Monday, August 08, 2011

غیر قابل چاپ



غیر قابل چاپ
لنگستن هیوز
ترجمه: احمد شاملو

راسی راسی مکافاتیه
اگه مسیح برگرده و پوسّش مث ما سیاه باشه‌ها!
خدا می‌دونه تو ایالات متحد آمریکا
چن تا کلیسا هس که اون
نتونه توشون نماز بخونه،
چون سیاها
هرچی هم که مقدس باشن
ورودشون به اون کلیساها قدغنه;
چون تو اون کلیساها
عوض مذهب
نژادو به حساب میارن.
حالا برو سعی کن اینو یه جا به زبون بیاری،
هیچ بعید نیس بگیرن به چارمیخت بکشن
عین خود عیسای مسیح!
ادامه مطلب

Monday, July 04, 2011

وقتی شیخ قدرت عصبانی میشود!


دفاع جانانه شیخ قدرت از روزنامه نگاران و حیثیت به خطر افتاده ی نمایندگان! بخاطر فحاشی سمبل ادب و متانت به خبرنگاران! از سوی نماینده ای که مهر ارزشی بودن را بر پیشانی خود  زده!
این فایل مربوط به مجلس هفتم می باشد!

ادامه مطلب

Sunday, July 03, 2011

شهروند امروز بالاخره منتشر شد.

شهروند امروز بالاخره منتشر شد. 

این نشریه که در قالب هفته نامه و به سردبیری محمد قوچانی منتشر میشد، از مجلات جریان ساز اصلاح طلبان و محصولی موفق از تجربه ی کار رسانه ایست. نویسندگان شهروند امروز در دوران اصلاحات در نشریه های منتسب به این جریان کار میکردند و در میان آن ها محمد قوچانی و تیم کاریش (رضا خجسته رحیمی، عماد الدین باقی ،مریم باقی، مهدی یزدانی خرم و حامد زارع و سرگه بارسقیان و...) پیش از این هم توانسته بودند تجربه ای موفق را در روزنامه شرق تجربه نمایند. هم اکنون این تیم علاوه به شهروند امروز مجلات : مهرنامه ، تجربه ، و نافه را منتشر میکنند، که بغیر مهرنامه که مجله ای راهبردی و مختص علوم انسانی ست دو نشریه دیگر بیشتر مطالب شان در حوزه ادبیات و هنر تولید می شود. 
آمدن صدای پای این نشریه بسیاری از مخاطبان پیشین این نشریه را خرسند کرده و به تکاپو انداخته است. تجربه توفیق این مجله بقدری بود که جریان های اصولگرا هم به تاسی و تقلید از این نشریه اقدام به انتشار مجلاتی در همین قطع و با با شمایل و گرافیک و صفحه بندی شهروند امروز منتشر کردند، اما هیچکدام از آنها توفیق شهروند امروز را نیافت. چراکه رمز توفیق این تیم در چیز دیگری بود!
 سری جدید شهروند امروز ، امروز و با سردبیری رضا خجسته رحیمی با مطالب متنوع و به همراه گفت‌ و گوي اختصاصي با جواد مجابي و محمود دولت‌آبادي، بهمن شعله‌ور، ابراهيم گلستان، گلي ترقي، عدنان غريفي، ناصر زراعتي و كلي مطالب خواندني ديگر منتشر شد.


انتشار این مجله را به تمام مخاطبان آن و "محمد قوچانی" تبریک گفته و طول عمر آن را از خداوند منان آرزو مندیم!
ادامه مطلب

Friday, May 27, 2011

برای سیمین بانوی شیرازی!

برای سیمین بانوی شیرازی! دردهایی جامانده در تاریخ...

آنموقع ها نمیدانستم این چه گنج با ارزشی ست! مدرسه که بودیم همیشه سر کلاس ادبیات برای من که از سر ذوقم درس هایش را جلو جلو میخواندم! به صفحه این داستان که می رسیدم، وقتی میدیدم خواندن متن ثقیلش برایم به تنهایی کمی مشکل است و هی باید آخر کتاب دنبال معانی لغات سنگین و اصطلاحات بومی بگردم، از خیر خواندش میگذشتم!
شاید کمتر کسی باشد که این درس را در کلاس ادبیات از یاد برده باشد!
سو وشون!

بعدها که کمی بزرگتر شدیم پشت لبمان سبز شد کم کم فهمیدیم این متن چه گنج گران و مانایی بوده است که ما از آن خبر نداشتیم! و ما در حق آن متن و نگارنده اش بی وفایی میکردیم...

امروز تصور اینکه یک زن ایرانی بخواهد دفتر شعری یا داستانی را منتشر کند، یک خاطره است نه یک آرزو! اما زمانی بود که تحقق این مهم همتی میخواست بلند، برای شکستن تلسم یک تقدیر ضعیفه شده در درازنای تاریخ! و کسانی بودند که جسورانه پای اینکار ایستادند و هزینه اش را دادند، خاصه فروغی که گناهش را سروده بود!

اما افتخار انتشار اولین رمان بقلم یک زن ایرانی، لایق هیچ کس به جز سیمین دانشور نشد! او به تشویق صادق هدایت، و فاطمه سیاح به این مهم دست یازید. و این فاطمه سیاح کسی نبود جز برادر زاده ی همان حاج سیاح معروف عصر مشروطه... هرچند که ذهنش اسیر ادبیات و سوسیالیسم واقعی! ِ روسیه شده و از اقطاب اروپای غربی و امریکا چیزی برنچید، اما اوهم از اولین زنانی بود که در دانشگاه به تدریس ادبیات پارسی پرداخت. که بسیاری از بزرگان من جمله پرویز خانلری از شاگردان او بودند و افسوس که بلندای عمرش به قدر بلندای بختش در تاریخ فرهنگ و ادب این سرزمین نبود و در 45 سالگی فوت کرد...
و بقولی سیمین بانو هم جز اولین زنان بزرگی بود که اتاق کار خود را از آشپزخانه و خیاط خانه جدا کرد...

انصافاً ما ایرانیها در قبال این مفاخر خود انسانهای بی وفایی هستیم، یادم است وقتی رسانه دولتی برای ساخت مستندی راجع به جلال به درب منزلشان رفته بود، حتی در را برایشان باز نکرد! که حق هم دارد! وگرنه کیست که نداند منزل این زوج پاتوق بسیاری از چهره های فرهنگی و ادبی و حتی انقلابی ما بوده است، از نیمایوشیج و شهریار بگیرید تا امام موسی صدر!

امروز وقتی نقل قولهای سیمین بانوی ادبیات معاصر ایران را میخواندم دلم گرفت! دلم گرفت از اینکه عمر دراز این بزرگان برای ما کوچکترها نعمت است و برای خودشان محنت.
سیمین بانو در سال 1328 دکترایش را گرفته! آنموقع نقشه ی سرقت من که هیچ! نقشه سرقت پدرم نیز از عالم ازل کشیده نشده بود! چندی بعد که این بانوی مفخر برحسب اتفاق با جلال آشنا میشود! در یک اتوبوس! در جاده ی شیراز! آنموقع ها شاید هیچوقت فکرش را نمی کرد سایه مردی که سال 1348 فوت کرد، آنقدر سنگین باشد که تاهنوز هم خانم دکتر سیمین دانشور را به عنوان "همسر جلال آل احمد" بشناسند! و این ظلم بزرگیست! در حق این بانوی گرانمایه!
باری ما هنوز هم بی وفاییم! هنوز هم...
حرفهایش را میخواندم! دلم گرفت! انگار دور از جان عزیزش! رسماً آرزوی وداع با این دار بی وفا را کرده بود! او گفته بود "دیگر طاقت دیدن فوت دوستانش را ندارد".

خاطرم هست در همان کتاب درسی بود حاوی بخشی از مناظره ی خسرو و فرهاد در منظومه ی گرانسنگ و گنجینه ی گنجوی! در ابتدای این مناظره ابیاتی بود که همیشه فهمشان برایم مشکل بود! در آن درس وقتی نظامی از قول خسرو از نام و کنام و کار و بار فرهاد میپرسد که:

نخستین بار گفتش کز کجایی؟
بگفت از دار ملک آشنایی!

بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟
بگفت اندُه خرند و جان فروشند!

بگفتا جان فروشی در ادب نیست!
بگفت از عاشقان این در عجب نیست!

باری اندُه خرند و جان فروشند! این هم از آن چیزهایی بود که آنموقع نمی فهمیدم، اما تنهایی سیمین بانو و وفای او جلال به من فهماند که اندُوه خرند و جان فروشند یعنی چه! باری ماجرا هنوز هم ماجرای بی وفایی ست!
جایی از او در باره مراودات جالب جلال با دوستانش میخواندم، که وقتی امام موسی صدر به منزلشان آمده از دیدن هیبت این مرد روحانی مسروقه به جذابیت چهره اش ازعان میکند! و حسادت را در چشمان دیگری [...] برمی انگیزاند!
اگر اشتباه نکنم، در ویژه نامه ای که هیوا مسیح برای نیما در "گوهران" درآورده بود، در مصاحبه با این نشریه وقتی حرف از تنهایی نیما به میان آمد، سیمین بانو حرفی زد که مرا ساعت ها به فکر فرو برد! حرفی بود حاوی یک حقیقت! حقیقتی که فقط زنها می توانند آنرا بفهمند! و آن این بود:

     نیما یک آیدا کم داشت!

ادامه مطلب

Saturday, May 21, 2011

در ذم ناقدان خاتمی از بالاترین تا پائین ترین


شاید آنطور که سیدخندان خصمانه در دههء شصت بر بازرگان تاخت هرگز گمان نمیکرد، بیست و اندی سال بعد خود او هم در مقام سیاست ورزی اصلاحگرا به سازش با دولتی متهم شود که پشیزی برای مخالفان و مستهزئانش ارزش قائل نیست.

خاتمی امروز به مثابه همان فولکس واگنی ست که میخواهد آهسته و پیوسته پیش برود و جماعت آنارشیست و رادیکال ِ فحاش در حکایت همان بولدوزر را دارند که کاری جز تخریب و زیر و رو کردن ندارند.*

من نمی خواهم برای خاتمی آبرو بخرم و بگویم دوستان رادیکال یا آنارشیست یا هرچی، لطفاً آهسته تر فحش بدهید که نامحرمان نشنوند چه اینکه نامحرمان خود را به نشنیدن زده اند.

من نمیخواهم بگویم خاتمی همان کسی ست که در دوران زعامت او برجماعت اصلاح طلب چونان مجالی مهیا کرد که در زمانی که سحابی (که خدایش شفا دهد) با آن موی سپید به جرم «پر رویی» در زندان افتاد و دگراندیشان به جرم تخالف اندیشه و رای خود با مبادی ومبانی نظام کشته میشدند، چنان فضایی مهیا ساخت کسی همنام سمبل نظام  لقب «عالی جناب سرخپوش» را به بیخ ریشه نداشته ی آن نماد وا رقته ببندد، پس نقدش نکنید. چرا که خاتمی خود کسی بود که با تساهل مصدق وارش در قبال ناقدان خویش نقد لامحال و علنی از رئیس جمهور را باب کرد...

من نمیخواهم بگویم خاتمی هموست که همگان از دوست و دشمن (البته دشمنانی که حرف حساب را میزنند و میفهمند یا در مثل عوام سرشان به تنشان می ارزد) از ایرانی انیرانی به او احترام میگذارند و به آبروی و پایگاه اجتماعی او غبطه می خورند، چرا که آدم نکته دان میداند که گنجاندن سیاست ورزی و آبرومندی در یک ظرف کار هر بز و یا گاوی نیست. این را وقتی میتوان فهمید که در بستن کابینه اش حتی از موتلفه نیز نظر خواست و حتی با حضور در کنگره آن تکریم و تحسین شد...

من نمیخواهم بگویم خاتمی همان عزیز کرده ی نظام است که جلوی سقوط نظام را گرفت، چنان که باهنر در لفافه گفت 2خرداد زلزله ی 5ریشتری بود که از یک زلزله 8ریشتری جلوگیری کرد - که به زعم نگارنده نکرد- چراکه زلزله سهمگین 88 که پس لرزه های آن تاهنوز هم ادامه دارد، نشان داد زلزله ای که قرار بر آمدن داشته باشد، میآید حال باخاتمی یا بی خاتمی

من نمیخواهم بگویم خاتمی با ان حرفهای ماتأخرش آهنگ نادیده گرفتن خونهای ریخته شده و ظلمهای روا رفته را سرداده، چراکه یکی از معلول های عرائض اخیر خاتمی همان کسانی ست که در حق شان ظلم رفته.

من نمیخواهم بگویم خاتمی با آن حرفهایش قصد بیمه کردن آتیه ی خود در آینده ی جمهوری اسلامی داشته. چراکه خاتمی هموسط که در میان داد و فغان های چپ و راست به فکر مردمانی ست که بیشترینه ی ظلم و آسیب بر ایشان می رود، و این ازآنروست که خاتمی آنچه برای ما نسل مان آرزو می بیند برای خویش خاطره ای میداند و در همه ی آرمان خواهی سوداپردازی آروزهای محال در عرصه ی مجاز به واقعیت و آنچه که هست می اندیشد و نه آنچه دلش میخواست باشد

من تنها و تنها میخوایم بگویم آنان که خود را زخم خورده ی فقدان دمکراسی می بینند، هنوز استبداد زده اند و تاب تحمل رای مخالف خیال خویش را (فارغ از خام یا پخته بودن) آن ندارند، این دوستان که آمال و ارزش هایشان را در میانه ی منافع ارباب قدرت منتفی و تحریم شده میپندارند اینگونه برخاتمی و گاه بر مقدسات موهنانه می شورند، تا نشان دهند ما جماعت ایرانی هنوز که هنوز است استبداد زده ایم و مشکل نه حکام که خودمائیم. وگر خاتمی مظروفی ست که در ظرفی معین قرار میگیرد، و در میانه ی تبلیغات 88 گفت «ملت می بایست پیش و بیش از آنکه فرد را انتخاب کرده باشد، راه را انتخاب کند» و آنگونه از خیر یا شر کاندیداتوری برای ریاست جمهوری گذشت. خاتمی در دل این نظام خاتمی  شد و هنوز که هنوز است آنچه راکه اصلح میداند بقای نظام است. چراکه او معتقد به تلفیق دین و دمکراسی و تعین جایگاه خدا در مقابل حق مردم است. و با اندیشه ی مصحّح دمکراسی و تعدیل منطق و عقلانیت و واقع گرایی باید دانست که صرفاً و صرفاً آنچه اسلام نامیده میشود نمی تواند محقق در جمهوری اسلامی باشد. بقول سیدجمال الدین همدانی «اسلام یک چیز است و مسلمان یک [یا هزار چیز و ناچیز] دیگر»

القصه آنکه خاتمی چه عزم تحصیل قدرت و کسب مقامی در چارچوب مشروع داشته باشد و چه نداشته باشد کسانی مترصد بهانه جویی راه توشه راه خود میکنند،
گذشته از اینهاهمان مغرضان که بخش های مهم دیگر ِ حرفهای خاتمی را نشنیده و ندیده میگیرند، حود میدانند که راهی دیگر برای تحقق خواسته هایشان ندارند
و به آنان که تنها رهبری را واجد تظلم خواهی می می بینند باید گفت خودفریبی و ریاکاری  دورویی و ددمنشی ست اگر بگوییم به مردم ظلمی نشده است
باری خاتمی اگر هنوز به آنجا که بازرگان گفت «آخرت و خدا؛ هدف از بعثت انبیاء» - درست یا غلط- نرسیده است، اما میداند که بقول بازرگان فقید: « آزادی نه گرفتنی ست ، نه دادنی, آزادی یادگرفتنی ست»

ادامه مطلب

Tuesday, April 12, 2011

به مناسبت شصتمین سالمرگ یک کافه‌نشین!


محمد تاج‌احمدی: صادق هدایت معروف‌ترین نویسنده معاصر که شاید بتوان او را بنیانگذار ادبیات داستانی (در شکل مدرن آن) در ایران خواند کسی است که کافه‌نشینی در معنای فرانسوی آن را در پاتوق‌های تهران باب کرد.

می‌گویند هدایت در سال ۱۳۰۵ که به اروپا رفت پس از مهاجرت از بلژیک به پاریس به علت کمبود جا با دوستان و رفقایش در کافه قرار می‌گذاشت. چه اینکه او به‌زعم اینکه خیلی‌ها می‌گویند، انسانی منزوی بود، باید گفت همیشه هم اینطور نبود، چراکه او اساساً آدم رفیق‌بازی بود و کافه‌نشینی و پاتوق کردن سنت افراد رفیق باز است. اما فرق و ارزش آنچه در عصر و هم عنان هدایت در ایران باب شد (یعنی کافه‌نشینی) با آنچه پیش از وی در چایخانه‌ها و قهوه‌خانه‌ها شکل می‌گرفت، در این بود، که در این امکنه سنتی، اوقات اغلب به بطالت و هرزه‌گویی می‌گذشت و چندان جنبه و زمینه‌ای برای کار جدی در آن وجود نداشت. اما در دوران رجعت هدایت به ایران او در کنار دوستانش که هرکدام برای خودشان آدم‌های اسم و رسم‌داری شدند، مرام فرانسوی کافه‌نشینی در ایران را باب کردند. هدایت به همراه امثال مسعود فرزاد و مجتبی مینوی و بزرگ علوی غروب‌ها بعد از فراغت از کار و زندگی یومیه در کافه‌ای گردهم می‌آمدند. نقل است با وجود آنکه در باور عام از میان کافه‌های پررونق آن دوران کافه نادری، کافه فردوسی و فیروزه محمل گردهمایی این قسم افراد بوده، اما طبق اقوال وابستگان هدایت، او و رفقایش یکجا را مدام پاتوق نمی‌کردند و به کافه‌های رُز نوآر، فردوسی، کنتینانتال، نادری، پرنده آبی، ماسکوت (که آندوران در تهران باز بودند) هم سر می‌زدند. آنچه امروز ما از آن به‌عنوان حلقه ربعه یاد می‌کنیم، در دل همان دوران و در همین کافه‌ها شکل گرفت. ماجرا از این قرار بود که هدایت و دوستانش که نگاهی ساختارشکنانه به سنت‌ها و دیروزینه‌های جامعه داشتند، در مقابل سیاست‌های کهنه‌پرستانه، نامداری که ادبیات کلاسیک ایران را در فرمی محافظه‌کارانه و سنتگرایانه آکادمیزه کرده بودند ایستادند، اینان (رشیدیاسمی، بدیع‌الزمان فروزانفر، سعید نفیسی، ملک‌الشعرای بهار، عباس اقبال‌آشتیانی، نصرالله فلسفی و جلال‌الدین همایی) در آن دوران به سبب تعدادشان به حلقه سبعه معروف شدند و  هدایت و دوستانش نیز به حلقه ربعه.
آنطور که می‌گویند کار جدال این دو طیف به وزارت فرهنگ رسید و وزیر فرهنگ وقت از این عده «جوانک‌های بی‌سروپای تازه از فرنگ برگشته و سردسته‌شان صادق هدایت» شکایت کرد که اگر نبود نفوذ و مکنت خاندان هدایت برای وی در همان دوران دردسری بزرگ درست می‌شد چراکه یک وزیر از وی شکایت کرده بود. (وغ‌وغ صاحاب، یادگار همان دوران است)
اما امثال سعید نفیسی و بهار برای خودشان کم آدم‌هایی نبودند پس به راستی شاید برای ما که امروز آن دوران را مرور می‌کنیم، کمی درک آن راحت نباشد پس بهتر است ماجرا را با رعایت امانت از زبان خود هدایت بشنویم که در ذم اصحاب سبعه می‌گوید: «معلومات اربعه را احتکار کرده و به کمک شهرت متقدّمان برای خود اسمی به دست آورده‌اند. پس از چندی خرده‌خرده خود را از استادان خویش هم بالاتر شمرده ایشان را به هیچ می‌گیرند و عاقبت لقب ادیب اریب و دانشمند شهیر و یگانه فرزند ادیب‌پرور و فیلسوف هنرمند را به دمب خود می‌بندند و استفاده‌های مادی می‌نمایند.» و در مقابل حال و روز خود و امثال خود را نیز چنین توصیف می‌نماید: «[باید] سال‌ها صبر کنیم و غازغاز پس‌انداز نماییم یا با ربح گزاف قرض کنیم تا مخارج چاپ یک کتاب کوچولو فراهم شود. سپس وقت و پول و قوای جسمی و فکری خودمان را صرف آن کنیم که قطع و نمره حروف کتاب را معین نماییم و جنس کاغذ و رنگ جلدش را انتخاب کنیم و شکنجه غلط‌گیری‌اش را بکشیم و بالاخره که با صد خون دل از چاپ درآمده کتاب‌ها را نقد و یکجا به کتاب فروش بسپاریم و اگر بخت‌مان آورد و او از طبقه کتاب فروش‌های صحیح بود پول خود را نسیه و خرد خرد به مرور زمان از او دریافت داریم و اگر خدا نکرده او از آن طبقه دیگر باشد که پناه به عزرائیل!» این بود یادگار دوران کافه‌نشینی هدایت پیش از سفر به هند...
اما حقیقت آن است که هدایت نیز مثل برخی و شاید تمام کسانی که در حلقه سبعه بودند خاصه ملک‌الشعرای بهار و سعید نفیسی تحت تاثیر گفتمان پان‌ایرانیستی آن دوران بودند که از آن به‌عنوان ناسیونالیسم رمانتیک ایرانی یاد می‌شود. گفتمانی که رجعت به ایران باستان (پیش از اسلام) و ستایش تمدن ایرانی را در آن دوران به عنوان حربه‌ای برای مواجه با مدرنیته در دستورکار قرار داده بود. در میان آثار هدایت نوشتارهایی نظیر «کارنامه اردشیر بابکان» و «کاروان اسلام» و نمایشنامه «پروین دختر ساسان» خود گواه این مدعاست...
در مقابل امثال بهار نیز در آثاری چون «زندگانی مانی»، «خط و زبان پهلوی»، «اندرز خسرو کواتان» نیز می‌توان تاثیر امثال او را در این گفتمان مشاهده کرد.  به طبع هدایت نیز با خواندن آثاری نظیر «چهار خطابه» از بهار که در مدح رضاشاه است و ابتذال حاکم بر داستان‌های صدمن یک غازی نظیر (هما، پریچهر، فتنه، ماجرای آن شب، گل پژمرده، مکتب عشق، کوعشق من، عشق پاک، جوان ناکام، من هم گریه کرده‌ام و...) که به قول احسان طبری سرشار بود از «بی‌وفایی مردان، دغل‌کاری زنانی که... » با عواطف آبکی به موازات رویکرد کانزواتیو اصحاب سبعه در مقابل این وضعیت، شاید باید به عصیان این جوانان کافه‌نشین در مقابل اساتید عصا قورت داده دانشگاهی حق داد...


پانوشت: این مقاله در شماره 22 فروردین روزنامه فرهیختگان منتشر شد


ادامه مطلب

Friday, March 11, 2011

قابل توجه وبلاگ نویسان ارتش سایبری


رهبر انقلاب دیروز در دیدار با اعضای مجلس خبرگان حرفهایی را به زبان آوردند که بسیار کسان که خود را مرید و غلام حلقه به گوش ایشان می نامند و به نام و کُنام ایشان خطا می کنند , می بایست آویزه گوششان کند.
رفتارهای موهن برخی از سیاسیون در پای تریبون ها و در مجالس که هیچ,  بسیار کسان از این طیف در شهر ما زیر نام (ارتش سایبری) بنا بر نیت رهبر انقلاب به ارتکاب رفتارهایی میپردازند که هیچ عقل سلیمی آنها را نمی پسندند. مدتی پیش دیدیم که همین دوستان در عالم واقعی و در فضای مجازی چه بلبشویی به راه انداختند و نماز جمعه را مصادره به اهداف خویش نمودند. اینان که خویش را مرید رهبر انقلاب می دانند خوبست به این بیانات وی توجه کافی و وافی داشته باشند.که ازعان داشتند «رفتارهای خلاف اخلاق» را از عوامل تصعيف جمهوری اسلامی ايران دانست و گفت: «فضای اهانت و هتک حرمت، مخالف اسلام، خلاف شرع و خلاف عقل سياسی است و موجب خشم خداوند می‌شود

و در ادامه فرمودند:

 «بيان صريح و شجاعانه عقايد» بايد به‌دور از «هتک حرمت و اهانت و فحاشی» باشد.

رهبر جمهوری اسلامی گفت: «برخی جوانان بااخلاص، مؤمن و خوب، متأسفانه تصور می‌کنند اين‌گونه اقدامات وظيفه است اما اين رفتارها، دقيقاً خلاف و عکس وظيفه است.»


آيت‌الله خامنه‌ای به «برخی رفتارهای غيراخلاقی» در «بعضی نماز جمعه‌ها يا محيط های درس» اشاره کرد و تأکيد نمود که اين‌گونه رفتارها موجب «اختلاف و دودستگی» می‌شود.
 

این حضرات که به اسم ارزشها تندروی و تعصب را به پای عقلانیت و اعتدال قربانی می کنند، به رغم شلوغ کاری هفته پیش شان این روزها اصلا به روی خود نمی آورند که چه کارهایی کرده اند و خود را به آن راه زده اند. چرا که سخنان رهبر انقلاب مستقیماً ایشان را مورد هدف قرار داده است و هم ازین روست که که قادر به هیچ توجیهی نیستند و باید  هم خود را به کوچه علی چپ بزنند
چرا که رهبر انقلاب اسلامي در سخناني صريح به همه بويژه جوانان افزودند: 

پيام من به همه كساني كه حرف مي زنند و يا در مطبوعات، وبلاگ ها و محيط هاي ديگر مي نويسند اين است كه مخالفت كردن، رد كردن و محكوم كردن يك فكر سياسي و ديني يك چيز است و ابتلاي به رفتار غير اخلاقي و دشنام و هتك حرمت چيز ديگر. من اين مسائل غير اخلاقي را قاطعانه و بطور كامل رد مي كنم و نبايد انجام شود.

نمیدانم بعد از نگارش این پست حضرات عالی مقام چه برخوردی با حقیر میکنند؛ و آیا توپخانه بد و بیراه و فحش شان را به جانب من می چرخانند یا نه. ولیکن من پیشاپیش اعتراف می کنم که حقیر ایشان را تنها  و تنها به اطاعت و پیروی از فرامین  و بیانات رهبری دعوت نموده ام و نه دیگر هیچ




ادامه مطلب

Friday, February 18, 2011

تجمع مقابل منزل هاشمی؛ خاتمی و شیخ قدرت علیخانی

شب گذشته حدود 70نفر با تجمع در مقابل منزل خاتمی و هاشمی شعارهای تندی علیه این دو نفر سر دادند.
، از ساعت 19 شب گذشته حدود 70 نفر با عبور از مقابل پست بازرسی واقع در جماران به سوی منزل سید محمد خاتمی رفته و شعارهایی علیه وی سر دادند.
تجمع كنندگان نسبت به هاشمی رفسنجانی كه منزل وی در نزدیكی منزل خاتمی قرار دارد نیز اقدام به ابراز شعارهای تند كرده و درباره به خانواده وی نیز از الفاظ خاصی استفاده كردند.
برخی منابع از پرتاب سنگ به سوی منزل هاشمی خبر می دهند، اما سایر منابع این بخش از خبر را تایید نكردند.
برخی تجمع كنندگان همچنین علیه سید حسن خمینی شعارهای توهین آمیزی داده  و در راه خود در مقابل منزل قدرت الله علیخانی، نماینده فعلی مجلس، علیه او نیز شعار دادند.
گفتنی است سایت جهان و خبرگزاری فارس از برخی تجمعات همراه با شعار مقابل منازل موسوی و كروبی در ظهر و شب دیروز خبر داده بودند.
ادامه مطلب

Wednesday, February 09, 2011

گری مور درگذشت

گری مور، خواننده، گيتاريست و آهنگساز موسيقی راک، جاز و پانک و از ستاره‌های دنيای موسيقی به‌شکل ناگهانی درگذشت.

آدام پارسونز، مدیر گروه تین‌لیزی نخستین بار روز گذشته این خبر را به شبکه جهانی بی‌بی‌سی اعلام کرد و گفت جسد‌ گری مور در هتلی در کوستا دل سول پیدا شده است. او گفت‌ گری مور از سلامت کامل جسمانی برخوردار بود و این خبر او را شوکه کرده است.

‌گری مور در سال ۱۹۶۹ در زمانی که تنها ۱۶ سال داشت، از زادگاهش، بلفاست، به برلین رفت و به گروه اسکید رو (Skid Row) پیوست که خوانندگی اصلی آن را فیل لینوت به عهده داشت.

گری مور وقتی روی صحنه می‌آمد با تمام وجودش گیتار می‌نواخت. او به هر سبکی اعم از جاز، پانک یا راک روی می‌آورد و سویه‌هایی از بلوز در آثارش شنیده می‌شد.
مور در این‌باره گفته بود: «من مدتی راک می‌زدم، و ظاهراً موسیقی راک مرا تحت تأثیر قرار داده بود، اما حالا می‌بینیم همه این سبک‌ها، اعم از جاز و پانک یا راک با هم خودبه‌خود در نوازندگی من تلفیق می‌شوند و فکر می‌کنم این اتفاق خوبی‌ست، چون فقط به این شکل است که من می‌توانم زبان و شکل بیان خود را پیدا کنم و اگر این اتفاق نمی‌افتاد، موسیقی من چیزی نبود جز کپی‌برداری از کارهای دیگران.»

گری مور هشت ساله بود که گیتار به‌دست گرفت. هشت سال بعد او به گروه اسکید رو ملحق شد. به خاطر همین گروه هم بود که زادگاهش بلفاست را ترک کرد و به دوبلین رفت. از آن پس او نه تنها با اسکید رو همکاری می‌کرد، بل‌که به‌عنوان یک نوازنده که آهنگساز و ترانه‌نویس هم هست خود را شناساند.‌

گری مورد در این دوره از زندگی هنری‌اش با بسیاری از هنرمندان برجسته دنیای موسیقی، هنرمندانی مانند جورج هریسون، باب دیلن و بی‌بی کینگ به اجرای قطعه‌های مختلف پرداخت.

در سال‌های دهه ۹۰ اما‌گری مور یک فترت هنری را از سر گذراند. او در این باره گفت: «احساس می‌کردم راک همه انرژی خلاق‌ام را از من گرفته. مثل یک ماهی بودم که او را از آب گرفته باشند.»

با وجود آن‌که در سال‌های دهه ۹۰ موسیقی راک فراگیر بود،‌گری مور به بلوز روی آورد و به‌زودی به یک هنرمند شاخص در این نوع از موسیقی شناخته شد. قطعه معروف Still Got The Blues حاصل این دوره از زندگی هنری اوست.

در سال ۲۰۰۱ یک هنرمند آلمانی به نام یورگ وین‌تر ادعا کرد که‌گری مور این قطعه معروف را از روی دست او ساخته است. مور به این گفته‌ها خندید، اما دادگاه هر چند که اتهام گرته‌برداری آگاهانه را رد کرد، اما‌گری مور را به پرداخت جریمه محکوم کرد. این تنها نقطه تاریک در زندگی پربار این هنرمند سر‌شناس دنیای موسیقی است.

حاصل فعالیت گری مور در قلمرو موسیقی، ۲۰ آلبوم استودیویی است.


ادامه مطلب

Wednesday, January 26, 2011

پول، پولِ هاشمی بود!

مطالب زیر گوشه هایی از خاطرات جالب آیت الله محی الدین انواری است كه بیش از 12 سال (1344 تا 1356) از عمر خود را به جرم مشاركت در قتل حسنعلی منصور و همراهی با گروه های مؤتلفه اسلامی در زندان گذراند.
این گفتگو و مصاحبه كه به وسیله استاد رسول جعفریان انجام شده، دارای مطالب پراكنده و فراوانی است، هر چند به اذعان خود ایشان، تقریباً فاقد نظم و نسق منطقی است، اما می توان گفت كه همه مطالب آن سودمند است:

«...هاشمی آدم خوش بینی بود. من ندیدم در سخت ترین شرایط، خوش بینی اش را از دست بدهد. وقتی با او حرف می زدند، قبول می كرد. حداكثر استفاده را از وقتش می كرد.
روزهای اول شروع كرد پیش (دكتر) شیبانی درس (زبان) فرانسه خواندن. بعد از مدتی هاشمی بحث قرآن (تفسیر راهنما) را شروع كرد كه همان جا بخش عمده آن را تنظیم كرد. از صبح بعد از درس تفسیر آقای طالقانی (در زندان)، كار را شروع می كرد و می نوشت. قدری هم روی نهج البلاغه كار می كرد. بالاخره هاشمی آدم صبور و پشت كاردار بود. آدم احساس می كرد دوستش دارد. برخوردهای جالب و مهربانانه داشت.

تعدادی از طلبه ها را سال 55 ، در سالگرد 15 خرداد گرفتند و آوردند زندان... آنها ملاقاتی نداشتند. در زندان، هر چه جنس می آمد، می رفت انبارِ زندانی ها و تقسیم می شد. خیلی چیزهاكه عمومی استفاده می شد هاشمی تهیه می كرد. خیلی خرج می كرد. هیچ كس خرج نمی كرد. پول، پولِ هاشمی بود. سخاوت مند بود. دست ودل باز بود و خرج می كرد. یك بار سید تقوی می خواست (از زندان) آزاد شود. هاشمی تمام لباس هایش را كه زنش آورده بود و فاستونی خیلی عالی بود، همه را به تقوی داد. فقط عمامه سیاه نداشت بدهد! و او خیلی شیك از زندان رفت.
معاشرتش، معاشرت شیرینی بود. شب های شنبه هم شب قصه گویی بود. اول باید همه یك آوازی می خواندند. خودش هم از بد صداهای روزگار بود كه همه از خنده غش می كردند!...

از زندان پیدا بود كه هاشمی نبوغ دارد. در مشورت ها خوب نظر می داد و با فكرش بچه ها را اداره می كرد. ما از ایشان نه خشونت دیدیدیم و نه بد اخلاقی. آقای طالقانی هم همین طور بود...
آقای هاشمی آدم خوش بینی بود، ‌بر عكس آنهایی كه همه چیز را تاریك می دیدند، اضطراب نداشت، خیلی شوخ بود!...
... (مرحوم) تولیت اسلحه‌ اهدایی شاه (به خودش) را به هاشمی داد. او هم آن را به شهید عراقی داده بود. در بازجویی ها، این اسلحه پای عراقی نوشته شد. عراقی برای این كه جریان پرونده را منحرف كند،‌ گفته بود: از نواب صفوی گرفتم. حتی ناخن های عراقی را هم كشیده بودند (اما آقای هاشمی را) لو نداده بود! نواب هم كه زنده نبود، دیگر نمی شد سراغ او بروند. به هر حال این جالب بود كه با همان اسلحه (اهدایی شاه) منصور كشته می شود!...
من و آقای هاشمی در یك سلول و آقایان طالقانی و لاهوتی هم با هم بودند. در این سلول ها وقتی وارد می شدیم دست چپ یك توالت فرنگی بود. این توالت دری داشت كه میز غذا خوری بود. یك دستشویی هم كنارش بود. یك تشك هم بود جای دو نفر كه دراز بكشند.

این مطالب مربوط به سال 55 بود. روزی ماشین آوردند و ما را بردند كمیته موقت... تا عَضدی با ما صحبت كند... عضدی همان بود كه هاشمی را با سیگار سوزانده بود...»

ادامه مطلب
 
ساخت سال 1388 سکوت.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده