Saturday, August 14, 2004

حسین منزوی هم رفت

در یای شور انگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که دل باید به دریا زد همینجاست
در من طلوع ابی آن چشم روشن
یا آور صبح خیال انگیز دریاست
گل کرده باغی از ستاره در نگاهت
انک چراغانی که در چشم تو پیداست
بیهوده میکوشی که راز عاشقی را
از من بپوشانی که در چشم تو پیداست
دور از نوازشهای دست مهربانت
دستان من در انزوای خویش تنهاست
بگذار دستت راز دستم را بداند
بی هیچ پروایی دست عشق با ماست
___________________________________________
این بنده خدا هم رفت .آره حسین منزوی مثل بقیه قدیمی ها رفت. شاعری که اصلا زنجانی بود در جوانی به
تهران امده بود و همونجا موندگار شد . به جرات میشه گفت یکی از بهترین غزلسرا های این دوره
بود . حا اون رفت و تنها شعر هاش بجا مونده . اشعارش رو میتونین تو کتابهاش بخونین مثل :
حنجره زخمی تغزل - از شوکران و شکر - با عشق در حوال فاجعه و چند تا کتاب دیگه که الان
خاطرم نیست - روحش شاد
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google
  • Furl
  • Reddit
  • StumbleUpon
  • Donbaleh
  • Technorati
  • Balatarin
  • twitthis

2 comments:

qazvinblogers said...

ba salam lotfan be weblog qazvinblogers.blogspot.com
tashrif biarid fori

Anonymous said...

ketab hasho az koja misheh peyda kard?
sher haye ghashangi gofteh.
dar zemn faghat ghazal migeh?

 
ساخت سال 1388 سکوت.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده