي‌شن/ جدي مي‌گم/ اينقدر بهش فكر نكن
......
نمیدانم شما اسم این تکه پاره های نوشتاری را چه میگذارید! اما من هرچه تلاش میکنم نمیتوانم خودم را راضی کنم که این پاره شطحیات کم مایه را شعر بدانم.  
شاید این حرف کمی ساده اندیشی بنظر بیاید ولی من فکر میکنم بعد از جریان غامض نویسی شعر دهه هفتاد که هنوز هم نمایندگانش در فضای شعری ما نفس میکشند شعرای ما که نزدیک بود از لبه ی ابهام و موهمیت شعر سقوط کنند حالا برخی دارند از سوی دیگر بام ادبیات ایران سقوط میکنند, لبه ای که خود ساده نویسی اش میخوانند اما من آن را «ساده انگاری» میدانم!
غامض نویسی ِ بیجا و ساده انگاری در سرایش اشعار دو لبه ی یک تیغ هستند که سطح سطیح ادبیات ما را خط خطی میکنند!  بوده و هستند جستارهای ادبی ساده و کوتاهی که دربر دارنده معانی قابل تامل باشند و در مقابل آن واژگان آرکائیک و پر طمطراقی که مثل یک سطل پر از رنگهای ترکیب نشده روی بوم پاشیده میشوند و طرحی موهوم میآفرینند که در پس خود هیچ چیز قابل عرضی وجود ندارند. اما حکایت تفکیک این ها صرفا به اصول فنی و یا حتی در سطحی عمیق تر به تفاوت در ماهیت شعر برنمیگردد!
 یکی از ویژگیهای هنر مدرن بافتن سویه های  زیباشناختی در زیست روزمره انسانهاست.براین منوال بسیاری از شاعران و نویسندگان فضای شعری خود را به این عرصه آورده - و عواطف و حالات ازلی و ابدی انسانها (شادی, غم, عشق و کینه و...) - را در این فضاها به تصویر می کشند و یا اصلا در برهه هایی به مقابله با آن پرداخته اند!.بعنوان مثال دو نمونه از کسانی که احساس میکنم اینجا باید بدانها اشاره شود براتیگان و بوکفسکی هستند, براتیگان در یکی از اشعارش به خیالپردازی در مورد خود و معشوقه اش میپردازد آنهم در حالی که در سوار اتوبوس شده و موقع پیاده شدن با آنکه تنها بود کرایه دونفر (خود و معشوقه اش) را به راننده پرداخت میکنند! و یا بوکفسکی که در یکی از کارهایش از "عددمند" شدن بسیاری از چیزهای کمیت ناپذیر در جهان مدرن گلایه میکند و از اینکه علم و اندیشه ی مدرن میخواهد همه چیز را باعدد و رقم آنالیز کند بیزار است!
در واقع در این میان هنرمندان تنها در پی کشف زیبایی در جهان مدرن نیستند - چراکه بواقع جهان "عددمند" مدرن علی حدّه نمیتواند واجد مولفه های زیبایی شناختی بسیط و کثیری باشد - که روزبروز پیدا کردنشان سخت تر هم میشوند، بنابراین بسیاری از هنرمندان بجای ارائه ی فرمهای زیبایی شناختی سعی در انعکاس فقدان زیبایی می نمایند. (فهم و تئوریزه کردن این متد و اینکه که چطور از زیبایی برای انعکاس فقر یا فقدان زیبایی باید بهره جست در این مقال نمیگنجد!)
حال در این میان بسیاری از کسانی که خود را شاعر خوانده و در عرصه های مختلف مجازی و حقیقی به واژه پراکنی میپردازند, نه تنها "ایده ای بکر" و شاخص در این مقال ندارند بلکه حتی قدرت پرداخت و تاویلی نوپدید از فنومن های روزمره ی موجود در زیست جهان ایرانی را هم ندارند!  در بازخوانی عقاید و مبادی فکری و تئوریک  بسیاری از این حضرات این گمان به ذهن متبادر میشود که بسیاری از ایشان هنوز حتی به داشتن درک ناقص از این مقال هم نائل نیامده اند و بهتراست گفته شود حرف "خاصی" برای گفتن ندارند! هرچند که باید ازعان داشت وضعیت در جامعه ی ما به مراتب پیچیده تر از جوامع غربی ست چراکه هسته های سنت گرایی در فضای بین الاذهانی ما هنوز زنده و حی و حاضر است و به تعامل و تقابل با هسته ها و ایده های مدرن می پردازد. در این میان روایتها و تاویل های امثال عباس صفاری که تجربه ی زیستن در جهان غرب را دارد  (هرچند بسیاری از مضامین آثارش در این حیطه نیست) و شمس لنگرودی که شاید بخاطر تجربه و سبقه ی پژوهشی و غور در کلام و شعر فارسی پخته است. ولی هنوز هم هستند بسیاری از عوام و خواص که این گونه از نوشتار را شعر نمیدانند! 
اینها تا حدودی محق هستند! چراکه این شعرای ساده انگار ما دیده اند که امثال براتیگان با بیانی ساده به طرح مساله های ازلی و ابدی در شعر خود میپردازد اما , این زبان ساده  دلیل آن نمی شود که شاخصه های ادبی و آرتیستیک که برسازنده تفکیک شعر از "خاطره نویسی" ؛ "متن معمولی" یا "گزارش ژورنالیستی" ست نادیده گرفته شود! و این ورای داشتن درکی زیبایی شناختی از هستی انسان و روایت پدیدارهای انسانی در این انتولوژی ست که قید مورد دوم را (که دلیل اصلی ساده انگار خواندن ایشان توسط نگارنده است) در میان و پس پشت واژه پردازی های حضرات بالکل باید زد.
 
 
"
 
 
 
 
 
 
 

ادامه مطلب

Friday, March 02, 2012

من و بوکوفسکی (دانلود کتاب)



زندگی هرکسی سختی‌های خودش را دارد! هر آدمی بسته به جایگاهی که در آن قرار گرفته با فراز و نشیب‌های متعددی روبرو می‌شود که گاهاَ برایش ناخوشایند است. من‌هم از این قاعده مستثنی نیستم، اما گاهی اوقات فکر می‌کنم تمام این زندگی یک شوخی بیشتر نیست! یعنی چیزی که به ما گفته‌اند بسیار بسیار جدی‌ست چیزهای پیش پا افتاده‌ای هستند و آن‌کارهایی که از انجامشان لذت می‌برم اصل زندگیم را تشکیل می‌دهد.
بسیاری از نویسندگان و شاعرانی بوده‌اند که زندگی خوش‌آیندی نداشتند، دائم آواره بودند و در فقر و فلاکت زندگی می‌کردند اما از میان تمام آنها بیشتر از همه من با «چارلز بوکوفسکی» احساس همدردی می‌کنم. این شاعر/نویسنده کسی بوده که از همان کودکی‌‌اش فلاکت را به سان یک همزاد همراه خویش می‌دیده! پدر او که دوره خدمتش را در آلمان گذرانده بود و پس از بازگشت به آمریکا و سپری کردن دوران خدمت، دچار مشکلات مالی شدید می‌شود و به الکل روی می‌آورد. بنظر می‌آید تلخی رفتار و کتک‌های پدرش هیچگاه او را رها نکرد! اما او در سن 15 سالگی دریچهء رهاشدن از این جهان ناخوشآیند را پیدا می‌کند: کتاب!
آری او وقتی بخاطر بیماری آکنه خانه‌نشین شده بود با معجزهء ادبیات آشنا شد، از آن به‌بعد ادبیات ماوای امن این پسر بیچاره شد! ماوایی که تا پایان عمرش در آن‌زیست! این‌جاست که حس همدردی من با بوکوفسکی گل می‌کند، باید اعتراف کنم که زندگی من به سختی و فلاکت این خانوادهء آمریکایی آن‌هم در دوران رکود دهه سی در امریکا نبوده، اما من هم فکر می‌کنم آن چیزهایی که کلمات را در خود جای می‌دهند می‌توانند همان ماوای همیشگی من برای فرار از روزمرگی‌های طاقت فرسا باشند! کلماتی که گاه در نشریات گاه در اینترنت و گاه در کتاب‌های جورواجور می‌یابم‌شان! گاهی به عینه باور می‌کنم مشغول شدن به این قسم از زیستن و گذراندن عمرم دراین وادی کاریست که به زندگی من اصالت می‌بخشد و من چرا باید لذت این زندگی اصیل را از خود بگیرم! بنظرم سال‌ها و ساعت‌هایی که برسر زندگی آدمی‌زادی (که بخش غالب آن صرف تامین معاش می‌شود) سالهایی‌ست که نیست! یا بهتر است بگویم سالهایی‌ست که نیستم!
اما همدردی من با بوکوفسکی به فقط به دوران نوجوانی‌ او ختم نشد. چه اینکه او در دوران بزرگسالی‌اش در روزهای آغازین دهه 1970 دست به انتخابی بزرگ زد! او تصمیم گرفت قید آن زندگی بی اصالت را بزند و تا آخر عمرش در همان ماوایی زندگی کند که سالهای نوجوانی آن را یافته بود. هرچند که غم نان نگرانش می‌کرد! گواه این نگرانی جمله‌ایست که او در نامه‌ای به کارل وایسنر نگاشته :
«دو راه داشتم، در اداره ی پست بمانم و ديوانه بشوم و يا نويسنده بشوم و گرسنگی بکشم. انتخاب من گرسنگی بود.»
از اداره پست استعفا داد و خودش را وقف نوشتن کرد
اینگونه بود که او نتیجه اطمینانش به ادبیات را گرفت و در سال 1982 معروف ترین رمان خود به نام
Ham on Ray
را نوشت و تبدیل به یکی از بهترین‌ها شد!
ولی شاید هرگز نتوانم چنین تصمیمی بگیرم، به‌فرض هم بگیرم، اگر من مثل بوکوفسکی نشدم بروم یقهء چه کسی را بگیرم؟


پرنده ی آبی: سروده‌ای زیبا از بوکوفسکی

پرنده‌ای آبی در قلب من هست
که می‌خواهد پر بگیرد
اما درون من بسیار تنگ و تاریک است برای او
می‌گویم آنجا بمان!
نمیگذارم کسی [تو را] ببیند

پرهنده‌ای آبی در قلب من هست
که می‌خواهد بیرون برود
اما شراب‌ام را سر می‌کشم
دودسیگارم را قورت می‌دهم
و روسپیان و می‌فروشان ...
هرگز نمی‌فهمند که او آنجاست

....

پرنده‌ای آبی درون من هست
که می‌خواهد پر بگیرد!
اما درون من بسیار تنگ است و تاریک برای او!
به‌ او می‌گویم: همان پائین بمان!
                 می‌خواهی آشفته‌ام کنی
                 می‌خواهی همه کارها [- َ یم] را بهم بریزی؟

...

وقت هایی که همه‌گان در خوابند
بهچشمانش زل می‌زنم
به او می‌گویم: می‌دانم آنجایی
غمگین مباش

آن گاه می‌بلعم‌ش!
اما او در آن جا
کمتر آواز می‌خواند
نمی‌گذارم تا کاملاً بمیرد
و ما باهم می‌خوابیم
چونان عهد نهانی که باهم بستیم


× پانوشت: هرچند در مورد آثار این نویسنده برای ما یک واقعیت تلخ وجود دارد و آن اینست که بسیاری از آثار این شاعر و نویسنده مطرح را نمی‌توان به کل به فارسی ترجمه و منتشر کرد! یعنی ترجمه می‌شود اما انتشار .... اما درحال حاضر معروف‌ترین اثر او که آخرین کتابی‌ست که در سالهای پایانی عمرش نگاشته زیر نام «عامه پسند» توسط پیمان خاکسار منتشر شده. که این مترجم اصلی ترین مترجم آثار بوکوفسکی‌ در ایران است. که از میان آنها می‌توان به «هالیوود» نیز اشاره کرد. اما غیر از اینها بهمن کیارستمی یک مجموعه بنام «موسیقی آبگرم» منتشر کرده و افشین رضایی نیز به انتشار 5 مجموعه از آثار وی با ترجمه خودش همت گماشته‌است
اما جالب ترین این ترجمه‌ها برای کسانی‌ که می‌خواهند شعرهای بوکوفسکی (و نه داستانهایش را) بخوانند، کتاب «آنسوی پنجره سه پرنده کوچک» را توصیه می‌کنم که توسط افشین هاشمی ترجمه شده و سیدعلی صالحی اقدام به بازسرایی این اثر کرده است.
در مورد داستهای این نویسنده بنظر من ترجمه‌های پیمان خاکسار از همه بهتر است.

عناوین مرتبط:
کتاب زندگی در یک نجیب‌خانهٔ تگزاس – چارلز بوکوفسکی – ترجمهٔ م . ع. سپانلو [لینک دانلود] - پی دی اف *
 poems • stories • articles • interviews *


ادامه مطلب

Tuesday, February 28, 2012

حکایت تلخ و شیرین یک «جدایی...»

اصغر فرهادی توانست جایزه بهترین فیلم غیرانگلیسی زبان را در اسکار 2012 از آن خود سازد. طبعاً این توفیق مایه خوشحالی همه وطن‌خواهانان ایرانی‌ست. وقطعاً خوشحالی و تبریک حال غالب این روزها خواهد شد و خنده‌ای که در میانهء این همه بحران و امواج سیل آسای گرانی و تورم و ارز، برلبان مردم می‌نشیند شاید ارزشمندتر از هرچیز دیگری باشد! باری خوشحالی مردم می‌تواند مهمترین چیز باشد!

اما....

اینروزها که دیگر می‌دانیم حکایت اصغر و اسکار نقل محافل خواهد شد و شادی و سرخوشی آن خاطره‌ای ماندنی، گفتن یک واقعیت گرچه شاید کمی برایتان خوشایند نباشد اما اولاً آنقدر نخواهد بود که اثر این سرخوشی را نابود کند و دوماً دانستن آن بهتر از ندانستن آن‌ست!

برای گفتن این حرف باید به عقب برگردیم، به روزهایی که اصغر فرهادی فیلم جدایی را داشت می‌ساخت و بخاطر بیان یک "آرزوی کوچک" فیلمش تهدید به توقیف شد! نمی‌دانم آیا می‌توان این مسئله را شروع ماجرا دانست یا نه؟ اما به هر روی این فیلم ساخته شد و برای دیدن و فهمیدن و قطعا خوب دیده شد اما فهمیده را نمی‌دانم. در میانهء اکران این فیلم عده‌ای از هواداران این جدایی بحث رقابت یا شاید بهتر باشد بگوییم تقابل این جدایی را با یک فیلم (به اصطلاح) سیاسی پیش کشیدند! رقابتی که در ظاهر بین دو فیلم از دوکارگردان و با دو خواستگاه فکری و فرهنگی متفاوت بود، اما باطن آن رقابتی بین طیفی از جامعه با طیف دیگر آن بود!

درست یا غلط آن را کار نداریم، اما اگر بخواهیم به راه حقیقت برویم باید قبول کنیم که این تقابل صورت گرفت اگرچه غایت آن از پیش معلوم بود! اما باید قبول کرد که این قاعده مشمول تمام مخاطبان این دوفیلم نبود! عده‌ قابل توجهی از مخاطبان اخراجی‌ها تنها هدف‌شان خندیدن با قیمتی نسبتاً ارزان بود و عدهء قابل توجهی از مخاطبان «جدایی...» هم هدف‌شان دیدن یک فیلم خوب بود! آن‌ها کاری به این نداشتند که دو طیف مختلف از جامعه تجلی رقابت خود را (که گاهاً به دشمنی بدل می‌شد) در این دو فیلم می‌دیدند! و دعوی آنها برسر این بود که پس از اکران این دو فیلم و اعلام فروششان معلوم شود کدام طبف در اقلیت است و کدام طیف در اکثریت!

و این‌گونه بود که هنر سینما چونان که فرهادی در نطق کوتاهش پس گرفتن نوبل بدان ازعان داشت: زیر غبار سنگین سیاست پنهان شد! لفظ بیان این حرف می‌تواند خود حکایتگر مخالفت فرهادی با برخوردهای سیاسی مخاطبان با فیلمش نیز باشد

اما جالب آن‌جاست که بخش قابل توجهی از فیلم فرهادی خود حکایت شرح این «جدایی...» بود. جدایی نادر از سیمین فقط برسازنده این جدایی طبقاتی نبود بلکه جدایی سیمین از پدر نادر (به رغم آنکه آن پیرمرد در لحظه رفتن سیمین دست او را محکم می‌گیرد)، جدایی این زوج در حال طلاق از زوج جوان دیگری که خواستگاه فکری و فرهنگی‌شان متفاوت است و حتی جدایی ترمه از پدرش به رغم تمام تعلقاتی که به وی دارد؛ همه و همه می‌تواند مبیّن دیوارهایی باشد که ما دورخودمان کشیده‌ایم تا کمتر با دیگران برخورد کنیم!و به همان طبع کمتر از عمق و ژرفای این «جدایی» باخبر گردیم! تا شاید به این بهانه تلخی‌های آن را فراموش کنیم!

اگر پدر نادر را به عنوان نماد نیمه‌جان سنت در خانوداهء این زوج متجدد فرض نماییم، و صحنهء نگه داشتن دست سیمین توسط آن پدر ناتوان را در خاطرمان نگه داشته باشیم می‌توانیم قبول کنیم، که این سنت نیمه جان و دست و پا گیر می‌تواندعامل حفظ پیوندهای درونی یک جامعه نیز باشد! هرچند که به موازات آن می‌تواند عامل جدایی هم بشود!

 هنر فرهادی این بود که روایت را طوری نوشت و به تصویر کشید که قضاوت به‌عهده ما مخاطبان باشد، اما این تفصیل فرهادی خود تاویلی ست که قضاوت را برای ما سخت و حتی غیر ممکن ساخته است! سینمای فرهادی نشان داده که او فیلم‌سازی‌ست که دغدغهء تعین و تحقق «امر اخلاقی» را در روایت‌های کاملا محسوس و واقعی دارد. حضور و یا عدم حضور این مولفه در آثار فرهادی را می‌توان به اندیشهء غالب در فیلم‌های او تاویل کرد، چونان که وی در فیلم‌های پیشین خود هم شخصیت‌هایش را در معرض آزمون‌هایی سخت و واقعی قرار داده بود!

منتهای مراتب در فیلم «جدایی...» این مسئله بسیار پیچیده‌تر است و همین پیچیدگی‌ست که بر اهمیت این جدایی افزوده است! این پیچیدگی برساختهء مواجههء جامعه با تجدد و تغییر نگاه آن به سنت است! باری بازهم همان دعوای سنت و مدرنیته! در شرایطی که نه می‌توان جامعهء ما را سنتی دانست و نه مدرن (که فکر می‌کنم این یکی از مهم‌ترین عوامل جذابیت فیلم برای غربی‌ها باشد) ما خودمان را در فضایی برزخ مانند می‌یابیم، که در آن بسیاری از پارادایم‌های سنتی و یا مدرن آن کارایی یا عدم کارایی سابق را ندارند! و اوج این پیچیدگی درآنجاست که فرهادی در چنین شرایطی به دنبال «امر اخلاقی» می‌گردد! و در این جستجو به رغم اعتراض برخی مخالفان، وی سعی می‌کند نگاهی بی‌طرفانه و از بیرون نسبت به ما داشته باشد! نگره‌ای که در فلسفه مدرن از آن بنام نگاه ابژکتیو یاد می‌شود! اما باید بدانیم که ما علی‌رغم اینکه در مقام یک ابژه در معرض قضاوت قانون و همدیگر قرار می‌گیریم، به موازات آن هرکدام ازما یک فاعل شناساییم که با اندیشه و عمل‌مان در تحقق امر اخلاقی و غایت این قضاوت تاثیر می‌گذاریم.
و در این مقال همانطور که فرهادی نشان داده اگرچه ما هرکداممان با تمام خوب و بدهایمان آینهء طرف مقابلمان هستیم، اما اگر قادر به همیاری و درک واقع‌بینانه از همدیگر نباشیم عاقبت خوبی نخواهیم داشت! اما این همیاری و درک واقع بینانه را چگونه می‌توان بدست آورد؟
  
ادامه مطلب

Tuesday, February 07, 2012

ملاقات با بانوی سالخورده!‌(شیمبورسکا)

او هم از جرگه نویسندگان و اهل قلمی بود که به کمونیسم و شاید به‌تر باشد بگوئیم به سوسیالیسم اعتقاد داشت اما هنگامی که طعم استبداد زیر پرچم داس و چکش را کشید شجاعانه با خبط خویش روبه‌رو شد و از آن اعلام برائت کرد. و نخواست مثل بسیاری هم به خود و هم به جهانی دیگر دروغ بگوید. شعر زیر ترجمه یکی از آثار او به نام "عکسی از 11 سپتامبر" است که با ترجمه شیوای علیرضا بهنام در کتاب «بام شکسته دنیا» منتشر شد.
یادش گرامی باد

عكسي از 11 سپتامبر

پريدند پايين از طبقات سوزنده
يكي ، دو تا ، چند تايي ديگر
بالاتر ، پايين تر
تصويري در بر گرفت شان وقتي هنوز زنده بودند
و حالا دست نخورده نشان شان مي دهد
بالاتر از زمين ، سرازير سوي زمين
هنوز سالم اند هر كدام
با صورت هاي خودسان
و خون قشنگ پنهان شده است
هنوز فرصت هست
براي موها شان تا پريشان شود
و براي كليد ها و پول خرد ها
تا بريزند از جيب ها شان
آن ها هنوز در قلمرو آسمان اند
كنار فضا هايي كه تازه باز شده
تنها دو كار است كه مي توانم برايشان بكنم
توصيف اين پرواز
  و اضافه نكردن حرفي به انتهاي آن
ادامه مطلب

Saturday, December 24, 2011

بهار انتخابات

مدتها بود که اینجا خاک میخورد و من دلم پر بود اما حرفی برای گفتن نداشتم! نه که نداشتم همان محرمعلی خان معروفی روی متون قلمی شده ام مهر «روا» ی معروف خود را نمی زد و من مجبور بودم که هیچ نگویم...
اما ...نشد این همه دیده را نادیده بینگارم و این امور مشتبه را به طاق نسیان بسپارم! همهء کسانی که اوضاع و اخبار سیاسی ایران را پیگری میکنند، میدانند که این روز ها هیچ گربه‌ای بی چشم داشت به انتخابات نهم مجلس موش نمی‌گیرد. البته بسیاری کسان که بر اوضاع جامعه نگاه واقع بینانه تری دارند اما در عرصهء عمومی صورت اعتبار خود و نظام را با سیلی سرخ نگه می‌دارند، به واقع دریافته‌اند که بخش اعظمی از نیروی‌های محرک برای حضور مردم پای صندوق‌رای میل و مجالی برای شرکت در انتخابات ندارند، ولی چون حضور مردم پای صندوق‌ها خود نمادی از مشروعیت نظام بوده در رسانه‌هایشان با زبان بی‌زبانی از اصلاح طلبان می‌خواهند در بازی شرکت کنند، تا هم آنها به اتحاد دست یازند و هم مردم به‌پای صندوق ها بیایند.
امروز در رسانه منتسب به آقای لاریجانی هم مطلبی خواندم که بوی همین رویکرد را داشت. اما آنچه برای من عجیب بود کور بودن و یا محتملاً کر بودن نویسندهء گم‌نام این مطلب بود. حضرات در نوشتار خود اورده بودند:

سخن گفتن درباره تحریم انتخابات حرفی تکراری و نخ‌نما در میان مخالفان خارج نشین نظام جمهوری اسلامی است اما همین سخن در میان اصلاح‌طلبان داخل ایران حرفی است قابل بررسی.

خب تا اینجای کار حرفی نیست . اما خودفریبی (یا عوام‌فریبی ) از آنجا شروع می‌شود که اساتید افاضه فرمودند:


حرکت‌های رادیکال برخی اصلاح‌طلبان پس از انتخابات سال 88 ریاست جمهوری باعث شد تا رویکرد نظام نسبت به آن‌ها تغییر کند. از سوی دیگر این یک اتهام تکراری است که از زمان انتخابات مجلس هفتم و در تمام انتخابات‌ها اصلاح‌طلبان به عملکرد شورای نگهبان اعتراض و بررسی صلاحیت‌ها را سلیقه‌ای عنوان می‌کردند. اتهامی که هیچگاه شاهدی برای اثبات آن ارایه نشد.

 گویا دوستان ردصلاحیت 2000 نفر در انتخابات مجلس هفتم را کور بوده ندیده‌اند! یا اینکه اصلا خبر ندارند برای اصلاح طلبان حزب و یا تشکلی باقی نمانده که بخواهند در بازی شرکت کنند! آن چند نفر کبریت بی‌خطر و احزاب بی نفر هم  با رسانه‌های منفعل‌شان صرفاً برای خالی نبودن عریضه است. وگرنه کیست که نداند چهره‌های شاخص اصلاح طلب یا در زندانند یا در کنج عافیت تر شاهد و ساقی کرده‌اند. 

برای من همیشه این سوال بوده که ایا آقایان این‌گونه توجیهات را از روی جهالت‌شان روی خروجی رسانه‌هاشان می‌گذارند یا از روی مثلاً تدبیر و تعقل‌شان؟ تازمانی که چنین تحلیل‌های کودکانه‌ای در رسانه‌ها شان منتشر می‌شود کسب پایگاه اجتماعی اطلاح‌طلبان برای ایشان یک آروز خواهد بود. نیروهای تند رو ترهم باید قبول کنند که رفتار بی فکرشان حمایت مقامات عالی‌رتبه نظام را دربر نخواهد داشت! امروز داشتم با یکی از بچه‌حزب‌الهی‌های همشهری‌مان (که پدرش را همه می‌شناسند) خیلی دوستانه بحث می‌کردم و از او پرسیدم چرا بر خلاف آیت‌الله خمینی که با تدبر از اشغال کنندگان سفارت سابق امریکا حمایت کردند، من چیزی از حمایت آیت الله خامنه‌ای از اشغال کنندگان سفارت انگلیس نه شنیدم و نه خواندم؟

بگذریم! 

این روزها وقتی تاریخ مشروطه و وقایع پیش و پس‌از آن را می‌خوانم متوجه می‌شوم.... اصلا بهتراست هیچ نگویم و شما خودتان قضاوت کنید!

ملک‌الشعرای بهار در سنه 1289 شمسی در مشهد و در هنگامهء شروع انتخابات مجلس سروده بود:

ماه مشروطه در اين ملک طلوعيدن کرد
انتخابات دگر باز شروعيدن کرد
شيخ در منبر و محراب خشوعيدن کرد
حقه و دوز و کلک باز شيوعيدن کرد
وقت جنگ و جدل و نوبت فحش و کتک است
انتخابات شد و اول دوز و کلک است

 

صاحب الرايا! رو صبح نشين روی خرک
رايها پيش نه و داد بزن های جگرک
پوت قند آيد از بهر تو و توپ برک
می دود پيشتر و می دهدت بيشترک
هر که عقلش کم و فضل و خردش کمترک است
انتخابات شد و اول دوز و کلک است.
اين وکالت نه به آزادی و خوش تعليمی است
نه به دانستن تاريخ و حقوق و شيمی است
بلکه در تنبلی و کم دلی و پر بيمی است
يا به پوتين و کلاه و فکل و تعليمی است
يا به تسبيح و به عمامه و تحت الحنک است
انتخابات شد و اول دوز و کلک است.

منبع: روزنامه نوبهار مشهد\\ مرداد 1289ش

 پیوند مستقیم به این مطلب

ادامه مطلب
 
ساخت سال 1388 سکوت.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده